تبليغاتX
شهر فرنگ
 
شهر فرنگه از همه رنگه...
 
 
  سلام

اول دو كلوم حرف حساب!
چقدر دلم برايتان تنگ شده... آنقدر كه در تنگ ماهي كوچولوي قرمز شنا مي كند و ياد همه ي شما در دل من غوطه ور است.
اما نمي دانيد چقدر بي حوصله شده ام. و تنها چيزي كه مي توانم به آن فكر كنم درس است. (البته فقط در حدّ فكر كردن!!!) و اينكه استراحت كنم.
اصلا امسال عاطل و باطل بودم. با خودم گفتم بهتر است كمتر آبروي اين وبلاگ زبان بسته را ببرم. بچه ام دو سال و چند ماهش است اما مي خواهم رهايش كنم.
از هيچ كس دلگير نيستم كه در اين مدت بهم سر نزد (البته به جز بعضي از دوستاي گلم) چون خودم هم رسم ناجوانمردي را پيشه كردم و يادي از شما نكردم.
خلاصه مي گويم:
«عيدانه»
به قول آقاي نجف زاده ي عزيز با صداي پاي بهار خوش باش!
تنها گزارشي است كه من تك تك جمله هايش را به ياد دارم... آخ چه حس نوستالژي قشنگي!
دوست عزيزم!
نگذار فكرهاي بيخودي كه مي گويند «اين لحظه هم مثل لحظه هاي ديگر عمرت است و تو را به آخر خط نزديك مي كند» تو را از اين دل خوش كنك نقلي زيبا باز دارد.
خودت را از اين حس قشنگ محروم نكن. اين دلهره ي تحويل شدن سال يكي از شگفت آورترين احساس بشري است. تحول...عيد...لحظاتي كه طبيعت بزرگ تحول مي يابد. تو چرا نبايد در اين لذت سهمي نداشته باشي؟
بگذار خورشيد گونه اي ديگر بر تو بتابد. به درخت هاي جوانه زده سلام بده. آدم ها را دوست داشته باش.
اينها هستند...همين چيزهاي كوچك هستند كه به تو آرامشي بزرگ مي بخشند.

«تمام مي شوم شبي»

حالا كه اين دو سال و خورده اي را با شما گذراندم و چه خاطرات مكتوبي با هم داشتيم. چقدر اين رابطه ها زيبا بود. مي بيني؟ حتي دنياي مجازي را مي شود به يك دنياي حقيقي تبديل كرد. و من اصلا با اين حرف ها مخالفم كه اينترنت دنياي مجازي است و آدم ها همه اش به هم دروغ مي گويند. اگر هم هست من يكي به آن توجه نمي كنم.
همه تان را از صميم قلب دوست دارم. هيچ وقت از يادم نمي رويد. اگر زياد بهتان سر نزدم دلخور نشويد چون سرم شلوغتر شده. سعي مي كنم تا مي توانم سر بزنم. هر كسي دوست دارد شماره اي برايم بگذارد تا صداي قشنگتان را بشنوم. خوشحال ميشم باهاتون صحبت كنم.
در خانه ي من بر همه ي شما باز است. هوس كرديد به اين خواهر كوچتان سركي بزنيد.
اميدوارم سال سبز و زيبايي داشته باشيد.
من با شما تجربه هاي شيرين زيادي داشتم:
فاطمه قهري عزيزم از اولين دوستان وبلاگ كه خيلي با معرفته،
 آبجي سميه بزرگوار و مهربان كه منو هميشه شرمنده كرده از فعالين عرصه ي وبلاگ نويسي،
 سولماز جان كه خيلي دوستش دارم اميدوارم باز هم فعاليت هاي وبلاگ نويسيت رو ادامه بدي با قلم زيبايي كه داري،
 آقا معلم كه همه مي شناسيد آقا سهراب برادر عزيز و بزرگوار من كه خيلي چيز ها به من ياد دادند،
ياسمن عزيزم دختر گل و مهربون،
كيميا جان دلم برات تنگ شده بود ،
 شيما جان كه خيلي دلم براش تنگ شده فكر كنم اون هم وبلاگش رو رها كرد و رفت،
سعيده جان سلام گرم منو پذيرا باش،

عترت عزيزم كه اون هم ما رو خيلي زود تنها گذاشت و از وبلاگ نويسي كنار رفت... خيلي دلم برات تنگ شده،
 فرزانه ي عزيزم خيلي دوستت دارم،
سونيا دوست گلم اميدوارم منو فراموش نكني،
زهرا جان هميشه به يادت هستم،
مجهول خان كه برام مجهول ماندي در همين مدت كمي كه باهات آشنا شدم فهميدم استعداد عجيبي در نوشتن طنز اجتماعي داري موفق باشي،

و خيلي از دوستاي گلم دلم براي همتون تنگ ميشه... روي گلتون رو مي بوسم. سال سبز و پر از مهربوني و خوشي براتون آرزو مي كنم...

يه عذر خواهي هم بدهكارم... از اينكه كامنت كپي پيستي براتون گذاشتم شرمنده ام فراوان! محدوديت زمان داشتم...

خواهر كوچكتان را فراموش نكنيد!
براي شاعر شدنم آرزو كنيد...(شاعر كوچولو)
خداحافظ همين حالا!

عيد همتون مبارككككككككككككككككككككككككككككككك

حالا مهتا جان تو برو ادامه ي مطلب رو بخون

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر ادامه مطلب | 
 
 
 
  سلامممممممم
امروز سومين ساليه كه جشن تولدمو با شما مي گيرم.
و هفدمين ساليه كه از ورودم به اين دنيا مي گذره.بزرگ شدن حس زيباييه ولي دور شدن از كودكي تلختر از اونيه كه فكرشو مي كني. الان شايد
خيلي هاتون دوست داريد تو سن و سال من باشيد. نمي دونم... مدرسه بريد. نوجوان باشيد.
خرابكاري هاي مسخره كنيد... و....

از آبجي سميه عزيزم تشكر مي كنم كه تولد منو به ياد داشت و خيلي خوشحالم كرد. روي ماهتو از دور مي بوسم...
همين طور همه ي شما دوستاي عزيزم...

مخصوصا مهتا جونم كه خيلي دلم براش تنگ شده.

حالا شيريني تولد من چند تا آرزوي ناقابله :

*براي نمردن كودكي هايت آروز مي كنم.
*براي اينكه هميشه در روز تولدت ياد سال هاي زيبايي بيفتي كه زندگيت را با آنها گذرانده اي
آرزو مي كنم.
*آرزو مي كنم كه هيچ وقت لبخند هايت تلخ نباشد.خنده هايي از ته دل برايت آرزو مي كنم.
*آرزو مي كنم دوستاني داشته باشي كه تو را به مسير خوشبختي راهنمايي كنند.
*آرزو مي كنم سلامت باشي و در برابر ناتواني هايت صبر و استقامت داشته باشي.
*آرزو مي كنم روزي نيايد كه هيچ كس روز تولدت را بهت تبريك نگه.

*************************************************************
حالا كه اينقدر دعاهاي قشنگ براتون كردم. همتون يك صلوات به نيت يك مريض بفرستيد.
«اللهم صل علي محمد و آل محمد»
خدا انشاءالله شفايش بدهد.

*************************************************************
مي دوني كه يه ضد حال اساسي چيه؟
اينه كه تا دو روز قبل از تولدت يه خوابي ببيني كه تعبيرش فرارسيدن اجل باشه.
من دو روزه خوابي مي بينم كه هر دو مثل هم مي مونن. با تعبير اينكه اجلم فرارسيده.
اگه ديدي خبري از من نيست يه فاتحه بفرستيد.
البته شب جمعه هست براي خوشحالي ارواح صلوات...
تازه ضد حال اساسي ديگه اينه كه تو روز تولدت امتحان آخرتو خراب كني...
يه ضد حال اساسي تر اينه كه از مدرسه بياي خونه ببيني كه لوله هاي آب تركيده و خانه ي
همسايتون رو آب برداشته... خدا رحم كرده ما زير پامون خالي نشده.

**************************************************************
حالا يه شعر براي تولدم...

« از دريچه ي گوش هاي من ...
صداي باد مي آيد
كلاغ هاي وحشي
چون مرده خواري پست
درخت مرده را هجوم مي برند
آن سوي ديوار چه خبر است؟
پوست من از سرما
منبسط شده است
و از درون مي سوزم
و لذت از دهانم
بيرون مي ريزد
طفل كوچك من
براي هفدهمين بار زاييده مي شود
اين جنين روز به روز پيرتر
و پوستش در بطن زمين چروكيده مي شود
زمستان است
و من...
دوباره شبيه «جنازه اي خوشبخت»
شبيه دختري «در آستانه ي فصلي سرد»
به گور خويش فرو مي روم
و با نويد ولادت
ايمان مي آورم به آغاز فصل سرد...
ايمان مي آورم به آغاز زندگي...»

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 
1.روزهاي خسته كننده ايست. درگيري هاي درسي شديدا بر من هجوم آورده است. (هوا بس ناجوانمردانه سرد است)... خسته ام... هم فيزيكي و هم روحي. البته بيشترش روحي است.
آدم ها بعضي وقت ها آنقدر خسته كننده مي شوند كه ديگران را پژمرده مي كنند. مي تراشند ... و ديگر چيزي باقي نمي ماند جز يك روح خسته...
امتحان ها دارد شروع مي شود. تا پايان اين امتحان ها از آپ هم خبري نيست. يعني تا روز ولادت اينجانب... دارم پير مي شوم كم كم.
2.آدم ها تنهايند مي دانم... به خدا مي دانم.
3.گرچه ياران فارغند از ياد من
        از من ايشان را هزاران ياد باد
4.فعلا...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  تو مرا اينطور نگاه نكن
كه من در زلاليه ي چشم هاي تو غرق شوم...
تقصير من نبود
اين جنون تقصير چشم هاي توست
من ديشب همه ي غزل هايم را قتل عام كردم
اين جيوه ي خشكيده را پاك كن
بگذار اين تار و پودهاي نور عبور كنند
بگذار تا اتاق در سياهي خود تنها باشد
محاكمه را ختم كن
اعتراف مي كنم
من تو را كشته ام...

                       خودم

پ.ن: راستي تو او را شناخته اي؟

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  شب پر كشيد و اشك هايت مهار شد
ماه به اين قشنگيم بي قوار شد
آدم فرشته هاي خدا را رها نكرد
ابليس هم زمانه را مبتلا نكرد
بينگ بنگ! هي... شروع شده اين مسابقه
تا كي گناه و هي ثواب و مراقبه؟
امشب به غسل عاشقي پاك مي شوم
من آسمان نديده ام خاك مي شوم
مي هم بنوش مست كن بي قرار باش
مثل صداي خالي يك نوار باش
شوخي است زندگي به فرداي خود بخند
از پشت دست بي غمي را فقط ببند
اينجا هواي آسمان ها گرفته نيست
تقدير ما براي جهنم نوشته نيست
نبض جهانيان همه كند مي زند
قلب خدا براي همه تند مي زند

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام

هوا سرد شده است. و من دوباره جاني تازه را در خود احساس

مي كنم. سرما خوردن را دوست دارم. چون زمستان ها سراغم

مي آيد. وقتي بيرون رفتم و ديدم سرما دارد در بدنم نفوذ مي كند،

 يك نفس عميق كشيدم. و اين زيباترين تنفس زندگيم بود. خورشيد

 را در زمستان دوست دارم. آدم ها را در زمستان بيشتر دوست دارم.

اصلا  ثانيه هايم را به اميد آمدن زمستان مي گذرانم.
نمي دانم چرا آدم ها اينقدر عجله دارند. دكتر كه مي رفتم، توي خيابان

 همه  داشتند مي دويدند. به ساعتشان نگاه مي كردند... اما زمان

 براي من كش مي آيد.
                                                                                                                در امتداد يك خيابان دراز بوديم و در انتهاي آن يك گنبد فيروزه اي رنگ      

 زيبا مي ديدم. دوست دارم آن گنبد را در يك گوي مي انداختم و براي

خودم نگه مي داشتم. اما ماشين پيچيد به طرف ديگر و گنبد فيروزه اي

 ناپديد شد.
پني سيلين، آنتي بيوتيك، ويتامين ث، استامينوفن، سرماخوردگي ،

شربت سرفه و چند تا قرص ديگر را بايد بخورم. چقدر از قرص بدم مي آيد...
                                                                                                           هنوز موفق نشدم كه زير باران راه بروم و هروقت مي آيد من در خانه هستم.
                                                                                                            پنجره را باز مي كنم، نفس عميقي مي كشم. و بوي باران و خاك

و گرد و غبار و دود و هر چيز ديگر را با هم فرو مي كنم. لذت زندگي

يعني اين. نفس بكش... باران مي آيد. چقدر حس زمستان قشنگ است.

صداي خس خس بخاري كوچك آدم را ياد شب يلدا مي اندازد.
هنوز باران مي آيد...
ببار...
ببار....

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  تازگي ها زندگي ام آنقدر در هم پيچيده كه نمي دانم چه كاري را اول انجام بدهم. نمي دانم درس بخوانم، كتاب بخوانم، بيايم نت، تلوزيون ببينم يا...
تازگي ها سر كلاس فقط خواب هستم. از خواب بعد از ظهر بدم مي آيد كه سر كلاس
حالم را مي گيرد. يكي ميگه مائده ني ني نميذاره بخوابي؟ يكي ميگه عاشق شدي؟ يكي ميگه حالت بده؟.... D:

صد سال تنهايي را ورق مي زنم. انسان ها چقدر تنهايند.
هر چقدر فكر مي كني دو و برت شلوغ است تنهاتري. هر چقدر عاشقتري هم تنهاتري....
تازگي ها همه چيز برايم تكراري است. منتظر يك واقعه ي بزرگ هستم. نمي دانم كي مي آيد. اما مي آيد...

سرگرداني خيلي بد است.
من سرگردانم...

پ ن1: اين روزها بود كه قيصر امين پور از ميان ما رفت. روحش شاد. يادش گرامي. شعرهايش جاودانه...

پ ن2: در انتخاب وبلاگ برتر در قسمت نوشته هاي شخصي اگر قابل مي دانيد منتظر راي شما هستم. D:

پ ن3:   همه قبيله ي من عالمان دين بودند
            مرا معلم عشق تو شاعري آموخت

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام
خبر اول: بچه ام دو سالش شد.شهر فرنگ من تولدت مبارك!
خبر دوم:
9 ماه بود كه مي خواستم خبر مهمي رو بهتون بدم. فكر كنم همتون به اندازه من خوشحال بشيد.
26 مهر ماه 1387 ، خواهر من به دنيا اومد. الان يه كوچولوي خوشگل توي خونمونه. ما هم رفتيم تو خانواده هاي پر جمعيت. شديم 4 تا بچه و همه از نوع دختر... خواهر كوچولوي من موقعي دنيا اومد كه داشتند اذان مي گفتند. در زيباترين لحظه. اذان مغرب... شايد اسمش فريماه بشه. فعلا كه بهش ميگيم فريماه.
اون هم مثل خواهرش (خودم) 26 شد. البته من دي ماهي هستم.
اين هم عكسش:

فريماه قشنگم...

دو ماه پيش هم دختر دايي خوشگل من دنيا اومد. كه 8 سال منتظر اومدنش بوديم. اين هم عكس هستي:


 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  جوشن كبير را براي تو ختم كرد
نزديكي نگاه تو را ضرب و شتم كرد
ديگر چه فرق مي كند انتظار تو؟
ديشب شكسته شد دگر احتكار تو.
دختر مگر اسم تو هم مستعار بود
آخر كجاي عشق برايت شعار بود؟
(من شاعري نكرده ام خود را جدا كنم
اين شعر را براي دلم نذر كرده ام)
بگذار تا فرشته ها ادعا كنند
من پاك بوده ام برايم دعا كنند
من؟ نه نمي توانم از تو جدا شوم
اسطوره نيستم برايت خدا شوم
ساكت شوي ميان لبت حرف مي زنم
گوري براي رفتنم در برف مي كنم
(آخر كجاي حرف هايم مضخرف است؟)
شليك مي كنم و آخر تمام شد
اين زندگي به دست هاي تو رام شد
يك لحظه بيب بيب...بيب بيب بيب
اين حرف آخر من است save our ship

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  يك روز هم براي خودت اين كلام را

تكرار مي كني جواب سلام را

دست تو را براي چه بسته است زندگي؟

مي بندي اين فكر خراب عوام را

با من بگو نگاه دوم براي چيست؟

معني كن اين علاقه يا فعل حرام را

سوگند مي خورم به رگ هاي ملتهب

من مي كشم زمانه ي بي مرام را

الفاتحه... بخوان سرود مرا بخوان

اثبات مي كنم در اين عالم دوام را

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  كجايي اي روزهاي كودكي؟
زول مي زنم به دفتر هاي خاطرات قديمي... خاطرات خنده دار و مسخره.
بازي هايي كه از خنده روده برت مي كند. و تو دوست داري همان بازي ها را تكرار كني. گاهي دلت مي خواهد كتاب الفبا را بگذاري جلوي خودت و از هر حرف ده بار بنويسي.
بابا آب داد...
آن مرد از باران آمد...
دوست دارم دوست هايم را دنبال كنم. بازيكنان از مدرسه بيايم. از ته دل بخندم. از ته دل بخندم و نخواهم بدبختي هاي دنيا را بشمارم. دوست دارم نقاشي بكشم . مداد رنگي هايم را بردارم رنگشان كنم.
صبح ها پاهايم را بچسبانم به ميز تلوزيون و آنقدر كارتون نگاه كنم تا چشم هايم درد بگيرد.
دوباره دست به سينه سر كلاس بنشينم و سرم را روي ميز بگذارم تا مبصر كلاس چند تا ستاره جلوي اسمم بگذارد. آخ ... چه كيفي داشت جايزه هاي آخر سال جلوي همه ي بچه ها.
دوست دارم  دوباره با يك چشمك بابا بپرم توي بغلش و گونه هايم را براي بوسه هايش جلو ببرم.
دوست دارم دوباره براي روزهاي مدرسه روزشماري كنم. و نزديك مهر بروم يك عالم مداد و دفترهاي خوشگل بخرم.
بوي كتاب هاي نو ... چقدر لذت دارد.
بغضي در گلويت مي شكند.
داري بزرگ مي شوي. و دلت تنگ مي شود براي روزهاي كودكي. هيچ وقت نمي تواني كودك باشي.
ديگر تمام شد. كودك درون همه اش شعار است.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام به دوستاي خوب و بامعرفت

شايد من  تا مدتي طولاني وب نويسي نكنم. گفتم كه بگم نگيد من بي معرفتم. سعي مي كنم بهتون سر بزنم.

هميشه به يادتون هستم...

تا يه روزي...

خدانگهدار!

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  * ناتانائيل آرزو مكن كه خدا را جز در همه جا در جايي ديگر بيابي.
* هر آفريده اي نشانه ي خداوند است. اما هيچ آفريده اي نشان دهنده ي او نيست....
* هر جا بروي جز خدا نخواهي ديد. منالك مي گفت خدا همان است كه در پيش روي ماست.
* ناتانائيل، هم چنان كه مي گذري به همه چيز نگاه كن و در هيچ جا درنگ مكن. به خود بگو كه تنها خداست كه گذرا نيست.
* اي كاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزي كه بدان مي نگري.
* اعمال ما وابسته به ماست. هم چنان كه روشنايي فسفر به فسفر. راست است كه ما را مي سوزاند. اما برايمان شكوه و درخشش به ارمغان مي آورد.و اگر جان ما ارزشي داشته باشد، براي اين است كه سخت تر از برخي جان هاي ديگر سوخته است.
* عجبا! ناتانائيل، تو خدا را در تملك داري و خود از آن بي خبر بوده اي! تملك خدا يعني ديدن او. اما كسي به او نمي نگرد.
* ناتانائيل تنها خداست كه نمي توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن،ناتانائيل، يعني در نيافتن اين كه او را هم اكنون در وجود خود داري. تمايزي ميان خدا و خوش بختي قائل مشو و همه ي خوش بختي خود را در همين دم قرار ده.
* خردمند كسي است كه از هر چيزي به شگفت در آيد.
                         

                                                                                                    مائده هاي زميني
                                                                                                           آندره ژيد 

*************************************************************************

«ولادت تنها نويد بخش زمينيان مبارك باد»
 
دوستان عزيزم زيباترين لحظه ها را براتون آرزو مي كنم. اميدوارم هر روزتان عيد باشد.
يادمان باشد:
انتظار آن نيست كه تمام روز را با چشمي اشكبار آمدن منجي خويش را طلب كنيم. آمدن منجي يعني بر پا شدن تمام خوبي ها در جهان. اگر هر كدام به خودسازي روي آوريم،مطمئن باشيد كه روز به روز به آن روز موعود نزديك مي شويم.

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  «دولت ها هيچ وقت هيچ گلي بر سر ملتشان نمي زنند»

جمله اي بود كه خيلي از مردم به اين نتيجه رسيده اند. بهتره كمي دولت آقاي احمدي ن‍‍‍‍ژاد را بررسي كنيم:

1. زمين هاي 99 ساله خوب يا بد؟
اكثر كساني كه اسمشون براي اين زمين ها در اومده با شرط و شروط هاي بدي كه دولت گذاشته ترجيح داده اند قيد اين زمين ها را بزنند.

2. شهريه هاي در حال افزايش!!!!!!!
علاوه بر اينكه شهريه دانشگاه ها سر به فلك مي كشه، حالا ديگه شهريه مدارس نمونه دولتي و غير انتفاعي و ... هم شش برابر شده. باور كنيد با اين اوضاع اكثرا ترجيح مي دهند درس و مدرسه را ببوسند و بگذارند كنار.

3. برق ، آب ، گاز، بنزين...  چرا تعرفه هاي اينقدر زياد شده؟
ييهو چشمت مي افته به قبض گاز ميگي وا!!!!!!! مگه زمستون بوده و ما خبر نداشتيم. بعد مي بيني شونصدهزار تومان بدهي گذشته داري. بعد تازه دو زاريت مي افته كه نكته اي يادداشت فرموده اند كه تعرفه فلان به تعرفه فلان تغيير كرده. برق هم كه نداريم. كجاست انرژي هسته اي ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟  بنزين هم كه هنوز ادامه داستان ...

4. آدم اخبار مي بينه. از مجلس محترم. اگه يه كم دقت كنيد. متوجه ميشيد كه نصف مجلس در حال اس ام اس بازي هستند!!!!تورم تا كجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

5. كنكور معلوم نيست كه حذفه يا حذف نيست. اصلا ما تكليفمون چيه كه سال اول اين تصميم گيري جديد هستيم؟ نظام آموزشي چرا انقدر بي برنامه است؟

6.چرا مواد غذايي اينقدر گران هستند؟
7.چرا كشورمان اينقدر در هم و بر هم است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقاي احمدي نژاد چرا؟

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  همين جا
همين كنار اين درخت...
به روي پشت بام شهر
درخت، پير و كهنه است
ميان لاي و گل
ميان چشمه گير كرده است.
و مثل اينكه چشمه هم
از اينكه آب خويش
عصاره ي وجود خويش را
به خاطر درخت پير و بي ثمر
هدر دهد...
خسته است.
و روزهاي روز
درخت تشنه است
و ريشه هاي او
چه خسته و چه خشك
كم كمك
شكسته مي شود.
و روز بعد درخت
مرد...
و لاشه ي عظيم او
به روي چشمه هم سقوط كرده است
...............
درخت مرده است
و چشمه مرده است
آب مرده است....
************************************
سلام
با توجه به اينكه من مدرسه دارم كمتر مي تونم سر بزنم بهتون.
شرمنده...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  فرياد مي زند. و تو چقدر دلت مي خواهد فرياد بزني. در كنار او...
او براي هيچ دوراني نبود.
گاهي در دوران فراعنه... گاه در دوران علي... گاه در كنار حسين. و گاه
در كنار مسيح بود.
فكر مي كنم تنها كسي بود كه در تاريخ به دنبال انسان بود. و به دنبال
بودن... انسان بودن... چگونه انسان بودن! 
قدم بر مي داشت. مي سوخت. فكر مي كرد. مي نوشت. و فرياد مي زد.
به دنبال جانماز آب كشيدن نبود. به دنبال «عاشق بودن» بود. به دنبال
بهشت نبود. به دنبال«عارف بودن» بود.

شريعتي يك مثنوي معنوي بود. شمعي است در تمام دوران.
آزادگي را مي جست. در سنگ هاي اهرام... در فريادهاي علي... در

حرف هاي معلمش... و در نگاه تمام انسان ها.
اما حرف هايي بود كه او هر چه تلاش مي كرد، نمي توانست با كلمات
بيان كند. شريعتي «يعني حرف هايي كه براي نگفتن» داشت.
خودش مي گفت:
                   «  هنگامي كه يك انسان بزرگ را مي شناسيم، كه در
زندگي موفق زيسته است، روح او را در كالبد خويش مي دميم و با او زندگي مي كنيم.و اين ما را حياتي دوباره مي بخشد!»

و اگر تو او را بشناسي، روح او را در كالبد خويش مي دمي. و با او زندگي مي كني. و اين تو را حياتي دوباره مي بخشد. و هويت و انسانيتي دوباره.

سرشت او با فلسفه، حكمت و عرفان عجين است.از كوچكي فيلسوف بود.
با مترلينگ و بايزيد و شبستري و ... زيست. او برگزيده ايست از تمام
مردهاي بزرگ تاريخ. كه خداوند او را براي عصر ما، عصر انسان هاي پول پرست بيهوده فرستاد. و براي عصري كه انسان هاي جز «حيوان هاي دو پا» نيستند.

« راست مي گفت آن نويسنده ي آشناي من، كه من چشم هايم هميشه نيمه

باز است، و « مي خواهم بگويم كه هيچ چيز و هيچ كس در اين دنيا

وجود ندارد، كه ديدنش به باز كردن تمام چشم بيرزد»!

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

روز اول را درس نمي خواني. خوش به حال هر كس كه از دين و زندگي خلاص شده. روز دوم ا هم با كتاب جلوي تي وي و ماهواره و هملت مي نشيني. و شب هم مي نشيني با خستگي تا دو و نيم شب مي خواني. عجب خريتي.(ببخشيد ها!) بعد از اين همه خوندن و حرص خوردن. مي روي سر امتحان. چشمات چهارتا مي شود. چند تا فحش به خودت مي دهي كه اينقدر خوندي و اين امتحان نيم نمره نيم نمره ، حسابي حالت را مي گيرد. ده دقيقه اي تمام مي كني و يه ربع هم محض ضايع نبودن مي نشيني سر امتحان . و مي آيي خانه.

 پارك كنار مدرسه چشمك مي زند. چه هوايي گرمي! ولي چه مناظري كه در اين پارك نمي بيني! از تجمع پسران معتاد تا سرنگ هاي كنار پارك. دلت مي سوزد...

جنايت و مكافات را تمام كردم. چقدر دوست داشتم جاي راسكلنيكف بودم. من از اونايي هستم كه داستايوفسكي مي گويد رنج كشيدن را دوست دارند. دلت براي سويدريگايلف مي سوزد كه با يه تير خود را خلاص كرد. اما انگار فئودور خان خود هم از آخر قصه خوشش نيامد. آخر هميشه كه خوشبختي نيست. البته رعيت جماعت بعضي چيزها را نمي فهمد.

 الان مي گوييد عجب انسان خودخواهي . مگر عهد مظفرالدين شاه است كه رعيت و سرور داشته باشيم.

نه جانم. گاهي آدم ها خود را رعيت مي كنند.

تازگي ها خدا را گم كرده ام. تو مي داني كجاست؟

 

اشك در حلقه ي چشمت شد و تدبير نكرد

درد دامان تو را چاره و تعبير نكرد

دست در زلف گرانش زدي اما چه رسيد؟

هر چه گفتي ز غمت ناله ي شبگير نكرد

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام.

1.امروز دو تا گنجشك داشتند با هم مي جنگيدند. البته يكي از آنها خيلي بدجنس بود. بال اون يكي را مي گرفت. بدبخت آويزون شده بود.
شاعر ميگه:

به چشم خويش ديدم در گذرگاه        كه زد بر جان موري مرغكي راه
هنوز از صيد، منقارش نپرداخت    كه مرغ ديگري آمد كار او ساخت

2. وحشيانه ترين منظره عمر خود را ديدم كه آقا كامران با گزارش خود نشان داد. تنبيه معلم تا سر حد جنون!
اميدوارم اين معلم ها كه نمونه اش را خيلي جاها و در مدرسه خودمان هم ديده ايم از بيخ و بن كنده بشه!اينها معلم نيستند.
به نظر من بايد اعتراض شديدي به آموزش و پرورش بشه كه هر معلمي را هر بي صلاحيت و وحشي را معلم مي كنند. ببخشيد بد حرف زدم. اين گزارش خيلي تاثير داشت. انگار آدم با تمام آرزوهايش خورد مي شود.

3. تازگي جنايت و مكافات را مي خوانم ... نمونه اي از واقعياتي است كه در طبقات پايين ديده مي شود. فقر، مكافات، بيماري، جنايت... داستايفسكي انسان را مجبور مي كند با او راه بيايد. و قهرمان داستان او را لمس كني. و همراه با او گريه كني. قتل كني. متنفر بشي و...
جنگ و صلح هم در صف كتاب ها است. بايد بخوانمش.
نمايشگاه كتاب هم تمام شد. تا سال بعد...

4.
            خدا روستا را...!
                       بشر شهر را...!
                        
              ولي شاعران آرمانشهر را آفريدند.
          
                   كه در خواب هم
                     خواب آن را نديدند.                         قيصر امين پور

5. خدانگهدار...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  تازگي ها يك كمي باد تابستون(!)  داره مي خوره تو كلم... حالي مي كنم.
بعد به دوستم ميگم فلاني فقط سه هفته ديگه مدرسه ميريم. و بعد شروع مي كنه به ناله:
احمق ... (سانسور) بعد از اون بايد يه ماه امتحان بدي بعد تابستون بياي مدرسه...
من هم حالم بدجوري گرفته مي شود. چند تا حرف بد بهش مي زنم و ميگم: حالا يه كم در خوشحالي من همكاري مي كردي نمي مردي.
انگار فكر بدي نيس...
لبخندي با خرسندي مي زند...
اول مرسه يه كم به من حال داد و گفت رشته انساني هم ميذاريم . من هم گفتم هورا... ميرم انساني... اما بعد مشاور مياد ميگه فقط هفت نفر متقاضي داشتيم. يكي مي زني تو سرت خودت يكي هم تو سر شانست.
شايد من مي خوام يه دانشمندي چيزي بشم خدا اينقدر كوه ميذاره جلو پام.!
و حالا من مانده ام امسال با يه عالمه كتاب كه مي خواستم بخوانم و هنوز نتونستم. از اول سال (86) حماسه حسيني را فقط  يه جلد رو با زور به اتمام رساندم.
آخه نونت نبود آبت نبود... كه خودت رو گرفتار اين مدارس نمونه كردي. والله مثلا ما نمونه ايم . اينقدر معلم ها و مدير و معاون مي زنم تو سر ما كه شما احمقيد و دور از جون شما هيچي حاليتون نيس كه فكر مي كنيم بايد مدرسه استثنايي بوديم تا نمونه!
آخه بابا ما كه ديگه كنكور هم نداريم متاسفانه ديگه مي خوايم چي كار اين چيزا رو... اصلا مدرسه چيه؟ ها؟....
عصباني ميشه آدم.
تازگي ها هوا بس ناجوانمردانه گرم است. ما نفهميديم كي بهار شد. اصلا بهار داره تموم ميشه.
كوير شريعتي را مي خوانم. چقدر عصباني است. مثل خودم. كه گاهي خيلي عصباني هستم و زمين و زمان را به هم مي پيچم تا فرياد بزنم. اما براي اين آدما كه گاهي اين شكلي مي شوند خوب است. و براي فرياد زدن. اصلا شريعتي يعني فرياد. شريعتي يه نوع فرياد است و مطهري نوع ديگرش...

اين هم از خودم:
مگر كجاست خدايت؟
به روي سنگ كبود؟
به روي لاله ي سرخ؟
و يا هميشه حضورش براي تو گنگ است؟
و تو كلاف گره خورده اي به روي چنار...
نماز تو به روي كدام تابوت است؟
به زير كدامين سنگ بي نام و نشان؟
هميشه فاصله ايست بين خواب و بيداري
هميشه هيچ چيز نبوده هيچ و محال
فلاسفه ي شهر را به گرد آريد
از او بپرسيد جاي سنگ قبر و طواف
بپرسيد چرا خواب تو چنين خسته است
بپرسيد چرا اين همه چرا چرا؟


قررررررررررررربونتون ...
خدا پشت و پناهتون...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  آي ي ي ي ي ي ي ي ملتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
اگه گفتين امروز چه روزيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا نمي دونم اين روز به اين مهمي رو چرا چرا تو تقويم نذاشتن.
اما ...

دوست بهاري من!
اين روز هميشه در قلب من است.
امروز يعني فردا ... يعني چهارم اردي بهشت..........
تولد يه ارديبهشتي گله  ....... كه من بهش مديونم.
با صداي پاي بهار اومد تو دنيا.
جنس : مونث                               

سن : در انفوان جواني، ميره تو 18

نام: مهتا......... مثل ماه.

اي دختر بهشتي ارديبهشتي..............
ميلاد بهاريت مباركككككككككككككككككككككككككك
اگه مشكلي كه هست نبود يه هديه خوشگل از طرف من داشتي.......
اما چه كنم كه روزگارررررررررر يه كم بي معرفت شده.
تو كه از اون فاصله دور واسه من هديه فرستادي و منو شرمنده كردي.
منو ببخش و اين هديه ناقابل رو از من قبول كن.
حالا همه دستا بالا......     
دست دست دست....... تولد تولد تولدت مبارك
                                   مبارك مبارك تولدت مبارك
                    بيا شعمارو فوت كن
                                    كه صد سال زنده باشي.....
okkkkkkkkkkkkkkkkkkk
مي بينيد همه ارديبهشتي ها گلند..... ماه..... يه تيكه جواهر...
دوستاي منند ديگه.
از قديما گفتن دوري و دوستي........
اين دومين تولديه كه يه گوشه اي از دلت من هم توش هستم.
كاش تو تولدت يه شمع هم جاي من بذاري روش.

تقديم به مهتا:
(شعر خودم رو برات آف مي زنم)

گزيری ندارم که شعری بگويم

دل نازکت را به نحوی بجويم

بگويم که پشتم به خورشيد گرم است

زمانی که گل می کنی روبرويم

وحالا در اين قحطی آب واحساس

دلم را کجا -مثل دستم - بشويم؟

از اول تو بی پرده با من نگفتی

که بی پرده حالا من از خود بگويم!

من از تشنگی های خود با تو گفتم

واز مخزن بغض ها در گلويم

جواب تو تکرار تلخ عطش بود

و سنگی که لغزيد سوی سبويم

گل لحظه ها را-به مفهوم مطلق-

اجازه ندادی کنارت ببويم

اجازه ندادی که چشمت بيفتد

به چشم سکوت من و های و هويم

وحالا.............

تو با برق الماس چشمت clickكن:

بميرم؟ بمانم؟ بخندم؟ بمويم

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام به دوستاي پرتقالي خوبممممممممممممممممممممممممم

عيدتووووووووووووووووووووووون مبارك

به قول فرشيد منافي:

قرررررررررررررررررررررررررررررررربونتون برم

يه شعر از مرحوم قيصر امين پور:

- آسمان را...!
ناگهان آبي است!
(از قضا يك روز صبح زود مي بيني)
دوست داري زود برخيزي
پيش از آنكه ديگران چشم خواب آلود خود را وا كنند
پيش از آنكه در صف طولاني نان باز هم غوغا كنند
در هواي پشت بام صبح  با نسيم نازك اسفند
دست و رويي را بشويي
حوله ي نمدار ونرم بامدادان را روي هرم گونه هايت حس كني
و سلامي سبز توي حوض كوچك خانه به ماهي ها بگويي
سفره ات را وا كني - نان و پنير و نور-
تا دوباره فوج گنجشكان بازيگوش بر سر صبحانه ات دعوا كنند
دوست داري بي مهابا مهربان باشي
تازه مي فهمي مهربان بودن چه آسان است،
با تمام چيزها از سنگ تا انسان
دوست داري راه رفتن زير باران را
در خيابان هاي بي پايان تنهايي
دست خالي باز گشتن از صف طولاني نان را
در اتاقي خلوت و كوچك رفتن و برگشتن و گشتن
لاي كاغذ پاره ها
نامه هاي بي سرانجام پس از عرض سلام...
نامه هاي ساده ي باري اگر جوياي حال و بال ما باشي...
نامه هاي ساده ي بد نيستم اما...
نامه هاي ساده ي ديگر ملالي نيست غير از دوري تو...
گپ زدن از هر دري،
با هر در و ديوار
بعد هم احوال پرسي
با دوچرخه با درخت و گاري و گربه
با همه، با هر كس و هر چيز
هر كتابي را به قصد فال وا كردن
از كتاب حافظ شيراز تا تقويم روي ميز
آب پاشي كردن كوچه غرق در ابهام بوي خاك
در طنين بي سرانجام تداعي ها...
با فرود قطره قطره قطره هاي آب روي خاك
سنگفرش كوچه اي باريك را از نو شمردن
در ميان كوچه اي خلوت رو به روي يك در آبي
پا به پا كردن
نامه اي با پاكت آبي
- پاكت پست هوايي-
بر دم يك بادبادك بستن و آن را هوا كردن
يادگاري روي ديوار و درخت و سنگ
روي آجر هاي خانه
خط نوشتن با نوك ناخن روي سيب و هندوانه
قفل صندوق قديم عكس هاي كودكي را باز كردن
ناگهان با كشف يك لحظه
از پس گرد و غبار سال هاي دور
باز هم از كودكي آغاز كردن
روي تخت بي خيالي، روي قالي، تكيه بر بالش
در كنار مادر و غوغاي يكريز سماور
گيسوان خواهر كوچكترت را با سرانگشتان گيجت شانه كردن
و انار آبداري را توي يك بشقاب آبي دانه كردن
امتداد نقش هاي روي قالي را با نگاهي بي هدف دنبال كردن
جوجه ي زرد و ضعيفي را كه خشكيده
توي خاك باغچه با خواندن يك حمد و سوره چال كردن
فكر كردن، فكر كردن در ميان چارچوب قاب باران خورده ي اسفند
خيرگي از ديدن يك اتفاق ساده در جاده
ديدن هر روزه ي يك عابر عادي
مثل يك يادآوري در سراشيب فراموشي
مثل خاموشي
ناگهاني مثل حس جاري رگبرگ هاي يك گل گمنام
در عبور روزهاي آخر اسفند
حس سبزي، حس سبزينه!
مثل يك رفتار معمولي در آيينه!
عشق هم شايد
اتفاقي ساده و عادي است!

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  به نام دوست...

با سلام به همه شما دوستان با مرام وبلاگ و غير وبلاگي...

اول بگم بابت بي معرفتي شرمنده...

همه تلافي ها رو گذاشتم واسه تابستون...

باور كنيد وقت ندارم... مدرسه نميذاره...

يه جمعه هم خونه بوديم آزمون ميذارن واسمون....

اين آبجي كوچك را ببخشيد.

 

از نامه آبكي بدم مي آيد

از نفرت زيركي بدم مي آيد

صد بار تو را گفتم و يك بار دگر

از شاعر پولكي بدم مي آيد

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام.
اول این این رو تسلیت میگم.
از همتون عذر می خوام که سر نمی زنم بهتون. نمی دونم چرا اینقدر بی حوصله شدم. وقتی میام اینترنت دلم می خواد ول بچرخم و هیچ کاری نکنم.
فکر نکنید نمیام ها. خیلی وقتا میام ولی ببخشید اگه نظر نمیدم. دل و دماغ وبلاگ نویسی ندارم. انشاءالله تابستان جبران می کنم. با اینکه اون موقع هم مدرسه دارم.
اما باز سرم خلوت تره.

***************************
تولدم هم گذشت. و من حالا وارد شانزده سالگی شدم.
از مهتای مهربان که اینقدر به فکر منه تشکر می کنم.
از فاصله دوری که شهرهامون داره اما یک هدیه قشنگ یه کتاب خوشگل برام فرستاد.
مهتا جون امیدوارم بتونم جبران کنم. حسابی منو شرمنده کردی. و همه دوستای خوب دیگه که یاد من بودن و تولدم رو تبریک گفتن.
باز از یاسمن عذرخواهی می کنم که نتونستم روز تولدش بیام.

***************************
این هم شعری برای عاشورا:

زمین چه ماتم و غمگین نشسته است امروز
تمام زمین و زمان شکسته است امروز
به روی خاک های بی هواس و سرگردان
فلک بگو چه قلبی شکسته است امروز؟
چرا قافیه را سر بریدند؟ چرا؟
ببین دست شاعر چه پینه بسته است امروز
سیاه و سیاه و سیاه و سیاه
کدام کوچه که پرچم نبسته است امروز
نماز شام غریبان، نماز خون و نیاز
نماز چراغ های خسته است امروز

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  godfother......
و آل پاچینو. و چشم های عمیقش...... و صدای محزون و گرفته اش... اصلا انگار اسطوره ایست برای خودش...
الان که به موسیقی فوق العاده پدرخوانده گوش می کنم انگار در فضا سیر می کنم.....
بعضی از آدم ها انگار یک اندوه عمیقی در چهره شان دارند که هیچ وقت از نگاه کردن به آنها خسته نمی شوی....
پاچینو از اون آدم هاست.                              

************************************
روسری آبی... گاو...
این اسم ها آشنا هستند. عزت الله انتظامی با بازی فوق العاده اش که او هم با چشم هایش خیلی جادو می کند. صحنه ای که در روسری آبی جلوی همه ی فرزندانش همه چیز را کنار می گذارد و ترک می کند تا با دختر پاپتی روسری آبی ازدواج کند. وای... محشره.
یا وقتی در گاو این ور و اون ور میره و مثل گاو...

************************************
نمی دونم چرا هوس کردم یادی از این دو هنرمند کنم...

راستی از اینکه سر نمی زنم لطفا دلگیر نباشید....

لطفا وبلاگ هاتون را ول نکنید.

شاد باشید.....فعلا.....

درگیر خواص عشق کردید مرا

سیمان و ملات عشق کردید مرا

یک لحظه به خود آمده ام بگریزم

در بند و خراب عشق کردید مرا

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

این روزها هوا بدجوری ستم می شود....
این جمله توی دهنم افتاده: هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
صبح ها وقتی می روم مدرسه، کلاغ های پارک کنار مدرسه تجمع کرده اند و با آن چشم های موذیشان بدجوری نگاه می کنند و من که ترس و نفرتم از کلاغ با هم می آمیزند به سرعت از کنارشان رد می شوم و تلو تلو از سرما و خواب آلودگی به طرف مدرسه می روم.
بعضی صبح ها خیلی خلوت است امّا یک روز با خواهر می رفتیم مدرسه که از هر طرفی یه نفر میومد و یه اتفاقی افتاده بود...... ماشینی که چرخش رفته بود توی جوب... از اون طرف کارگران شهرداری می آمدند که چند تا کیسه زباله از توی ماشینشان افتاد... زوجی جوان... مردی که نمی دانم خودش عصایی قورت داده بود و یا عصایی به قورتش داده بودند(!)... سرویس های مدرسه...و...و...و... خنده ام گرفته بود از این همه شلوغی.
امروز فیلم شعبده باز جالب بود کمی به فکر رفتم و دیدم که شاید ما هم بتوانیم زمان را آهسته کنیم. مثلا اگر اون روز من می توانستم یک اسلوموشن از اون جماعت باعجله بگیرم چه حالی می داد.
ما الان علاوه بر دوگانگی دوران نوجوانی در دوگانگی کنکور فرو رفته ایم. میگم واسه ما کنکور حذف میشه یا نه؟

*************************
تازگی ها نمی توانم شعر نو بگویم. خیلی حالم را می گیرد. آخه خیلی بد است. بخواهی احساساتت را بریزی بیرون اما در فکر جور کردن قافیه باشی....:

دیشب در این دمای سرد یک ستاره می تابید
بیمار و بی توان و کم سو به خود می بالید
کم کم چقدر ساکت و بی صدا گذشت
هرچند اگر هم ماه هم آفتاب می خوابید
هم با خودش زنجیر خود را به دوش برد
هم مثل مرغ من به صبح بی صدا می نالید


 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  تا چند دقیقه پیش داشت باران می آمد. نمی دانم ادامه دارد یانه اما صدایش قطع شده. بالاخره بعد از این همه آسمان ترکونده و داره تمام خاک وخل های تهران را می ریزه پایین. یه خانه تکانی حسابی...
تازگی ها تا سرم را می گذارم روی بالش خواب می بینم تا وقتی که از خواب بیدار بشوم. خواب های عجیب و غریب. دیگر یک خواب خوب ندارم.
مثلا همین امروز بعد از ظهر خواب دیدم که همه ما با چند تا آدم غریبه در حیاط مدرسه داریم والیبال بازی می کردیم و آقا کامران هم آنجا بود با همان کت سفیدش. و می خواست بازی کند. آنجا همه وسایل جان داشتند مثلا یه تفنگ بود که دنبال هر کس می رفت تا یه گلوله بزنه تو مخش... این آقا کامران هم تبدیل به یه عروسک پلاستیکی شده بود که این تفنگه هی می رفت دنبالش اون هم فرار می کرد. آخر من کامران را گذاشتم توی جیبم تا تفنگه نزنه بکشدش. ولی اینقدر شیطون بود که از جیبم اومده بود بیرون. دیدم دوباره تفنگه دنبالش گذاشته آخر گفتم بیا برو تو جیب من دیگه هی میری بیرون... بعد دیگه از خواب بیدار شدم.
خداییش حال می کنید فیلم سینمایی رو؟
ولی عمرا من بتونم در واقعیت استاد نجف زاده را در جیب بگذارم.
تازگی ها یه کم احساس مفید بودن کرده ام. خبرها به گوشم رسیده که دبیر ادبیات پارسال شعرها و انشاهایی که از من داشته را تایپ کرده و هر جلسه برای بچه ها می خواند. خودش هم پشت تلفن بهم گفت... در اینجاست که احساس مفید بودن کردم. گفتم ما هم آدم شدیم ها؟
تولد امام رضا هم تبریک میگم. البته دیر شده ببخشید. جشن مفصلی در این باره تو مدرسه داشتیم...
شنبه اولین کارنامه ماهیانه را می گیریم. ببینم که چه کرده ام...؟!!!!!!

بازی اول والیبال را با دو گیم بردیم
این والیبال می ارزید به دیدن یک دوست قدیمی و حس نوستالژی قشنگی از دوران طفولیت...
اجرای پیرآمید در جشن عالی شده بود......
راستی حال کردین آقا کامران تو پست قبلی یه شعر واسم نوشته؟

********************************************************
لطفا دو سه سطر زندگی قرض بگیر
لای کلمات مرده را درز بگیر
نگذار به مردن دلم پی ببرند
این شاعر مرده را خودت فرض بگیر

                                            
                                        جلیل صفر بیگی

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام

الان من دارم درباره جدا شدن روح از بدن تحقیق می کنم.
درباره نور و این جور چیز ها... ببینم به جایی می رسم یا نه؟
الان داشتم وب نجف زاده را می خواندم.....
رفتم توی نوت های خودم . چشمام داشت چپ می شد. آخر آپی که قرار بود بذارم پیدا نکردم.
چه بهتر ....
دو روز بی خواب کشیده بودم... دیروز از مدرسه اومدم تخت خوابیدم تا ساعت 7.
یک ساعت دیگر با یانگوم خداحافظی می کنم.
با خودم عهد بسته ام دیگر هیچ سریالی نبینم.
و از تلوزیون فقط اخبار ببینم. تحقیقات خودم را ادامه بدم درباره همون روح و اینا...
تازگی ها خیلی والیبال بازی می کنم. هر زنگ تفریح...
رفتم تو گروه پیرآمید. خودم نمی دونستم چیه.
اما ضمن اطلاع شما باید بگم همون حرکات موزون و بی کلامه. که ما برای ولادت امام رضا می خواهیم روی آهنگ اما رضای اصفهانی اجرا کنیم. می بینید چقدر فعالم...؟
********************
تازگی ها شعر نو ام نمیاد. از قافیه خوشم نمیاد...
حس می کنم شعرهامو گم کرده ام... دیگر نمی تونم برم تو حس سهراب...
سر من خیلی شلوغه.
شاید هم شلوغ نیست.
نمی دونم.
ولی واقعا درس هامون زیاده.
می خواهیم بسیج بشیم دبیر ریاضی رو بفرستیم بره. ببینیم سودی داره؟

*******************
فکر کنم با این رویه ی من تعداد بازدیدکنندگانم به صفر برسه...
به آدمای جدید سر نمی زنم. آپ ها رو خبر نمی دم. تنبل شدم. دست به کیبردم افتضاح شده.
تابستون جبران می کنم
شرمنده......

*********************

تازگی ها یه کتاب خوندم از صادق هدایت. میگم بدجوری پوچ گرایی توش موج می زد

میگم کاش جلال دست راستش را روی شونه ی صادق خان می ذاشت...

*******************
همه میگن شعرهاتو تو وبلاگ ننویس. می دزدنش. می برنش......
اما من میگم که میاد شعرهای منو بدزده. بذار مردم حالشو ببرن.
نمی دونم
شاید بعضی ها واقعا تو این فکر ها باشن. اما خود من چون تو فکر این کارا نیستم خوش بینم. هر چه بادا باد!

امروز چقدر زندگی آبی است
شب آمده ناگزیر مهتابی است
شام دل من غصه و درد است هنوز
تردید دلم شبیه مرغابی است
تکرار صدای مبهم تاریکی
سرمایه ی یک عالمه بی خوابی است
بگذار و گذر کن از همه آبی ها
خورشید رخت هنوز سرخابی است

یاحق!

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  هنوز من تو را نشناخته بودم. آدم ها کلا وقتی می روند همه به یادشان می آورند. یکی هم من...

ولی می دانستم که صد دانه یاقوت در سینه ی توست.

حتما بوده. چون تو شعر می گفتی.

مرد بزرگی بودی با آن چهره باجذبه. اما نمی دانم چرا خدا شاعران را زود از ما می گیرد.

شاعران دارند یتیم می شوند.

سه شنبه ها همیشه بی حوصله اند.او...

حالا که تو نیستی........

برای شادی روحش صلوات.. 

درباره او...

 

 

 

 

****************************************************************

یاهو میل به تازگی ها اسم ایران را از صفحه ساین آپ برداشته... برای اعتراض به این لینک بروید حتما...

www.helloyahoomail.net

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  یک ماه گذشت. به همین سادگی، به همین خوشمزگی...
الان من به این فکر می کنم که چقدر بد شد.
چهار سال دیگه مدرسه بی مدرسه.
باید بروم دانشگاه...
قید انسانی را زدم. با تمام افسردگی هایی که گرفتم و همه ی سخنرانی هایم جلوی طرف مخالف رویم کم شد.
این مدرسه به طور متوسط 94 درصد قبولی دانشگاه داره هر سال امسال هم شده 96 درصد...
(الان میگین این دختره باز کلاس گذاشت واسه ما!)
معلم هایمان  بی حال تر از اونی هستند که فکرش را بکنی البته روی ما آنقدر زیاد هست که ...
کلاس اولی ها سه تا هستند کلاس یاسمن ، یاس و بشری...
دبیر کامپیوتر میگه کلاس شما تو اول ها عتیقه است.!
دبیر ریاضیمان منطق به ما درس داد. کمی هم یه جوری است!
سوالی که ازش بپرسیم شش بار اشتباه حل می کنه تا به جواب برسه...
دبیر فیزیکمان یه خانوم به تمام معنا! از همه جهات عالیه...
دبیر ادبیات گربه ها را دم حجله کشته. از جلسه اول ...
من  میگم به رشته انسانی ظلم شده ها... برای ادبیات در هفته یه جلسه و برای زبان فارس هم در هفته یه جلسه داریم... حال خدایی نامردی نیس؟
دبیر عربی آخر سوتیه! از 2007 بگیر تا ........

****************************************
اسممان را زورکی دادند برای شورای دانش آموزی...
روز انتخابات خیلی ها بهم رای دادند حالا ببینیم میریم شورا؟
می خوام برم تیم والیبال.....
دو تا کلاس پرورشی داریم با یه کلاس صحیفه سجادیه که می خوان طرح این خانومای بسیج رو روی ما بچه های منطقه 15 آزمایش کنند... مونده بشیم موش آزمایشگاهی...
کامپیوتر هم که داریم .
حساب کنی میشه 8 ساعت علافی در هفته!!!!!!
هرهفته بهمون برنامه میدن که بنویسیم چقدر درس می خونیم...
من هفته اول شده بودم 10 ساعت و 40 دقیقه.
حالا به من بگین خر خون!!!!!!
یه عالم زور زدم تا برنامه رو رسوندم به 25 ساعت ....
آخه دیدم خیلی تابلوست... دبیر راهنما ببینه حالمو می گیره.

*****************************************
به دبیر ادبیات پارسال زنگیدم. در طول صحبتمان از اینکه برو فرهنگ حرف می زد...
تو برای فرهنگ ساخته شدی!
با این حرف ها اشک آدم رو در میارن...
خب تقصیر من چیه؟
مبارزه با دیکتاتوری سخته... فرضم که شد. من چطوری دوستام رو بذارم و میان پایه برم یه جایی که هیچ کس رو نمی شناسم؟ ها؟.........
نامردی هم حدی داره...
قرار شده با یه استاد شعر برام حرف بزنه...
هی زندگی که من از تو سرشارم!!!!!!!!

*****************************************
دیدید کامران خان چه باحال فوتبال بازی کرد؟
زده رو دست رونالدینهو ........

*****************************************
خواهر کوچیک داشتین هم بدبختیه...
یه روز که برای اینکه واسه خانوم چادر عشایری درست کنم نتونستم دین و زندگی بخونم که حسابی گند زدم به برگه امتحان...
یه روز هم سی تا سوال ریاضی نوشتم واسش....
تازه میگن چرا با خواهرتون درس کار نمی کنید؟

*****************************************
اینجا هر ماه کارنامه داریم...
خدا رحم کنه.
از این به بعد باید استفاده از اینترنت رو کاهش بدم...
شاید هفته ای یه بار!

قربون مرام همه تون
شاعر کوچولو...(یه سال بزرگتر)
مائده .........

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  یک سال گذشته است و من هنوز به این فکر می کنم که چرا خودم را مبتلایت کردم.
آمدی اینجا تا سفره ی دلت را باز کنی؟
یا... یا شاید برای اینکه ببینی اینجا چه خبر است؟
اصلا شاید یک حسی به تو گفت که اینجا آدم هایی هستند مثل خودت... که می خواهند به حرف هایشان گوش کنی.
می خواستی یکساله شد فارغ شوی اما... اما مگر می گذارد این نوستالژی قشنگ.
یک سال برایم مثل باد نگذشت. نمی دانم چرا حس می کنم راه طولانی را رفته ام.
تو خندیدی من هم خندیدم. اگر گریه کرده ای من هم گریه کردم.
نگذار بگویم خداحافظ رفیق!
حلالم کن...آخر من خیلی به تو مدیونم...
گاهی دعوتم کردی و نیامدم... گاهی آمدم و سلامی نکردم...
گاهی وقت ها دم زدم از بی حوصلگی و حوصله ات را سر بردم...
گاهی دروغ گفتم...
حالا این بچه ی یکساله را ببخش. دست خودش نبود.
نه من تو را دیده ام. و نه تو من را!
اما فکر کن!
چقدر دل هایمان نزدیک بود.
کاش هیچ کدام کم نیاوریم در این معرکه ی نوشتاری.
کاش همیشه دوریمان دوستی باشد...
کاش بگذاریم دل هایمان حرفشان را بزنند.اما نگوییم چه باک... هر چه بادا باد.
من این جا بودم و تو یک جای دیگر. اما ما همه توی یک مجموعه بوده ایم و یه خط دورمان است. یک مجموعه ی مرجع بزرگ...
یادت نرود که اگر تو نباشی یا من، این مجموعه ناقص است.

هر خوب و بدی بود این راه هنوز ادامه دارد....

اینم یه شعر نصف ونیمه:

در سایه سار الفت تو یار دلخورم
هرگاه می نشانیم با غصه دمخورم
یک روز من روی به رویت نشسته ام
یک روز بی مروت و سامان و سر خورم
دستان من سرود دستان خداییت
سالار من! بدان که من با تو دمخورم
سور و سرور و شور و غرورم شکسته ام
تا بار دیگرم به مرو تو برخورم

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

« اسجدوالادم» جبرئیل گفت این را ، و تا به هستی نگریست ،

همه را دید که آدم سجده می کردند. همه در همه ، از این بی

نهایت تا آن بی نهایت، همه بر پای آدم سر نهاده بودند. خورشید و

ماه و ستارگان و زمان و کون و مکان و فرشتگان از قدسیان و

کرّوبیان و تمام هستی، هر چه بود و بود و آن سه دیگر که عزرائیل

و میکائیل و اسرافیل بودند و باقی هر چه بود، بر پای آدم افتاده

بودند و آدم در مقام « ادنی» ، در نزدیک ترین فاصله با خداوند که

هستی تا آن موقع دیده بود ، جای گرفته بود. ملکوت بر پای آدم

بود و آدم، با هیبتی خدا گونه آن بالا بود. تاج « یحبّهم» بر سرش

بود و تار و پودش با « یحبّونه» گره خورده بود. هستی چه زیبا

شده بود. به امر خدا تمام این دستگاه عظیم، در برابر یکی غیر

خدا، سر به سجده نهاده بودند. این بار همه و از جمله آن ملائک

معترض دریافته بودند که در این ناحیه از ملکوت خدا وندی هر چه

هست تسلیم است؛ هر چه غیر از آن است، نیست و نابود است.

به زیرکی دریافته بودند همان است که خدا فرموده است:« انّی

اعلم». این بود که جبرئیل تا پیام را خواند و به آفرینش نگریست،

همه را دید که بر پای آدم افتاده بودند. آری، همه سر به سجده

بودند. آدم به هستی می نگریست و به خدایی گونه شدن

خویش. همه غرق در سجده بودند. آن بالا جبرئیل هم بر بام

هستی به سجده بود. آدم غرق در چنین عظمتی... اینها همه از

برای من سجده می کنند؟ چیست در من که هستی را چنین به

تلاطم در آورده است؟
آدم در خویش نگریست، دل را دید. به دل نگریست. تمام هستی

در آن و همه به سجده بودند. آدم به شرم آمد. ستایش او را چه

سان انجام دهم؟
آدم به سجده افتاد در مقابل پروردگارش...
                                                           از کتاب
                                                        آدم در الست        

                                                     محمدرضا جوادی

عیدتون هم مبارک....

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام...

بعد از مدت ها آمدم.

هنوز هم حرفی ندارم. یعنی حرف خاصی ندارم...

از اینکه به یادم بودین و سری زدین ممنونم...

****************************************

رمضان دارد تمام می شود... شرمنده که تبریکی عرض نکردم. حالا باید بگویم نماز و روزه هایتان قبول باشد. امیدوارم مثل من نبوده باشید و استفاده حد اکثر را برده باشید....

با فیلمای ماه رمضون چطورید؟

من فکر می کنم همه ی فیلم ها برگرفته ای از فیلم های پارسال بودند...

و نظر من اینه که میوه ی ممنوعه از همه بهتر بود. با بازی درخشان حاج یونس فتوحی همون علی نصیریان و قدسی خانوم... اتفاقا همین چند روز پیش فیلم گاو مش حسن رو می دیدیم که علی نصیریان در نقش حاج اسلام و عزت الله انتظامی در نقش مش حسن بودند. و همون خانوم آقای افشاری تو فیلم یه وجب خاک هم توی اون فیلم بود که خیلی جوون بود....

میگم این آقای امیر جعفری هم واقعا داره گل می کاره ها...

فیلم های دیگه آش دهن سوزی نیستند. اغما شاید خوب بود اما حالا با این نقش های مختلف الیاس بد از آب دراومد... و فک کنم حامد کمیلی مناسب این نقش نبود.

**********************************************

ماهم قاطی محصلان گرامی پایه ی دبیرستان شدیم و حالا نمی توانیم گاهی بهانه کنیم که بچه هستیم. تا خطایی کنیم می زنند تو سرمون که دیگه گنده شدی و این حرفا...

همون شب اول قدر یه افطار تو مدرسه بودیم. پیس دانشگاهی ها طلب دعا و می کردند که کنکور قبول بشوند.

معاون وقتی از کنار آدم می گذره انگار که عزرائیل از بغلت گذشته.

***********************************************

روز دامپزشکی هم به دامپزشکان عزیز تبریک میگم.  خصوصا به یکی از دوستای خوب من که دانشجوی این رشته بود و حدود یه ساله نتونستم باهاش حرف بزنم.

***********************************************

از اول ماه رمضون تنها اخباری که دیدم بیست و سی بوده. و نمی دانم کامران چه گزارشی داشته؟

***********************************************

یه صلوات بفرستین....

                                   اللّهم صل علی محمد و آل محمد

این هم برای ظهور امام زمان

و اینکه من توی این دبیرستان موفق باشم و همینطور همه ی شما...

ممنون.

******************************************************

سهراب!

ای مرد بزرگ...

فلسفه ی تو فلسفه عشق و شعر و زندگی بود....

تولدت مبارک...

ما هنوز داریم در حوضچه ی شعر تو آبتنی می کنیم...

راستی !

من هنوز هیچستان را پیدا نکرده ام...

 

 

هوای حرف تو آدم را عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام...

نمی دانم شماها که دو سه سالی وبلاگ دارید چطور دوام آورده اید؟
اصلا دیگر حوصله وبلاگ نویسی را ندارم.
دیگر هیچی به مخم نمی رسد که بنویسم.
فکرم مشغول است... مشغول خیلی چیزها...
شاید وقتی حلم جایش آمد آپ کنم... البته به شما سر می زنم... اگر نظر ندادم مرا ببخشید.
این آپ آخری کار دستم داده. بعضی ها از دستم دلگیر شده اند. حیف که آدم نمی تواند با نوشتن همه چیز را بفهماند.
تازگی ها فکر می کنم فلسفه وبلاگ نویسی چیز مضخرفیه.
باید نظر بدهی تا به یادت باشند. مطالب را نمی خوانیم. همین طور یه چیزی می نویسیم.
شاید شماها اینطور نباشید. اما من تازگی ها اینطوری شده ام.
28 مهرماه تولد وبلاگم است .
شاید تا آن موقع آپ نکنم.
شاید هم فرجی شد و حالم جا آمد.
چند تا دوستام می خوان وبلاگ درست کنند.
به شما تسلیت عرض می کنم.
فکر کنم وبلاگ نویسی در سال تحصیلی جز افت درسی و کمبود وقت و این چیزها ... هیچ ارمغان دیگری نداشته باشد.
من نظرم اینه که آدم وقتی باید وبلاگ بسازه که حرفی برای گفتن داشته باشه.
حالا هم که حرف های ما تمام شده.
چند تا حرف جمع می کنیم تا آپ بعدی. آخر مگر خواننده ها چه گناهی دارند که مطالب مشخرف مرا بخوانند. ها؟
من هم به شما سفارش می کنم وبلاگ نسازید. مگر اینکه آدم با حوصله ای باشید. و گفتنی های زیادی داشته باشید.
باید دست و رویی به اینجا بکشم.
راستی روزه هاتون قبول باشه.
من پیشنهاد می کنم روزی یه جزء قرآن بخوانید تا آخر این ماه.
به آدم آرامش میده. تلویزیون هم هر روز یه جز پخش می کنه. مثلا شبکه سه هر روز ساعت 13:30 فکر کنم با تلاوت استاد پرهیزگار باشه.
خب...
تا آپ بعدی.
و مائده ی با حوصله ...
خدا نگهدار.....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
   

شاید یک سال هم نمی گذرد. همیشه عاشق ادبیات بودم. اولین کتابی که همه ی درس هایش را می خوانم ادبیات است. معلم جلسه ی اول قرار گذاشت تاریخ ادبیات هر درس را بچه ها تدریس کنند و اطلاعات بیشتر از کتاب را دربیاورند و با یک گروه دو نفری این مطالب را توضیح بدهند.
یکی از درس ها هم به ما افتاد. از جلسه ی اول من در تب و تاب او افتادم. عکس ، کتاب، مطلب، و همه چیز... همون موقع ها بود که
خسی در میقات را خواندم. عاشقش شده بودم.
طوری شده بود که همه ی بچه ها به من می گفتند
آقا جلال چطوره؟
خط به خط کتاب هایش زندگی است.
همه ی کتاب ها را نتوانستم بخوانم.
مدیر مدرسه ، نفرین زمین، زن زیادی، خسی در میقات و ن والقلم را خوانده ام. این کامپیوتر لعنتی گمشان کرده...
اصلا زندگی تو یک تراژدی است... یک تراژدی که گرچه کوتاه اما پر بود از
   چاه و چاله... الان حتما زنت در این فکر است که تو چقدر راحت رفتی و تنهایش گذاشتی...سیمین خانوم الان زیاد خوب نیست... من حتی سووشون هم نخوانده ام ... اما توی مجله یکی از نامه هایش را به تو خواندم... چقدر ناراحت بود از نبودنت...
نمی دانم چرا هیچ وقت ندیدم که یکی از برنامه های تلوزیونی راجع به تو و یا سهراب باشد... انگار مظلوم واقع شده اید... شاید هم به خاطر همون چاه و چاله ها بوده. چرا فقط باید روز بزرگداشت تو، یادت کنند؟ چرا وقتی که سیمین افتاد گوشه ی بیمارستان باید حالی از او کنند؟
حالا اگر یک
عبا و یک عمامه سرت بود تا به حال هزار بار از تو می گفتند.
اگر فکر کنیم مصداق های زیادی پیدا می کنیم... کسانی که هنوز در ذهن خیلی از ما نسل های جدیدتر مبهم هستند. مثل دکتر حسابی و دکتر شریعتی...
سیاست ما انگار به فروغ و سهراب و شریعتی و جلال و امثال آنها نمی خورد.

                       TinyPic image

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

you are watching press tv

 

ای ایران!
ای پرس تی وی!
ای باکلاس.
تازگی ها ما صاحب پرس تی وی شدیم. یک شبکه باکلاسه. خدایی ایران گل کاشته. اگه یکی هم با زبان فارسی بسازه هم خوبه. پوز اون خالی بندها رو بماله به خاک.
من که می دیدم داشتند درباره آقای بوش حرف می زدند. بعد هم یه برنامه تبلیغ کردند که برای جاهای دیدنی ایران بود با اجرای همون آقایی که توی برنامه خانواده شبکه یک میاد هی میره اینور و اونور. ببخشید عادت به حفظ کردن اسامی ندارم.
بعد هم چند تا آدم خوش تیپ با لهجه های امریکن باحال میان حرف می زنن. خوبه حالا لهجه بریتیش ندارن آدم این شکلی میشه. البته این نظر شخصی منه.

*****************************************************

چند قدم آن ورتر!...

بعد می زنیم شبکه صدای آمریکا. خبرنگاران آزاد و خالی بند. یه چیزی رو درگوشی میگم. می گفتند که دولت عراق از تیرباران شمال این کشور به وسیله ایران اعتراض کرده و می گفتند که شاید این آغاز شروع یک جنگ باشه.
واقعا خنده داره.
آخه اگه ایران عراق رو تیرباران کرده بود که الان این شکلی نبود... وا... به حق چیزای نشنیده...
بعد همچنین پرزیدنت بوش پرزیدنت بوش می کنند که آدم فک می کنه چند تا نوکر وفادار به بوش خان دارن حرف می زنن.
درمورد اخراج حدود 200 تا نمی دونم شاید هم بیشتر دانشجوی بهایی از دانشگاه ایران حرف میزدند.
خب اگر هم اخراج می کنند شاید سیاست های پشت این مسئله هست.
جمهوری اسلامی و بهایی گری؟!
اصلا به ما چه ربطی دارد. الان باز میگن چرا وبلاگت سیاسیه؟ ها؟
ولی من که از این پرس تی وی خوشم اومد.
اما چیزی جای بیست و سی رو نمی گیره...
متاسفانه سه روز در فراق بیست  و سی توی خونه پرسه زدیم....

در بخش ترین های برنامه تازه ها خبر شنیدیم که صمیمی ترین مصاحبه با رئیس جمهور مصاحبه کامران نجف زاده بوده که همین چند روز پیش پخش شد... مبارکه...

ما از پیروزی والیبالیست های شاسی بلند کشورمان خوشحالیم...
 البته از نوع نوجوانش.
حالا هی بگین فوتبال. حالا واسه اون جام جهانی افتضاح هی آواز بخونید.
هی بگین ... حالا هی بگین مربی داخلی. لااقل با مربی خارجی یه جام جهانی رفتیم.
چرا باور ندارید؟
چرا به ناتوانایی خودتون در این رشته باور ندارید؟
چرا باور نمی کنید لژیونر های ما بی معرفت هستند.؟
منو باش که از این آقای کریمی طرفداری می کردم.
کجاست عرق میهنی شما؟
از نوجوانان یاد بگیرید..

*********************************************
بای بای...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  اول این عید زیبا رو به همه شما برو بچز وبلاگ نویس تبریک میگم... امیدوارم توی یکی از این روزها خود صاحب مجلس  قدم رنجه کنند و این بزم پرشکوه را نورانی کنند...
ای دلپذیر! بی تو زمین تنهاست...
و ما غریبانه همچون پرندگان به دنبال صدایمان می گردیم.
مولا جان!
هنوز هم نرگس ها به بوی خوشت حسرت می خورند...
و چشمان ما هنوز هم انتظار را گریه می کنند.
 

**************************************************

این هم یه شعر جدید:


ذهن ملول من پر از فضله موش است
دنیا هنوز هم، هنوز هم خموش است
فرش هزار قصه دنیای آروز
روی زمین آهنی کم فروش است
جنگ و هراس و فلسفه، آهن و دفاع
دنیا پر از کلاهک هسته پوش است
این روزها فکر غمین توی جامعه
کم کردن تینیجر باده نوش است
شعر من این روزها درد می کند
شاعر برای انزوا خود فروش است...


درمورد شعر بالا باید بگم که کم آوردن قافیه و واژه کاملا توش مشخص است...
اما بیشتر به خودم فشار نیاوردم. فی البداهه هر چه آمد نوشتم. به بزرگواری خودتان ببخشید...
یاهو مسنجر من خراب شده... فعلا به پی ام ها نمی تونم جواب بدم... اصلا باز نمیشه.

مهتا خانم هم جوابیه بنده رو توی ادامه مطلب ببینند...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر ادامه مطلب | 
 
 
 
  اول بهاره......

ای مسافر پاک زمین
ای مسافر سوی نماز
تو اگر حس خدا را دیدی
بگو مهربانیش تا چه اندازه بود؟
از او بپرس کجاست؟
بگو صبح ها وقت نماز کجا می ایستد؟
بگو وقتی صدایش می کنم چه می گوید؟
ای مسافر بهاری ترین سرزمین زمین...
بگو آنجا که رفتی
دست هایت وقت دعا چه رنگی بودند؟
بگو اصلا عطر آنجا چه بویی داشت؟
بگو چند نفر بغض می کردند...؟
بگو چند بار گریه کردی؟
بگو صدای گنجشک ها چطور بود؟
بگو آفتاب آنجا چقدر عاشق بود؟
بگو شب هایش چقدر مهتابی بودند؟
ای مسافر
تو پاک ترین اکسیژن زمین را سوغات آورده ای
صدای ناب قدم هایت را به من ببخش
تکرار کن...
حرف هایت قشنگ هستند.
وقتی که رفتی
سلام من را به ابرهای آنجا برسان
بگو اشک های پاک تو را برای من بیاورند
به باد بگو اگر گذارش به آنجا افتاد
 هوای نفس هایت را برایم بیاورد...
دل تو ای مسافر
چقدر بزرگ است!!!
بگو قول می دهی که از خدا قول بگیری
قول بگیری که لااقل کمی از بهار سبز دلت را به من بدهد...
مسافر...
بگو چند بار آرزو کردی که هیچ وقت باز نگردی؟
آرزو می کنم که برای آرزو های من دعا کنی...
مسافر وقتی که آمدی
وقتی که آمدی فقط بگو
کجاست سمت خدا؟...
                                                                   برای بهار  عزیزم


اول از همه به بهار عزیزم به خاطر سفر قشنگش به سرزمین کعبه تبریک میگم... امیدوارم که در عید قربان اونجا باشه و طنین قشنگ عرفات رو به گوش بشنود ...
امیدوارم به همه ی سرزمین های سبز قدم بذاره...
فک کنم بهار اونجا هی آرزو می کرده که خبرنگار بشه...
بهار خانوم واسه همه ی ما دعا کردی دیگه؟
انشاءالله قسمت بشه همه ما بریم کم

*******************************************************************

خسته نباشید...


این روزها کمتر توی اینترنت و اونترنت پیدام میشه...
آخه تازگیا قبض تلف هزینه ای رو که نشون میده با مقدار مکالمات ما همخونی نداره و ما فهمیدیم که به خاطر روزی دو سه ساعت اینترنت می باشد...
فلذا ما تصمیم به هفته ای سه بار استفاده یک ساعته از اینترنت راضی شدیم...
مخمان تاب برداشته و سوژه ای گیرمان نمی آید برای نوشتن...
و تصمیم به چرند گویی گرفتیم...
بالاخره بعد از دوماه گذشتن از تابستان 35 درجه ای، ما از خانه زدیم بیرون و راه افتادیم به طرف چالوس و همون کنار منارا یه جایی اتراق کریم که آن طرفتر صدای پای آب به گوش می رسید ...
همین طور که داشتیم بساط کباب رو راه می انداختیم و پدر گرام مثل آقا منصور داشتند کباب ها رو اینور و اونور می کردند ییهو یه خانم پیری به طرف ما آمد و ما فکر کردیم یکی از متکدیان محترم است که بوی کباب به مشامش رسیده و می خواهد در سفره ما همنشین شود که دیدیم خسته نباشیدی تقدیم کرد و گفت اینجا پولی است... دو هزار تومان بدهید... پدر می گوید هزار تومان بدهیم؟ و او می گوید: من اهل چونه زدن نیستم. اگر می خواهید بگم پنج هزار تومان بدهید که شما می گویید سه هزار تومان بدهیم... خاله می گفت آخر بیابون خدا که پول نمی خواهد و پیرزن شروع کرد به توضیح دادن فلسفه خلقت که بیابون خدا که زیر آسمونی هست که بی ستونه نیاز به خدمتکار دارد یا نه؟
ما هم تایید کردیم...
خسته نباشید...

دیگر رفتیم کنار آب و عکس انداختیم و روی درخت رفتیم و عکس انداختیم ...
بعد هم دیدیم پیرزن آمد سراغمان که دیگر پاشید برین...
ما هم بساط رو جمع کردیم و زدیم به چاک...
رفتیم به سمت تهران ...
وسط راه هم یه همشهری جوان خریدیم ... که ابعد از تعطیلی مدارس یه شماره هم نخونده بودم...
رفتیم از شهرک اکباتان رد شدیم. و من می گفتم آخی الان امیرکیان تو یکی از این ساختموناست...
ولی دلم برای کامران سوخت که لای اون همه ساختمون زندگی می کنه... البته هواش بهتر از این طرفاست...
برج میلاد ظاهر شد... رفتیم پارک. برج هنوز جلویمان بود. چه قشنگ... یکی سگش را آورده بود... سفید و پشمالو. با پارس هایش یه بار من رو هم ترسوند... رفتیم تونل رسالت. روشن بود ... و باز ...
خانه که رسیدیم همه بلا نسبت همانند خرس خوابیدیم ... البته صبح نه و نیم بیدار بودیم... که بعد از ظهر تلافی شد...

**********************************************
شهروندان ملی پوش...

رفتیم مانتو مدرسه سایز کنیم... مدرسه گفته باید پایین زانو باشد... آخر  مدرسه ما که چادر الزامی هست چه نیازی به این همه سخت گیری است؟ ابته ما که چادری هستیم برای سهل شدن کار رفتیم چادر ملی خریدیم و شدیم همشهری ملی پوش...
فروشنده آنقدر زبان داشت که ما رو وادار به خرید کرد...
خانم شما معلومه آنقدر با شهصیت هستین که این دخترای با شخصیت رو دارین... و از زن های پلیسی می گفت که یکی بعد از دیگری اومده بوندن از مغازه اش چادر ملی خریده بودند...
ما هم خریدیم ... مادر همونطور که فروشنده گفت هوس خریدن به سرش زد...

***********************************************
نمی دانم چرا این دولت اینقدر وزیر عوض می کند و اسمش را می گذارد اصلاح ساختار...؟؟؟؟؟؟؟
چرا الهام ان قدر شغل دارد و مجلس منع چند شغلی بودن را تصویب می کند؟
به قول آقا کامران چند وقت دیگه الهام می شود مربی تیم ملی...

سوگلی رئیس جمهور تشریف دارن؟؟؟؟!!!

***********************************************
یک خبرنگار و هزار دردسر....

بروید اسم کامران نجف زاده را سرچ کنید چیزهای جدیدی می بینید...
بیچاره آقای نجف زاده که هر کاری کند یکی بهش گیر می دهد ... نمونه اش آن افشاگری... و یا همان گزارش برای احزاب... که چیزهای بوداری می گویند... اصلا این چیزها را از معده چه کی در می آورند؟ خدا عالم است......

راستی تو پست قبلی ما رو شرمنده کردن... ممنون..

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  هنوز این بی حوصلگی مزمن من را ول نکرده...
من هم وقتی حوصله ندارم شعر میگم...
شعر رو می نویسم توی سررسید...(همون خط خطیه). بعد می نویسمش توی دفتر شعر... این هم از یکی از اراده های منه که خط خطیش نکردم آخه یکی میگه شعرهاتو بده بخونم باید لای ورق پاره ها پیداشون کنم... بعد هم برای مامان می خونمش...
مامان میگه حالا این شعر درباره چی بود؟ من هم خنده ام می گیرد... نمی دونم... آخر من همیشه بعد از شعر گفتن برای خودم معنیشان می کنم... راستی معنی این یکی شعرم چیست؟...


اینجا...
میان جمجه و فکر
من از هبوط یک تخیل مفت
سرم درد می گیرد...
هنوز شرم حقیقت
روی سینه ام سنگینی می کند
اینجا...
درون هوای سرد چشم های تو
من از نگاه بی حوصله خود
حوصله ام سر می رود.
چقدر مریضم من...
اینجا...
میان سکوت و صدا
من نشسته ام درون یک شیشه ی دو جداره
و نمی دانم سکوت و صدا چیست...؟
اینجا...
میان زمختی دیوار،
دست های من از لای هوا رد می شود.
اینجا...
میان من و قلب
یک حرف مانده است
من به کجا می روم؟

*********************************************

یه مدت شنگول بودم. دوباره درد این قلب لامصب آمده سراغم. آخر رفتم سراغ قرص قرمز کوچولو... افتادگی دریچه قلب...
آخر ما هم دکتر داریم؟ می گفتند قلبت کیپ شده...
هفت سال یا تقریبا هشت سال می گذرد. از اون موقعی که دکتر زد پس گردنم و گفت قلبت چطوره؟ من هم خندیدم. بدجوری زد. فکر می کرد دارد می زند پس گردن پسرش...
آن روزها هیچ وقت یادم نمی رود.
مجید... پسری که او هم عمل کرده بود. هم سن بودیم...
یکی دیگه که پنجیمن عملش بود... خیلی قد بلند بود.. هر شب برایمان جوک می گفت...
مستخدم ها... که وقتی مامان نبود بیدارم می کردند که چایی می خوری یا شیر... من هم می گفتم چایی... می ترسم اعتیاد چایی بلا سرم بیاورد...
وقتی همه آمدند ملاقاتم گریه می کردم... نمی دانم چرا من از اون بچگی اینطوری بودم...
دختر افغانی... که همیشه از پشت پرده به اتاق ما نگاه می کرد و برای من شکلک در می آورد...
بیمارستان قبلی... مردی که بهم دیوان حافظ رو هدیه کرد... دمش گرم... من از بچگی با حافظ بزرگ شدم...
روز آخر رفتیم خونه مامان جون اینا... خواهر سر کوچه بود. پرید رفت خونه گفت آمدند...
گوسفند بیچاره رو کشتند تا همه را به من بدهند بخورم... هنوز خون گوسفند را روی پیشانیم حس می کنم... من یک گوسفند را تنهایی خوردم...
من بیمارستان را دوست داشتم... نمی دانم چرا؟ اما من آمپول را دوست دارم... شاید چون از بچگی با اینها بزرگ شدم...
اما من شک دارم... گاهی فکر می کنم یک روز قلبم مرا می کشد...
شاید هم این درد را بهار خانوم به یاد قلبم آورد... آخر او هم قلبش درد می کرد...
راستی بهار نیست... چه جای خوبی هست... کاش من هم بیایم...!!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  اول از همه این روز را به بهترین خبرنگار دنیا آقای کامران نجف زاده ی گل تبریک میگم...پخش خواربار بین خبرنگاران
با اینکه  آقا کامران از اون موقع که خبرنگار شده فکر کنم چند سال پیر شده باشه اما اگه خبرنگارا خصوصا آقا کامران بدونه که چه جواهریه ........

اگر خبرنگارای خوب و فعالی مثل آقای نجف زاده ، خانم کوه خضری، آقای دلاوری، خانم اسلامی ، آقای رنجبران ، آقای حسینی بای و ... و .... و... نبودند اخبارها رونقی نداشتند و حتی شاید یک روزنه برای بعضی از آدم ها که منتظر یه چیزایی هستند نبود.

 

کار خبرنگاری از سخت ترین کارهاست......
خصوصا توی کشور ما، با بعضی از مشکلات، خبرنگارها باید خیلی در تهیه گزارش دقت داشته باشند........

خبرنگارهای اعزامی به خصوص کسانی که به کشورهایی که درگیری های سیاسی و جنگ رخ داده می روند ، یعنی جانشان را در کف دست گرفته اند و این کار را می کنند... خدایی باید قبول کنیم که باید دستمزد خوبی بگیرند........

خبرنگارها باید خیلی تیزبین باشند و به همه چیز از حرکات یک آدم مهم گرفته تا به یک
آدم معمولی یا حتی کسانی که شغل های خیلی پایینی دارند، توجه کنند.....

لحن خبرنگار و چهره اون در گزارش دادن خیلی مهمه ... مثلا اگه می خواد خبری را با گوشه و کنایه بیشتری بگویند باید با حرکات چهره اون رو به مخاطب القا کنند...

خبرنگارایی که بیشتر تو کارای سیاسی هستند اونقدر باید حواسشون جمع باشه که نه سیخ بسوزه و نه کباب و نه خودشون........ وگرنه.......

خبرنگاری که طرف حزب و یا گروهی باشه هر روز یکی بهش گیر میده .... ولی اگر هم هستند به هیچ وجه نباید رو کنند ....... خب این هم سخته....

خبرنگارا باید حواسشون خیلی به سوژه هایی که انتخاب می کنند باشه. سوژه ها اگر خوب نباشند معمولا آدم کانال رو عوض می کنه......

حالا می بینیم که خبرنگاری خیلی سخته و تازه اگه بشینید فکر کنید می بینید که اینا از مشکلات کوچک آن هاست........

متاسفانه در کشور ما به خبرنگارا زیاد بها نمیدن ...... و ما در کشور کمتر کسی رو می بینیم که مسن باشه و هنوز خبرنگاری رو ادامه بده ولی ما معمولا می بینیم در کشورهای خارجی معمولا خبرنگارا پا تو سن گذاشته اند و خیلی از اونا از مشهورترین آدمای مملکتشون هستند...

دکتر عاطفه میر سیدی...
ما خبرنگارای خوبی داریم ولی باید هواشونو داشته باشیم که مثلا خبرنگار خوبی مثل
آقای کامران آقا نگویند خبرنگاری از سن سی سال به بعد فایده ای نداره.....


********************************
بیوگرافی چند تا خبرنگار.....

آقای کامران نجف زاده :
 متولد 29 اردیبهشت ماه سال 1357
تحصیلات :لیسانس مهندسی کشاورزی
تحریریه : مستند
قبل از ورود به واحد مرکزی خبر در روزنامه ها یی مثل
کیهان ورزشی قلم زده اند. در کودکی هم شعر می گفته و شعرهاش رو به کیهان بچه ها می فرستاده. اما از نوجوانی شعر گفتن رو ترک کرده....
آقا کامران دو تا کتاب داره یکیش به نام تلخه نارنج و
دیگری رمانی به نام هفت داستان...
از سال 81 هم وارد اخبار شده و گزارشگری رو شروع کرده.
در فروردین ماه بابای امیرکیان کوچولوی خوشگل هم شده.
وقتی که آقای حیاتی یا یه اخبارگوی دیگه.. بخواد بگه یه گزارش داریم و لبخندی بر لب داشته باشه یعنی اینکه این گزارش آقای نجف زاده است...

 

 

 

*********************
آقای محمد حسین رنجبران(اینا رو خودشون گفتن)محمد حسین رنجبران...
 محمد حسین رنجبران هستم 28 ساله ولیسانس ریاضی محض. در ضمن بیش از پنج ساله که در عرصه خبر صداوسیما فعالیت می کنم وپیش از آن در کاری غیر از خبرمشغول بودم.  

 

 

 

**********************

خانم میترا لبافی

 من متولد 1354 . از سال 72 تا 75 همکاری خودم را با روزنامه کیهان شروع کردم . از سال 75 تا 79 به طور ثابت در تحریریه نشریه زن روز که از نشریات وابسته به کیهان بود شروع به کار کردم و همزمان با سروش هفتگی . سروش بانوان . روزنامه همشهری و نشریه کتاب هفته و برخی مجلات شروع به همکاری کردم و در زمینه نقد فیلم و کتاب فعالیت کردم. از سال 79 به عنوان خبرنگار واحد مرکزی خبر مشغول به کار شدم...و این داستان ادامه دارد. لیسانس زبان و ادبیات فارسی. چند تا کتاب هم کار کردم . خوشحال می شم که به لینک انتشارات شهر قصه سر بزنید . .....یک قسمت هست که یکی از کتابهایم در آن هست.

*******************************************
آقای سید مهدی شریفی

یک خبرنگار علاقمند به گزارشهای تحقیقی که دوست داره برای مردم مطالبش محتوا داشته باشه .متولد 18 تیر 1358 از شهر اراک .مدرس دانشکده ارتباطات دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز.
این آقا تازگیا پدر علیرضا کوچولو شده.

*************************************
من چند تا اسکرین سیور (SCREEN SAVER) با تصاویر آقا کامران ساختم که توی هیچ سایتی آپلود نشد... البته مشکل سرعت اینترنت توی ایرانه.....

 

 خب...

اول اینکه باز این روز رو تبریک میگم......

بعد هم آرزو می کنم همه  ما که به این شغل باحال علاقه داریم یه روزی بهش برسیم و همدیگه رو توی واحد مرکزی خبر ببینیم......

 


 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام سلاممممممممممممممممم
یه خبر دارم دست اول....
بالاخره بعد از یه ماه و خورده ای انتظار برای نتایج آزمون نمونه دولتی خبر رسید که جواب ها اومده آموزش و پرورش.. من هم بابا رو فرستادم که بره نگاه کنه... صبح زنگ زده و میگه مائده هر چی نگاه می کم اسمت نیس... من هم داشتم سکته می کردم...
چی میگی بابا؟ چاخان نکن...
-
چرا اسمت نیس؟ فلانی قبول شده با این رتبه...
اه..... باباااااااااا... چی میگیییییییی..... (اینجا داشت گریم می گرفت)
- رتبت شده 22
این هم از سکته کردن ما... خداییش بیشتر کش میداد من سکته می کردم...
حالا مائده جون!!!!!!
مبارکهههههههههههههههه ...
میرم مرکز دبیرستان و پیش دانشگاهی نمونه دولتی شهید جواد باهنر...
فرداش رفتیم مدرسه پرونده رو گرفتیم... حالا فردا امروز میریم ثبت نام...
ولی از رتبم راضی نیستم....
 خدایا بازم کمکم کردی...
یکی طلبت......
این خبر واسه خودم و چند نفر دیگه یه خبر سوخته شده...
می خواستم همون موقع بذارم تو وبلاگ که نشد تا امروز...
امیدوارم این پایه رو با خوبی و خوشی بگذرونم...
حالا یا باید سال دیگه برم تجربی و یا ریاضی...
این مدرسه متوسط قبولی دانشگاهش 94 درصده ...
حدود 90 نفر از مدرسه قبلی ما میرن تو اون مدرسه ... مدرسمون فقط 4 نفر تو مدارس نمونه قبول نشدند...
حال می کنید؟....
فعلا....
 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  مائده جان چطوری؟
آخرین باری که سراغه خودت آمدی کی بود راستی؟
به قول یکی چلا هشتی نالاحت؟
من هم با خودم فکر می کنم که آیا می شود بعضی چیزها را مثل
گریه مثل ناراحتی و حتی شاید مثل خوشحالی را از طریق اینترنت
ارسال کرد... ؟
نه مگر می شود؟ این چه حرفی است دیگر؟
مائده جان!
کلاهت پس معرکه است... نشسته ای گوشه ی این اتاق که شده انباری خانه... کنارت غرغر یخچال قدیمی مامان که مال جهیزیه است... این کامپیوتر گنده هم جلوی پنجره را گرفته یعنی بیشتر یخچال... از آن ور پنجره صدای مرغ مینای همسایه می آید.
انگار مرغ مینا اپیدمی شده. ما داریم. پایینی ها دارند. بغلی ها دارند. مامان جون داشت...
یکی می خواهد برود. تو هم در فکر این هستی که بگویی التماس دعا...
آخر مگر خدا اینجا نیست؟   
دختر خوب چرا خداحافظی گوش می کنی؟ آن هم کوله پشتی...
یکی هست که هیچ وقت ندیدمش. هر شب خوابم را می بیند و هر شب در خواب یه چیزی از من کشف می کند. مثل یه خال توی صورت....
با خودت فکر می کنی چقدر دوستش داری...!!!
گاهی فکر می کنم این شعر گفتن ها هم مرا سر کار گذاشته اند...
دوست داری بری اعتکاف ولی نمی شود...
اعتکاف سخت است. اما حرف زدن سخت نیست...
آن ور صدای نخراشیده ی یک خواننده پاپ یا رپ چه می دانم شاید هم جاز... چیز هایی مضخرف تر پیدا نمی شود...؟
آخر حیف نیست آدم صدای اصفهانی را ول کند برود سراغ ...
مامان در را باز می کند... می رود در را نمی بندد... در را می بندم...
حوصله ندارم... حوصله هیچی ...
می گویند عروسی فلان کس است... من هم التماس می کنم که نرویم... حوصله خاله خانباجی های مسخره رو ندارم...
از بچگی از عروسی و مجلس خوشم نمیومد...
خدا رو شکر نرفتیم...
الان چی دلم می خواد؟
دلم می خواد خودم رو بغل کنم و یه دل سیر گریه کنم....
اینجا نمیشه گریه کرد... می گویند یه کم باحال باش.. یه کم ورجه وورجه کن...
حالم رو فقط یکی می دونه...
تو که الان می خونی و خودت می فهمی که حالم را می دانی...
شب یادم باشد وقت خوابیدم بغضم را بترکانم...
قیافه شهرام جزایری رو می بینم...
تو هم دلت خوش است مرد!!!!!
دلم می خواد برویم اوشون فشم یا یه کم پایین تر اسمش چی بود؟
یادم نیست... اونجا که یه رود داشت و یه بار رفتیم ... صدا به صدا نمی رسید کنار رود... اونجا برم بخونم... گریه کنم...
زانوهام درد می کنه... مامان قرص مولتی ویتامین بهم میده...
دانه ای صد تومان قیمت... ما هم بی کاریم انگار...
خدایا نمی شود... به فکر اینم که فردا دوباره باید چشمام رو باز کنم...
فلانی! زیاد حرف می زنی...
می دانم... دلم برایت تنگ شده...
مائده جان!
خداحافظ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

حتی یه ذره حوصله توی تنم جا نمونده. داشتم دیوونه می شدم...
حتی والیبال بازی کردن هم حوصله منو سر جاش نمیاره. میشینم... سهراب را باز می کنم. انگار سهراب هم از بی حوصلگیش شعر گفته... بره روشن و علف خستگی... کتاب رو می بندم. نون والقلم رو باز می کنم. جلال هم یادم میاره که دنیا همین سی و دو تا حرفه. تمام خوبی ها و بدی ها... کتاب رو می بندم. کتاب فروغ چشمک بهم می زنه. دستم رو می برم بالاتر. کتاب جلد قرمز رو باز می کنم. می آید طسم... کتاب رو می بندم. دراز می کشم. درد پا ولم نمی کنه. میرم سراغ تی وی. می زنم شبکه دو. بیست و سی... امروز روز کامرانه. اه... کامران هم که نیومد. حتی تو ویژه ها... کنترل رو خواهر می گیره. شبکه سه... شیرهای جوان. فیلم مسخره ای که هیچ ارزشی نداره. تا ساعت ده ما رو سر کار میذاره. حالا خواهر اخبار شبانگاهی رو دوست داره میذاره همونجا واسه اخبار... باز هم کامران نیومد...
گاهی آدم به قول کامران چقدر دچار روزمرگی میشه...
کارمون شده پرسه زدن توی این وبلاگ فکسنی.
یه چیزی رو باید اعتراف کنم... من دلم مدرسه می خواد. حالا نگین بچه خرخونه. نه بابا از این خبرا نیس... من از بچگیام عشق مدرسه رفتن بودم...
خواهر کوچیکه میاد سراغم...
مائده بیا غول بازی کنیم....!!!!!!
این هم یکی از بدبختیا.......
دیروز نشسته بودم . مامان توهم زد. یه دفعه گفت زلزله. من هم که داشتم سررسید خط خطیمو خط خطی تر می کردم از جام بریدم. تو دلم هم گفتم آخ جون مثل اینکه یه انرژی اکتیواسیون از اونایی که آقا کامران  می خواست واسه من اومده...
نه بابا... این هم توهمی بیش نبود...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

مطلب درباره اسم شهردار تصحیح شد از سارا خانومهم ممنونم...

سبزی فروش خیلی تنبل بود. هر وقت با مامان می رفتیم یه چیز بگیریم تازه از میدون اومده بود و داشت بار خالی می کرد. و همه خاله خانباجی ها دور مغازه جمع می شدند برای سبزی. من دیگه داشتم دیوونه می شدم.
یه پیرزن ترک اونجا بود که بدجوری بلند حرف می زد. دیدم که داره با یه موبایل شیک حرف می زنه. راس میگن این روزا هر کی یه گوشی داره ها...
 مامان من هم یاد آلبالو و موز و کدو  کرده بود که تا بگیره بیاره من بیرون مغازه حسابی علاف شدم. بعد دیدم یه پیرزن دیگه می خواد یه کارتون لوبیا سبز که انگار خرابا بودن رو بریزه توی جوب... و ریخت... همینه که اینجاها جوب هاش شدن یه خروار بغالی و سبزی فروشی و کشتارگاه گوسفند و این جور چیزا...
من هنوز چشمام زده بود بیرون و داشتم به جوب بیچاره نگاه می کردم...
واقعا ما ایرانیا نیاز به یه آموزش فرهنگی ضربتی داریم. این کارا رو می کنیم که غربیا میگن ال و بل...
من نمیگم که ما بی فرهنگیم اما یه کم بیشتر باید حواسمون جمع باشه...
یه نمونه که همین بود.
یه نمونه هم در مراسم ختم و این حرفا تابلو می کنیم...
مثلا میت بیچاره رو اینقدر می کشیم و اینور و اونور می کنیم و می زنیم تو سر و صورتمون که میت از مردن خودش پشیمون میشه... آخه مگه دین اسلام نگفته که مسلمون باید آرام و متین باشه؟
حالا من که اینو بگم هزار نفر دور بر میدارن که مگه ما مثه غربیا بی احساسیم...
لطفا احساسات خود را کنترل کنید...
یکی هم در مجالس عزاداری ائمه که حسابی دیگه دیگه...
مثلا یه نفر هست تو محله ما که من به چشم خودم دیدم...
اول مجلس که با صدای بلند گریه می کرد و بعد افتاد به نفس نفس بعد هم که اینقدر فریاد می زد که ما رو هم از عزاداری انداخت و آخرش هم غش کرد و مجلس رو به هم زد...
خیلی هم تابلو بود که همیشه این کارشه.
حالا کاری به این چیزا نداریم...
اگه به عزاداریه که ما ایرانیا شناگر ماهری هستیم اما بهتره به جای این کارا که باعث میشه ما رو وحشی خطاب کنند بیایم اخلاق اسلامی رو پیاده کنیم و پیرو راه اونا باشیم ...
والا به خدا خود ائمه راضی به این عزاداری ها نیستند...
مثلا من ختم این مهستی رو که دیدم می گفتند که برای قبرستان مشکل داشتند و مسئولا که عزاداری ایرانیا رو دیده بودند می ترسیدند اجازه ورود به مردم بدن... با اینکه شهردار اون شهر تو لس آنجلس یه ایرانی بود که اسمش جمشید بود بهش می گفتن جیمی... (اینم غرب زدگیه حتما!)
نمونه دیگر از این عزاداری ها تو ماه محرم برای عاشورا و تاسوعا:
آدم فکر می کنه که خدای نکرده یکی حمله کرده به ایران . ولی یه کم دقت می کنی می بینی که نه بابا از این جغجغه های (البته جهش یافته) پر سروصدای عزادارین...
فکر کنم آمار تلفات تو این شب ها یه 50 درصدی افزایش پیدا کنه ...
بدبخت اون آدمی که خوابیده تو رخت خواب و یه بار هم سکته کرده ... دیگه بیچاره اگه سکته اولیش ناقص بوده این یکی کامل میشه...
گاهی اوقات آدم فک می کنه زبونم لال دارن بزن و برقص می کنن ...فک می کنیم که دارن از این دوبس دوبس ها می ذارن... حالا بگذریم از تریپ هایی که جوانان برومند ایران زمین در این ایام می زنند...

خب اگه به کسی برخورد ، معذرت می خوام...
اما اگه منطقی باشیم فک کنم حرفام درست باشه.....

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  اینجا ایران است.
صدای تهران......
صدای پایتخت!
خوانندگان عزیز
تهران هنوز زنده است.
دود و ماشین هیاهو می کند
تهران!
این شهر آهن زده خشک
دلی دارد قدر آسمان
تهران!
این شهر نوستالژی
هنوز زنده است
لای درزهای ساختمان های دراز
آسمان پیداست
روی ساختمان سنگی سرد
پرنده ای نشسته است...
 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

جورج کوچولو چطوری؟
فکر می کنم حالا خیلی بزرگ شده ای...
حتی به قول یکی محاسنت سفید شده است...
همیشه از بچگی عاشق تفنگ بازی بودی. یادت هست؟
حالا که بزرگ شدی و مثل خیلی پسرهای دیگر با مساعدت پدرت - بوش بزرگه - به سر و سامان رسیدی...
عشق تفنگ بازی کار دستت داد و حالا جای تفنگ های پلاستیکی با تفنگ هایی بازی می کنی که قدت بهشان نمی رسد...
آن موقع ها شوخی شوخی پدرت را می کشتی. و حالا هم با شوخی های تو مردم را جدی جدی داری به کشتن می دهی..
جورجی جان!
این کارها را نکن. خطرناکه جورجی!
حالا که یه اسمی برای خودت دست و پا کرده ای و اینقدر طرفدار دموکراسی هستی و برای تحقق اهداف ارزشمندت (!) می روی مردم را می کشی و می گویی می خواهم دموکراسی راه بیاندازم ... جون من از خیر ما بگذر ما از این دموکراسی ها نمی خواهیم...
مردم عراق را کشتی تا صدام را بکشی. همان ماری که توی آستین مبارک پرورش یافته بود.
مردم افغان را کشتی تا طالبان را بکشی و لادن جون را پیدا کنی. نمی دانی خود لادن جان هفت خط روزگار است. حالا تا او را هم بکشی شاید دیگر افغانستانی وجود نداشته باشد.
آخر جورج کوچولو  نمی دانی همین دار و دسته ایهود خان (ایهود اولمرت) شاگردای همون شارون خان هستند؟
تو هم مثل ماری هستی که در آستین مبارک اونها بزرگ شده ای...
سازمان ملل هم که زیر دست همین استادان بزرگ است ما دیگر غصه ای نداریم...
حالا خیال نکنی که من دارم حرف سیاسی می زنم ها!
نه جانم...
از من به تو گفتن دارد...
آن دوشیزه کاندولیزا هم با آن چشم های میرغضب، دیگر بوی ترشیدگیش کل سازمان های سیاسی جهان را گرفته... آخر یکی نیست بگوید عزیز دل بابا خانوم ها اینقدر بی عاطفه نیستند که...
جورج کوچولو می دانم که سگت برایت عزیز است ...
اما بیچاره پیر شده ... انگار می خواهی برای او هم دموکراسی راه بیاندازی؟
دیگر اونقدرها پیر شده که دیگر شاید مثل شارون بیچاره با یک عملیات مخوف بره تو خواب ابدی... خدا سگت را برایت نگه دارد...
جورجی جان بابا ما خاورمیانه ای ها داریم از زیادی محبت می ترکیم. اینقدر به ما محبت نکن...
راستی به رفیق دلبندت ، استاد گرانمایه، بلر عزیز، که تو یه مدتی هم در آستین ایشان مشغول به خدمت بودی ، عرض بی ادبی ما را برسان بگو با عرض بی ادبی باید بگویم لطفا کمی تا قسمتی دندان هایت را ارتودنسی کنید ...
دست راستش زیر سرت...!!!
جورج کوچولو  ما که سند و سالمان به اون گذشته ها نمی رسد و از وقتی که فهمیدیم  کی به کیه می گفتند جورج بوش. ببخشید حواسم نبود جورج دبلیو بوش...
انگار تازه داریم زمان هیتلر خدا بیامرز را دوره می کنیم و همش می بینیم مردم بیچاره افتادند اینور و اونور دارند جون می دهند... راست می گویند که تاریخ تکرار می شود ها!!!

                                                       قربان بی معرفتیت
                                                       امضا یه شاعر

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  یادم نیست موضوع انشا چه بود اما این مقدمه خیلی وقت پیش در ذهن من وول می خورد همین چند وقت پیش هم مقدمه رو اینجا نوشتم و بعد هم تبدیل شد ب یکی از انشاهایی که معلممان بعد از خواندش با آن لبخند حاکی از رضایت به بچه ها نگاه می کند که یعنی نظر بدهید. حالا می نویسمش:

«داشتم زندگی خودم را می کردم که یکدفعه دکتر زد پس گردنم و بدجوری اشکم را در آورد. و من ناگهان به خودم آمدم و دیدم : ای بابا من به دنیا آمده ام...
چه ذنیای بزرگی بود راستی! هر جایش را که نگاه می کردی یک چیزی داشت می جنبید. اما هر کسی که به من می رسید؛ چه خوشحال چه ناراحت و چه عصبانی ، چشم هایش گشادتر می شد و از چین های گوشه چشمش می فهمیدم که بله! این هم دارد من را می خنداند. ولی انگار لبخندش کشی است که با یک تلنگر بسته می شود.
من هم گریه می کردم گاهی. نمی دانم چرا؟ اما یک حس غریبی به من می گفت: تا گریه نکنی نمی توانی توی این دنیا زیر این آسمان زندگی کنی...
اما توی این دنیا، زیر این آسمان، یکی بود با چشم های نگران، که هروقت نگاهش می کردم می گفتم دنیا چیزهای خوبی هم دارد. چیزهای خوبی مثل مادر...
تاتی تاتی کردن هم لذتی داشت. مامان تاتی تاتی نمی کرد. بابا هم. اما آن پیرزن که مهربان بود تاتی تاتی می کرد. مثل من دست هایش را می گرفتند.
کلاس اول بودم که به من یاد دادند بابا آمد. بابا نان آورد. اما بابا همیشه نان نمی آورد. گاهی برنج می آورد. گاهی گوجه هم می آورد. گاهی هیچ چیز نمی آورد. از دست های بابا بدم می آمد چون بزرگ و خشن بودند. اما چه نوازش های گرمی داشتند.
حالا دیگر کلاس اول نیستم. حالا برای خودم آدمی شده ام.
ولی آدم شدن یعنی به دوش کشیدن چیزی بیشتر از آسمان و دریا و کوه ها... من آدم شدم. و حالا می دانم که برنج یعنی نان. گوجه یعنی نان. هیچ چیز یعنی نان. و نان یعنی عشق...
حالا می دانم که پیرزن از به دوش کشیدن تاتی تاتی می کرد و من از به دوش نکشیدن آن... حالا فهمیدم که خطوط کج و کوله دستهای پدر یعنی نمودار زندگی.
حالا فهمیدم که دنیا آنقدرها هم بزرگ نیست. بزرگ چشمانم هستند که همه چیز در آن جا می شود و دنیا فقط اندازه کف پاهایم است... اندازه همین جا که ایستاده ام...»

دبیر ادبیات با همان لبخند به بچه ها نگاه کرد. و بچه ها دست می زدند. یکی بلند میشه و میگه خانوم میشه توضیح بدین یعنی چی که دنیا اندازه کف پاهایت است؟
معلم هم به من نگاه می کند که یعنی خودت بگو. من هم می گویم...
می نشینم سر جام... خودم هم توی فکرم که یعنی آیا می شود دنیایم اندازه کف پاهام باشد و جوری باشم که همه چیز در چشمانم جا شوند؟

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  انسانیت فراموش شده؟
اگر اخبار بیست و سی رو دوشنبه دیده باشید، اخبار مربوط به خوردن زنده زنده ماهی ها رو حتما دیدین!!! و کلی هم افسوس خوردین...
این هم یکی از کارهای غیر انسانی بعضی از آدم هاست که آدم رو مدت ها در فکر فرو می بره... این چشم بادومی ها بعد از خوردن سوسک و سالاد پشه و آب نبات سوسک و این جو چیز ها که حتی مرغ مینای ما هم از خوردنش چندشش میشه دست زدن به این کار خیلییییییییییی ضد انسانی ... که البته ما کاری نمی تونیم بکنیم جز افسوس خوردن....
اگر هم در جریان نیستسد باید بگم که ماهی ها رو با آب جوش زنده زنده از پایین سرشون سرخ می کردن و در همون حال که ماهی داشت جون میداد و نفس می کشید و چشماش باز بود می خوردن یعنی گوشتشو از پایین می کن و می خوردن در حالی که ماهی بدبخت زنده بود....
به نظر من این آدم ها باید به همون صورت بمیرن انشاءالله...
خب این از این.....

 

************************************************************
مرد عمل باشیم...
اگر هم جلسه رئیس جمهور رو با خبرنگاران سفرهای استانی دیده باشین حتما حرف های ایشون رو هم درباره اقتصاد و وضع مملکت شنیدی...
خب خداوکیلی حرفای قشنگی بودن اما مردم توقع دارن این حرفا عملی بشن....
مثلا آزاد شدن قیمت بنزین افتاده در دست مجلس که خب البته باید باشه ... اما مجلس و نمایندگان مجلس به بدترین صورت ممکن دارن خیلی منفعت طلبانه کار می کنن...
و آقای رئیس جمهور هم اگر با این طرح مخالف بودن برای چی تلاش بیشتر نمی کنند؟
البته خیلی از مصوبات استانی قابل تقدیرند ...
درباره قیمت لبیات مثل شیر یارانه ای باید نظارت بیشتری بشه  چون که هر فروشنده ای ساز خودش رو می زنه و در محله ما یه مغازه 200 تومان و یکی 250 تومان میده...
هر چقدر هم اخبار میگه تعرفه ها اینطوری شدن اون طوری شدن که گوششون بدهکار نیس
...

***********************************************************
ما ایرانیای بیچاره

این آدمای اون ور آبی غیر مجاز خیلی واسه ما ایرانیا غصه می جمع آوری ماهواره هاخورن . مثلا من از علمک شیطان بزرگ (ماهواره) شنیدم که داشتن کی گفتن نمی دونم واسه چی جلوی دانشگاه تهران تجمع شده و جلوی دانشگاه امیر کبیر هم به خاطر اینکه مسئولین به بهانه قطع برق دانشگاه رو چند روز تعطیل کردن تجمع شده... و چقدر غصه می خوردن که توی ایران حقوق بشر نقض میشه...
حالا بر فرض اینکه نقض میشه دیگه وقتی یکسره تو کشورهای غربی می بینیم چطوری واسه بعضی تجمع های مردم  آدمای بیچاره رو با شلنگ آب یخ و انواع گازها و اینجور چیزا پرکنده می کنن دیگه نقض حقوق بشر تو ایران به چشم نمیاد...
یا این همه جنایتکار و یا همون زندان آمریکا...

*************************************************************

البته قطع برق یه جورایی مشکوک میزنه...
ما هم همون روز از صبح تا ساعت ده _ یازده قطعی برق داشتیم...
یه شایعاتی هم می شنویم درباره سهمیه بندی برق ولی خب یه کم خند داره ... کم که نه خیلی ... چون کل زندگی مردم مختل میشه... مگه میشه؟؟؟
ما هم که دو روزی شده تلفنمون رو قطع کردن و توی کوچه وجب به
وجب کندن که می خوان کابلا رو درست کنن و شماره تلفن ها هم عوض بشه....

*********************************************

سمپاد و فک و فامیلا

درباره آزمون ها هم باید بگم که توی سمپاد متاسفانه قبول نشدم ...
گفتم که نمیشم چون اصلا نمی خواستم برم...
توی مدرسه نمونه فرهنگ رتبه چهارم آوردم و چون اون هم نشد بریم ی
عنی با خانواده تفاهم نداشتیم و به خاطر مخالفت بعضی ها نشد
 بریم انسانی زنگ زدم گفتم ثبت نام نمی کنم ولی البته هر کس تو
مدرسه ما شرکت کرده قبول شده ولی اکثرا اونجا نمیرن و ...
اصل مطلب که مدرسه نمونه دولتی باهنر باشه هنوز خبری از
نتایج نیست.....من هم هر روز دلهرم بیشتر میشه و هر روز با خودم
هزار جور فکر و خیال می کنم که نکنه....
البته قبولیش که قبول میشم ولی اگر رتبم کمتر از 70 (70 به بعد)
 بشه باید برم یه مدرسه نمونه دولتی دیگه به نام سلمان که زیاد
 باب میلمان نیست...

**********************************************************

راستی من این چند روز که نبودم تلفنمون قطع بوده...

شرمنده...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  بالاخره دیدین این فیلم ماچند نفر خوب نیس؟
آخرش رو یه جوری به جنگ و جبهه ربط دادن که هیچ ربطی نداشت...
حالا من حرفم ما چند نفر نیس. حرف من اینه که چرا هر فیلمی رو بدون هیچ فکری به
زمان دفاع مقدس ربط می دهند؟
یه ویژگی مشترک بین فیلم های ما وجود داره اون هم اینکه:
یه آدمی رو که ریش داشته باشه میذارن تو فیلم که مثلا مال زمان جنگه و آخرش هم ربط میدن به شهدا و جنگ و این حرفا...
آخه خداییش نسل سومی ها و نسل های بعد از اونا چه گناهی کردن که تو این گیرودار زندگی ماشینی و بی عاطفه باید به مفهومی که هر کارگردانی از جنگ داره نگاه کنه آخرش هم هیچی نفهمه و فقط به حرفای آدمایی گوش کنه که...
اگه دقت کنیم می بینیم که این فیلما فقط این موضوع رو به مخاطب القا می کنن که شهیدای ما و جانبازامون انگار می خواستن یه حقی رو از مردم بگیرن و با داد و بیداد بخوان بگن که ما این کارو کردیم . اگع منظورم رو متوجه میشین.....
انگار که با مردم سر جنگ دارن و توقعات زیاد.
من خودم از نزدیک با نزدیک ده تا (یا بیشتر) از جانبازا حرف زدم. اونا اصلا توقعی ندارن. حتی اون کسی که نمی تونه از جاش تکان بخوره میگه اگه جنگ بشه من هستم...
چرا ما باید با این افکار محدودی درباره دفاع مقدس رو تو هر سریال مضخرفی تعریف کنیم...
البته من فیلم های سینمایی دفاع مقدس رو زیر سوال نمی برم. چون که اکثرشون جذاب هستن و بیشتر واقعیات روشرح میدن...
می دونید آدم چه احساسی داره؟
انگار که این کارگردانا خواستن با ربط دادن سریال هاشون به دفاع مقدس یه جوری ارشاد رو بپیچونن و بگن که ما در راه شهیدا این فیلم رو ساختیم...
چرا یکی مثل آقای ده نمکی پیدا نمیشه که جوان ها رو جذب کنه؟
چه کسی پیدا میشه که با دیدن اخراجی ها تحت تاثیر قرار نگرفته باشه؟
کی پیدا میشه که اول فیلم نخندیده باشه و آخرش اشک نریخته باشه؟
شاید فیلم از نظر فیلم برداری و بعضی از کارای حرفه ای قوی نباشه اما موثر بوده و یه ملت رو تحت تاثیر قرار داده...
ولی امیدواریم که اخراجی های 2 برعکس این نباشه و باز هم در کنار جنبه طنزش حرفی برای گفتن داشته باشه...

فعلا.......

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

تو هر روز هزار بار به من نگاه می کنی و من هیچ وقت به قول یکی به عمق فاجعه پی نمی برم که نمی برم.....
هر وقت نگاهم می کنی خجالت می کشم ... روزگار راست می گویند که بی وفا شده اما برای تو صد چندان بی وفا شده .
برای تو زندگی من هستم. زندگی روزهایی است که برای من گذراندی...
این بی وفاست. دریغ از یک روز خوش.
چشم هایت نگران است. از همه نگران تر. دنیا به تو یکی هم شده رحم نکرده. البته دنیا
نه، شاید باید بگویم من. او و او...
دنیا چه کرده به ما ... جز اینکه ما به دنیا چه ها کرده ایم...؟
تو همیشه خوب بوده ای... اصلا باورم نمی شود... هنوز هم نمی توانم باور کنم...
که تو اینقدر خوب باشی...
رنج هایی که من از آنها دم می زنم را تو خیلی وقت است که پشت سر گذرانده ای.
رنج های تو مثل یک سرطان خیلی وقت است که پیشرفته شده...
تو حتی دلت برای بدترین آدم دنیا می سوزد و دلت نمی آید به او حتی بی اعتنایی کنی...
تو مثل اسطوره ای برای من... شاید خدا دیگر یکی مثل تو را نیاورد... اصلا شاید برای هر کس تعریف کنم باور نکند که توی این دنیای افتضاح یک همچنین آدمی هم باشد...
آن موقع که به خودم آمدم و آدم شدم فکر می کردم دنیا همه اش گریه است همه اش درد است و همه اش بدی است......
اما فهمیدم دنیا چیزهای خوبی هم دارد چیزهای خوبی مثل تو........
همیشه دوست داشته ام وقتی که غم های دنیا مرا فشار می دهند تو را در آغوش بگیرم و درآغوش تو گریه کنم .....
اما تو آنقدر فشرده شده ای که نمی خواهم درد هایت را بیشتر کنم.....
شاید هم آنقدر بد بوده ام که غرور لعنتی نذاشته به تو بگویم که چقدر دوستت دارم...

 

مادرم!

خانوم طاهره نجفی

روزت مبارک

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  - مسیرت کجاست؟

- مسیر من نزدیک نیست

مسیر من شاید بخورد به کمربندی شهر

شاید پس این کوچه برسد

شاید پشت آن بن بست ها

یک دربست بگیرد برود..

مسیر من از فکر هم گذشته است...

لب ایستگاه عشق ایستاده است

مسیر من هنوز هم نزدیک نیست

مسیر من سمت نیاز است

سمت درخت

روی عاشقانه ها

پشت بن بستی درد

- مسیر تو این جاست

بایست

خورشید دارد طلوع می کند

هنوز وقت داری......

                                         خودم...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 

pctfx3.3

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور