سلامممممممم امروز سومين ساليه كه جشن تولدمو با شما مي گيرم. و هفدمين ساليه كه از ورودم به اين دنيا مي گذره. بزرگ شدن حس زيباييه ولي دور شدن از كودكي تلختر از اونيه كه فكرشو مي كني. الان شايد خيلي هاتون دوست داريد تو سن و سال من باشيد. نمي دونم... مدرسه بريد. نوجوان باشيد. خرابكاري هاي مسخره كنيد... و....
از آبجي سميه عزيزم تشكر مي كنم كه تولد منو به ياد داشت و خيلي خوشحالم كرد. روي ماهتو از دور مي بوسم... همين طور همه ي شما دوستاي عزيزم...
مخصوصا مهتا جونم كه خيلي دلم براش تنگ شده.
حالا شيريني تولد من چند تا آرزوي ناقابله :
*براي نمردن كودكي هايت آروز مي كنم. *براي اينكه هميشه در روز تولدت ياد سال هاي زيبايي بيفتي كه زندگيت را با آنها گذرانده اي آرزو مي كنم. *آرزو مي كنم كه هيچ وقت لبخند هايت تلخ نباشد.خنده هايي از ته دل برايت آرزو مي كنم. *آرزو مي كنم دوستاني داشته باشي كه تو را به مسير خوشبختي راهنمايي كنند. *آرزو مي كنم سلامت باشي و در برابر ناتواني هايت صبر و استقامت داشته باشي. *آرزو مي كنم روزي نيايد كه هيچ كس روز تولدت را بهت تبريك نگه. ************************************************************* حالا كه اينقدر دعاهاي قشنگ براتون كردم. همتون يك صلوات به نيت يك مريض بفرستيد. «اللهم صل علي محمد و آل محمد» خدا انشاءالله شفايش بدهد. ************************************************************* مي دوني كه يه ضد حال اساسي چيه؟ اينه كه تا دو روز قبل از تولدت يه خوابي ببيني كه تعبيرش فرارسيدن اجل باشه. من دو روزه خوابي مي بينم كه هر دو مثل هم مي مونن. با تعبير اينكه اجلم فرارسيده. اگه ديدي خبري از من نيست يه فاتحه بفرستيد. البته شب جمعه هست براي خوشحالي ارواح صلوات... تازه ضد حال اساسي ديگه اينه كه تو روز تولدت امتحان آخرتو خراب كني... يه ضد حال اساسي تر اينه كه از مدرسه بياي خونه ببيني كه لوله هاي آب تركيده و خانه ي همسايتون رو آب برداشته... خدا رحم كرده ما زير پامون خالي نشده.
************************************************************** حالا يه شعر براي تولدم...
« از دريچه ي گوش هاي من ... صداي باد مي آيد كلاغ هاي وحشي چون مرده خواري پست درخت مرده را هجوم مي برند آن سوي ديوار چه خبر است؟ پوست من از سرما منبسط شده است و از درون مي سوزم و لذت از دهانم بيرون مي ريزد طفل كوچك من براي هفدهمين بار زاييده مي شود اين جنين روز به روز پيرتر و پوستش در بطن زمين چروكيده مي شود زمستان است و من... دوباره شبيه «جنازه اي خوشبخت» شبيه دختري «در آستانه ي فصلي سرد» به گور خويش فرو مي روم و با نويد ولادت ايمان مي آورم به آغاز فصل سرد... ايمان مي آورم به آغاز زندگي...»
|