تبليغاتX
شهر فرنگ
 
شهر فرنگه از همه رنگه...
 
 
 

 تاریخچه ما........       

یه مدت بود دبیر علوم گفت که باید خبر علمی بیارین واسه نمره مستمر من هم از اون موقع گیر سه پیچ شدم به خبرا .... از خبر علمی فرهنگی هنری شروع می کردم و با یک کاغذ و قلم شروع به نوشتن خبرای علمی می شدم.
مابین خبرها یه خبرنگار رو می دیدم که مثل بقیه نبود ... ازش بدم میومد...چقدر مغرور بود.... چقدر خودشو تحویل می گرفت.... وقتی حرف می زد انگار که همه دنیا مال اونه.... هر وقت می گفتند نجف زاده من می زدم یه کانال دیگه تا گزارشش تموم بشه... بعد چند ماهی گذشت و شب قدر بود....... اینبار نشستم گزارش نجف زاده رو نگاه کردم.... داشت می گفت:
راستی این پرنه کوچک !
این پرنده کوچک ، چه شد که عاشق شد...
به خودم اومدم و دیدم که از اون روز هر وقت گوش میدم به گزارشهاش یه جوری صداش و واژه هایی که میگه تو من نفوذ می کنن......
از اون به بعد من بیست و سی رو می دیدم و همه اخبارهایی که می دونستم رد پایی از نجف زاده تو اون هست...
و بعد از وبلاگ نویسی هم وبلاگ نجف زاده رو پیدا کردم..... چه روز قشنگی بود...
فاطمه هم روز تولد کامران خان رو به ما گفت...
امروز روز خیلی قشنگی است.........
کامران فکر کنم یاد صدای گریه خودش تو بیمارستان افتاده ........
راستی مرد خبرنگار.....
تولدت مبارک...

تولدت مبارک....

یادت باشه که واسه خیلی ها داداشی بودی .... یادت باشه خیلی ها رو یه جورایی
عوض کردی.......
یه وقتی یادت نره چه کسایی میومدن هر روز به دفترچه اینترنتی شما سر می زدن....

امسال قشنگ ترین روز تولد آقا کامرانه..
می دونید چرا؟
چون که یه نفر دیگه به جمعشون اضافه شده...
یه فرشته کوچولو ......
امیرکیان خوشگل.....
و امیدوارم همون طور که خود آقا کامران می خواهد امیرکیان مثل خودش
بالهای قشنگشو از دست نده.....

به خانوم آقا کامران هم تبریک میگم....
اولن به خاطر همسر افتخارآمیزشون....
دوما به خاطر تولد همسرشون....

فعلا تو اسم خانوم آقا کامران شک دارم.....
که نمیگم.......

از 22 اردیبهشت 57 ، بیست و نهمین ساله که می گذره.....
پس امسال پا گذاشتی تو بیست و نه...
کامران خان داری پیر میشی ها!!!!!!!!

امیدوارم که همیشه یاد خدایی باشی که اینقدر دوست داره....
امیدورام که مثل همیشه گزارش هایت بوی زندگی بدهند........
امیدوارم که امیرکیان گل پسرت همیشه موفق باشه.............
امیدوارم که همون طور که دوست داری کارگردان سینما بشی.
امیدوارم که از خبرنگاری دست بر نداری.............................
امیدورام که همیشه دلت نورانی و پاک باشه.....................
امیدورام که لبخندی از اعماق وجودت همیشه روی لبانت باشه.
امیدوارم که زندگست همیشه پر از رنگ های قشن باشه.......
امیدورام که هیچ وقت خسته نشی از رسم روزگار...............
امیدورام که موهایت دیگر نریزد......................................
امیدورام که درخت پرتغالت هیچ وقت اشتب نزنه و نارنج از خاک درنیاد...

راستی آروز دارم که هیچ وقت خان مرادها و حسین دوربینی ها و اون قهوه خونه ها و اون پرنده های کوچک و روزهای عراق و ...و...و... رو فراموش نکنی......

می دونم که جای خیلی از دوستات که پرواز کردن خالیه....
اما می دونم اونا هم بهت تبریک میگن.....

 

 

 

امیدورام به قول یه کسی همیشه شوت بزنی اما اوت نکنی......
اگه حتی دوست داری نوک حمله پرسپولیس باشی................

 

 آقا کامران بر روی صندلی داغ صندلی داغ...... نگاه کنید از گرم و نرمی چه لبخندی می زنه....

اینجا کامران شبیه مجری های تلوزیونی شده......

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

            داشتم زندگی خودمو می کردم که یک دفعه دکتر زد پس گردنم و بد جوری اشکمو درآورد.... بعد به خودم اومدم و دیدم که ای بابا دل غافل ما دنیا اومدیم .....
از اینکه همه به گریه من می خندیدن کفری شدم...... چه حس عجیبی!!!
چه دنیای بزرگی بود ... هر گوشه و کنارش یه جونوری می جنبید.....
بعد هم نفهمیدم چطور شد که قد کشیدم و الان واسه خودم آدم شدم.....
حالا که بزرگ شدم می بینم بزگترین چیز برام چشمهام هستن که همه چیز در اونا جا میشن و کوچکترین چیز دنیاس که که شاید خیلی بزرگ باشه اما همین الان هم اندازه کف پاهاته...
حالا می بینم ... خدا خیر بده دکتر رو که پس گردنیش رو هنوز رو گردنم حس می کنم.

***************************************************************
در جست و جوی عشق هیاهو نمی کنیم
ما را صدا مکن که ما هو نمی کنیم
در دا به خود مگو که با عطر سبزه ها
در شور و شوق تمنا نمی کنیم
درد فراق در تنم مثل گزنده ای
درد تو را می درد، منعش نمی کنیم
ما را به عرش بر سالار سبزه ها
ورنه، نمی بری، که غوغا نمی کنیم
حتی به ما مگو به این صورت که چیستی
شاید به قطره ای، طاقت نمی کنیم...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

 

 دنیا ی موسیقی یه فلسفه ی طولانی داره که فکر نکنم من درباره ی اون قدر یه سر سوزن بدونم....

اما اینو می دونم که موسیقی هیشه سمبل آرامش و عشق و اصالت بوده ...

و این هم می دونم که ماهواره ها رو دارن جمع می کنن و

این هم می دونم که ایران جمهوی اسلامیه !!!!! و این هم می دونم که ما چند

تا شبکه ی ماهواره ای داریم. و شبکه موسیقی ما در ماهواره ((ایران موزیک)) است..........

راستی اینم می دونم که تو ایران خواننده شدن مثل آب خوردنه شاید هم آسونتر...........

اصلا نمی دونم چرا خواننده های جوان ما اصلا به فکر آبروی خودشون نیستن؟؟؟؟؟

آخه آقاجون صدات چنگی به دل نمی زنه مجبوری بیای خواننده بشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خانم عزیز اگه دلت می خواد توی این کلیپ ها اینطوری تیپ بزنی چرا نمی ری اونور آب حالتو کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیز من بخوای نخوای اینجا مثلا جمهوری اسلامیه ........... آره.......... اجباریه. تو این طوری فکر کن.......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من در تعجبم چرا ماهواره ها رو دارن جمع می کنن اما به

 فکر ساماندهی وضع مبتذل این شبکه نیستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم فشن چون دیگه خواننده ها می خوان مثل غربیا تبپ فشن بزنن

 حتی تو آهنگاشون میگن ها...

چون عصبانیم ادامه نمی دم.......

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

كبري تصميم گرفت حسنك را رها كند!!!...

حسنك كجايي!! گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود
حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد او به شهر رفته و آنجا شلوار جين و تيشرت هاي تنگ به تن مي كند او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه
به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد كبري گفت تصميم بزرگي گرفته، تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پطرس چت مي كرد، پطرس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد، پطرس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد
چون زياد چت كرده بود او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پطرس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود ام كوه روي ريل ريزش كرده بود.
ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريز علي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در بياورد. ريز علي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها
برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كو ر بود. الان چند سالي است كه
كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند او در خانه سيب زميني و پنير دارد اما گوش و برنج ندارد او آخرين باري كه گوشت قرمز خريد چوپان درغگو به او گوشت فروخت اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  ولنجك بود... تا حالا اسمش رو نشنيده بودم... خب اينم از خصوصيات منه كه زياد شهرمو نمي شناسم... تو يه كوچه دراز بود يه سرباز هم اونورتر قدم مي زد همون نگهباني... از اول كه وارد شديم يه آقاي كت و شلواري ما رو راهنمايي كرد. تو همون انتهاي حياط يك اتاق تكي بود اول رفتيم تو اون بدن مقدمه... اتاق شلوغي بود اول به سختي تشخيص دادم كه كسي اونجا نشسته .... روي تختي كه جلوش يه كامپيوتر بود يه آقايي دراز كشيده بود با ما سلام عليك كرد لهجه ي عربي داشت.... ولي خوش سر و زبان بود.
همون موقع فهميديم كه ناشنواست يه دفتر بهمون داد تا حرفا رو براش بنويسيم من هم با يه واكمن مثل خبرنگارا اون جا وايساده بودم. جا نبود سي و خورده اي آدم تو يه اتاق كوچولو بوديم اما با تمام پر رويي همه رو كنار زدم و خودم را كشوندم جلوي تخت واكمن را روشن كرم و گذاشتم روي ميزش اول چند تا حرف معلما زدند يعني نوشتند و بعد من هم ورقه سؤالا رو دادم بهش و شروع كرد به خوندن:
شما به عنوان يك جانباز از زندگيتون راضي هستين؟

- بله. چرا راضي نيستم. افتخاره... ولي مشكلات دارم. ولي مهمه كه ما آزادي، امنيت داريم. تحمل مي كنيم مشكلات را. دوري خانواده. دو فرزند هم دارم. دانشجو هستن. اون موقع بچه بودن حالا 25 سال دارن دانشگاه ميرن.
از جبهه و جنگ چه درساي معنوي گرفتين؟
- از جبهه همون درس رو كه همت (شهيد همت) به ما داد. همه چيز گفته ، ناراحتي، مشكلات، صبر، استقامت و ايثارگري. همه چيز گفته. پيش گويي كرده مثل شعر حافظ...هنوزم فكرش و حرفش تو مغزم هست. علي رغم اينكه سالها گذشته ولي هنوز تو خوابم مياد. شما نوشته ها رو از همت حرف هاي همت سخنراني هاي همت بخوانيد. حسابش كنيد اون موقع مي فهميد چي كار كنيد.
از شهادت چه ذهنيتي داشتيد كه به جنگ رفتيد؟                      
- ما لياقت شهادت نداشتيم. ولي لياقت جانبازي پيدا كرديم. جانبازي هم افتخاره.
اينا همه ي حرفاي اون جانباز نبود... راستي گفتم لهجه عربي داشت اون اهل كوفه بود....
اتاق بعدي هم رفتيم دو نفر روي ويلچير نشسته بودند پشت يه ميز همه بچه ها جلوشون جمع شدند من هم يه كم خجالت كشيدم بعد رفتم جلو و گفتم ميشه چندتا سؤال كوچولو بپرسم؟ بله....
همون سؤال اول؟
- بله مگه ميشه كسي از خواسته خدا راضي نباشه. اگر شما هم اينچنين سرنوشتي واستون به وجود بياد و ناراضي باشيد معلومه كه اعتقادتون ضعيفه. مگه حضرت زينب نبود كه شانزده هفده تا از خونوادشو از دست داد ازش سؤال كردن چي ديدي؟ گفت: جز زيبايي چيز ديگري نديدم.
اصلا اينجا همش قشنگيه جز زيبايي چيزي نداره. تمام قشنگه؛ بده نده بگيره فقيرتون كنه داراتون كنه. و...
درس هاي معنوي..؟
- بچه ها فقط كشور عراق با ما نمي جنگيد. مي دونيد چند كشور كمك عراق مي كردند؟ حالا حداقلي كه اعلام شده 50 كشور با عراق همكاري مي كردند. يكي بهش آواكس مي داد يكي هواپيما مي داد. يكي موشك مي داد. يكي شيميايي مي داد. عرب ها بهش پول مي دادن. يكي پايگاه بهش مي داد. خيلي... همه كمش مي كردند. ما يك كشور مظلوم تنها در مقابل دنيا... يك جنگ جهاني عليه يك كشور. هيچ چي اون جا جز اينكه معنويت بچه ها بود كارساز نبود. و اگر نه اون عراقي ها مي آمدند جلو هيكل دو برابر قد شما. عراقي، درشت. انسان هاي ورزيده كاركشته. بچه هاي ما مثلا قد شما...
بعضي از اونا رو با لوله آفتابه مي رفتن اسير مي كردن. فكر مي كردن لوله تفنگه .... يه موقع مي رفتيم توي سنگري مي ديديم عراقيه بدون اينكه بهش تيري گلوله اي خورده باشه ، مرده. از وحشت سكته كرده. آدماي كاركشته ولي ما جووناي هيجده نوزده بيست ساله. همين حدود. من 20 سالم بود. اين كه مي فرماييد چيزي نبود جز معنويت. كه خداوند كمكمون كنه. نمونه حزب الله لبنان بود. 4000 لبناني حزب الله از جان گذشته در مقابل 400000 اسرائيلي تا دندان مسلح مقاومت كردند.
اگر ديانت باشه اينجوريه. شماها هم اينجوري اگه تو زندگيتون معنويت و ايمان نباشه طبيعتا مي بر
يد.
از شهادت چه ذهنيتي داشتين كه رفتين جنگيدين؟
- خب اون فوض عظيم و بزرگيه كه بزرگاي ما ادعا مي كنند از خدا مي خوان به شهادت برسن. خدا كنه كه عاقبت ما هم به شهادت ختم بشه. اين دعايست كه "اللهم الرزق شهادت في سبيلك " اين دعايي بود كه بچه ها هميشه مي گفتن. شهيد اولين قطره خونش كه به زمين برسه همه گناهاش بخشيده ميشه الّا حق الناس... مقامي بالاتر از مقام شهيد نيست...
امام را وقتي حاج احمد آقا تو خواب مي بينن ميگه براي دست تكان دادن براي مردم واسه شما حساب ميشه...
خيلي بچه ها آهسته بياييد آهسته بريد تو زندگيتون.
اگه جنگ بشه...؟
- بله حتما. ما نمونه اش را داريم. الان تو همين آسايشگاه زماني كه جنگ بود نيروهاي سالم مي رفتن جبهه كساني كه مي تونستن از دست هاشون استفاده كنند. اما جانبازاني را مي بيني كه از گردن قطع نخاع هستن. دست هاشون هم ديگه كار نمي كنه. شما رو به خدا خيلي مواظب باشيد. اين سختي هايي كه ديگران دارن مي كشن. مي بيني 25-24 سال طرف روي تخت افتاده هيچ كاري نمي تونه بكنه. يك ليوان آب نمي تونه بخوره. ...
بله هستن من تو جنگ خودم مي ديدم بچه هايي كه  دست و پاشون قطع بود اومده بودن. بعضي موقع ها مي بينيد. تو عكسا دقت كنيد به اين عكسا به اين فيلما با چشم بصيرت نگاه كنيد.
ما كه نبوديم اون زمان نديديم شجاعت هايي كه شماها و شهيدان عزيزمان داشتند چه حرفي واسه ما دارين؟
ببينيد مگه خيلي چيزا دليل به ديدنه. مگه ما پيغمبرو ديديم. مگه صدراسلام رو ديديم. اينه كه انسان فكر كنه. چرا ميگن يك ساعت تفكر بالاتر از هفتاد سال عبادته. تفكر كنيد. شما براي چي به اين جا آمده ايد. از كجا اومديد به كجا ميريد. بچه ها آدم باشيد. درست زندگي كنيد.

ادامه يه روز ديگه...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام به همگي...

يه وبلاگ ساختم به عنوان ((تنها واژه))...

فقط مثل يه دفتر عقايده...

من واژه هايي كه مي نويسم شما عقيدتونو نسبت به اون بگيد...

از نظرتون ممنون ميشم...

تنها واژه

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام دوستان...
من خيلي شرمنده ام از اين كه وقتي كه بهتون گفتم مي خوام برم جمكران
دير شده بود... البته دو نفر سفارش دادن يكي شيماي عزيز و دوست ديگري كه خواسته بود شعرشو بدم به آقا... دير شده بود نتونستم بيام تو وبلاگم...اما درد دلامو مي نويسم:ساعت نزديك 8 صبح راه افتاديم يه حسي تو دلم بود حس مي كردم كه امام زمان منو طلبيده مي خواد يه چيزي بهم بگه ... همه رفيقا بوديم خيلي صفا داد توي اتوبوس جاده مثل ماري كنار ما مي خزيد و گاهي به چشم من جا مي موند... مي خواستم بشينم تو اتوبوس بنويسم ديدم اصلا نميشه پيش 20 نفر آدم مال خودم باشم و منزوي بشينم يه گوشه گفتم ولش كن... حافظه ام اينقدر ها هم ضعيف نيست... كاست مثلث لهراسبي را برده بودم با واكمن دوستم هم يه كم گوش دادم...
تو راه بوديم و داشتيم مشاعره مي كرديم كه ياد حافظ افتادم دل دادم به حافظ و نيت كردم:
اي حافظ شيرازي قسم به قرآني كه تو سينه داري (كتابخانه هدهد وارد مي شود...)
دل بده به آقا امام زمان زيارت هممون قبول باشه انشاا...
يه فاتحه و بسم الله... بازش كردم :
بيا كه رايت منصور پادشاه رسد      نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت      كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
.......
عزيز مصر به رغم برادران غيور        ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد
كجاست صوفي دجال ملحد شكل        بگو بسوز كه مهدي دين پناه رسيد
.......
مرو به خواب كه حافظ به بارگاه قبول            ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد
از فالم حسابي حال كردم....
ساعت نزديك ده و نيم بود كه به قم رسيديم رفتيم به حرم حضرت معصومه...
تقريبا شلوغ بود...يه جا داشتن واسه يكي نماز ميت مي خوندن...
قبل از اينكه وارد حرم كه بشم انتظار يه جمعيت وحشتناك با سر و صداي زياد رو داشتم اما وقتي داخل شدم خودم بيشتر آرامش گرفتم ... فقط صداي پچ پچ دل ها مي آمد... نور سبزرنگ با چلچراغ هاي بزرگ ديوارهاي برجسته با دعاها نماي خيلي قشنگي به حرم داده بود...
كم كم به ضريح نزديك مي شديم با دوستم... شلوغ نبود با زور خودمون رو رسوندييم جلوتر من كه فقط از دور يه دستي زدم به ولي جلوتر نتونستم برم زن هاي چاق ما ريزترها رو كنار مي زدن و با استفاده از هر عضوي خودشون رو به جلو مي راندند و يا با فشار دادن جمعيت پشت سر از جمع خارج مي شدند...
يكي از همين خانم هاي با شخصيت(با كمي اغراق...) كنار ما بود همه ي ما رو در هم پيچيد ... براي حركت خودش. من كه نزديك بود نفله بشم خدا بهم رحم كرد...خلاص با همون فشار خودشو
بيرون كشيد و واي بر حال ما ...
خداييش داشتيم مي مرديم دوس داشتم همون جا اون خانم را بگيرم (ببخشيد ها )پرتش كنم اون ور اما خيلي سنگين وزن بود...
اينم يكي از فرهنگ هاي زيباي ايروني ها...!!!
و ديگه از اينكه به حرف عقلم توجه نكردم و رفتم جلوي ضريح پشيمون شدم بعد از اون غوغا آرامش از ذهنم رفت... اما رفتيم سر قبر آيت ا... بروجردي يه فاتحه خونديم بعد هم به نماز خونه نماز شكسته خونديم و ديگه از اون قصه هاي رفيقي كرديم و روم سياه خيلي خنديديم ...
بعد هم رفتيم تو اتوبوس راهي سرزمين منتظران گريان و دل ها...
باز هم با واكمن و هدفون لهراسبي گوش دادم...
تو همون حس غريبي كه هميشه بامني....
آروم مي گرفتم...تو فكر فال هم بودم دم حافظ گرم...
تا ظهر جمكران رسيديم. چقدر غريب بود انگار حس مي كردم از اون قبرستون بقيعي كه ميگن غريب تر بود...حياط بزرگ جمكران آدمو يه حسي مي كرد و خلوتي اون جا .... رفتيم اون جاي حياط كه فرش انداختن با پذيرايي گربه هاي و گنجشگ هاي گرسنه نهار خورديم هر دفعه صداي جيغ يكي از دخترلوس ها ميومد:
گربه...گربه...!!
بعد هم رفتيم تو ... اول كه آدم ميره تو ساختمون از اون پله هاي مخوف مي گذره...وحشت ميكنه اما داخل محراب خيلي قشنگه همون آرامشي كه گفتم اون جا هم بود...
صداي ريز ريز گريه هاي دل و دست هاي بلند شده در انتظار يه زير چشمي...
يكي خيلي آروم باهاش درددل مي كرد يكي بلند بلند بغضشو مي تركاند...
يكي هم مثل من نمي دونم چرا دلم يه قطره اشك هم نريخت...
خلاصه ميدونستم همتون چي مي خوايد پس دعا كردم و از اون خواستم يه كم زودتر....
دو بار رفتم جلو محراب همه شفا مي خواستن اما من نمي دونستم چي مي خوام و دعاهاي تكراري... بعد رفتم نشستم نامه نوشتم و همون چيزاي تكراري رو نوشتم و رفتيم انداختيم تو چاه عريضه...
اون روز خيلي خلوت بود... رفتيم پيش اونايي كه چيز ميز مي فروشن و يك عروسك گاو براي خواهر كوچيكم خريدم و باسلوق و پشمك براي خونه از مغازه هاي تو راه ...
ديگه داشتيم مي آميديم بايد از قم خداحافظي مي كرديم
خيلي خوش گذشت با دوس رفيقا خيلي خنديديم...
با اين كه اولين بار نبود اما بازم تازه بود....

به اميد انتظار...

فعلا...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  بعد از كلي امتحان مدرسه يه كار درست كرده كه مي خواد
ما بيچاره ها رو ببرن يه جايي
اونم چه جايي
جمكران....
عشق است و صفا...
گفتم اگه كبوتري دارين بدين من حتما مي رسونمش به آقا...
يه گزارش هم به صورت مكتوب واستون مي نويسم...
تازه حالا بعدا هم مي خوايم بريم آسايشگاه معلولين از اونم حتما حتما يه گزارش مي نويسم
خيلي قشنگ بايد بشه...
خلاصه كبوترا يادتون نره...
سفارشي...
با اين كه دير گفتم...
ولي.... حالا...
خدا شما را نگدار...
 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  يه نظرسنجي آخر صفحه هست

تو هم نظرتو بگو....

                                 مرسي

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام                                  
ديروز يك دفعه يه بويي به مشامم خورد خيلي حال كردم (لذت بردم...) حس كردم كه
دارم تو اين هواي سرد غرق مي شوم و هواي تولد دوباره به سرم زد دنيا تو بهار متولد
ميشه ما تو زمستون...
يه جورايي خيلي قشنگه آدم ياده داستان اون شب يلدا مي افته كه دختر پادشاه يه دفعه تيغ ماهي تو گلوش گير كرد و دلقك و ادامه داستان...
اول اينكه شب يلداتون يا شب چلتون مبارك
دوم مواظب باشيد تيغ ماهي تو گلوتون گير نكنه چون تو اين دوره زمونه كمتر كسي ميتونه اونقدر خنده دار باشه كه آدم از خنده غش كنه و تيغ بپره بيرون
سوم اينكه هندونه و بقيه مخلفات يادتون نره

اينا رو بعد از شب يلدا نوشتم

به بزرگي خودتون ببخشيد

اما حرفاي نگفته نبايد پيش آدم بمونن

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 

pctfx3.3

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور