تبليغاتX
شهر فرنگ
 
شهر فرنگه از همه رنگه...
 
 
  اول بهاره......

ای مسافر پاک زمین
ای مسافر سوی نماز
تو اگر حس خدا را دیدی
بگو مهربانیش تا چه اندازه بود؟
از او بپرس کجاست؟
بگو صبح ها وقت نماز کجا می ایستد؟
بگو وقتی صدایش می کنم چه می گوید؟
ای مسافر بهاری ترین سرزمین زمین...
بگو آنجا که رفتی
دست هایت وقت دعا چه رنگی بودند؟
بگو اصلا عطر آنجا چه بویی داشت؟
بگو چند نفر بغض می کردند...؟
بگو چند بار گریه کردی؟
بگو صدای گنجشک ها چطور بود؟
بگو آفتاب آنجا چقدر عاشق بود؟
بگو شب هایش چقدر مهتابی بودند؟
ای مسافر
تو پاک ترین اکسیژن زمین را سوغات آورده ای
صدای ناب قدم هایت را به من ببخش
تکرار کن...
حرف هایت قشنگ هستند.
وقتی که رفتی
سلام من را به ابرهای آنجا برسان
بگو اشک های پاک تو را برای من بیاورند
به باد بگو اگر گذارش به آنجا افتاد
 هوای نفس هایت را برایم بیاورد...
دل تو ای مسافر
چقدر بزرگ است!!!
بگو قول می دهی که از خدا قول بگیری
قول بگیری که لااقل کمی از بهار سبز دلت را به من بدهد...
مسافر...
بگو چند بار آرزو کردی که هیچ وقت باز نگردی؟
آرزو می کنم که برای آرزو های من دعا کنی...
مسافر وقتی که آمدی
وقتی که آمدی فقط بگو
کجاست سمت خدا؟...
                                                                   برای بهار  عزیزم


اول از همه به بهار عزیزم به خاطر سفر قشنگش به سرزمین کعبه تبریک میگم... امیدوارم که در عید قربان اونجا باشه و طنین قشنگ عرفات رو به گوش بشنود ...
امیدوارم به همه ی سرزمین های سبز قدم بذاره...
فک کنم بهار اونجا هی آرزو می کرده که خبرنگار بشه...
بهار خانوم واسه همه ی ما دعا کردی دیگه؟
انشاءالله قسمت بشه همه ما بریم کم

*******************************************************************

خسته نباشید...


این روزها کمتر توی اینترنت و اونترنت پیدام میشه...
آخه تازگیا قبض تلف هزینه ای رو که نشون میده با مقدار مکالمات ما همخونی نداره و ما فهمیدیم که به خاطر روزی دو سه ساعت اینترنت می باشد...
فلذا ما تصمیم به هفته ای سه بار استفاده یک ساعته از اینترنت راضی شدیم...
مخمان تاب برداشته و سوژه ای گیرمان نمی آید برای نوشتن...
و تصمیم به چرند گویی گرفتیم...
بالاخره بعد از دوماه گذشتن از تابستان 35 درجه ای، ما از خانه زدیم بیرون و راه افتادیم به طرف چالوس و همون کنار منارا یه جایی اتراق کریم که آن طرفتر صدای پای آب به گوش می رسید ...
همین طور که داشتیم بساط کباب رو راه می انداختیم و پدر گرام مثل آقا منصور داشتند کباب ها رو اینور و اونور می کردند ییهو یه خانم پیری به طرف ما آمد و ما فکر کردیم یکی از متکدیان محترم است که بوی کباب به مشامش رسیده و می خواهد در سفره ما همنشین شود که دیدیم خسته نباشیدی تقدیم کرد و گفت اینجا پولی است... دو هزار تومان بدهید... پدر می گوید هزار تومان بدهیم؟ و او می گوید: من اهل چونه زدن نیستم. اگر می خواهید بگم پنج هزار تومان بدهید که شما می گویید سه هزار تومان بدهیم... خاله می گفت آخر بیابون خدا که پول نمی خواهد و پیرزن شروع کرد به توضیح دادن فلسفه خلقت که بیابون خدا که زیر آسمونی هست که بی ستونه نیاز به خدمتکار دارد یا نه؟
ما هم تایید کردیم...
خسته نباشید...

دیگر رفتیم کنار آب و عکس انداختیم و روی درخت رفتیم و عکس انداختیم ...
بعد هم دیدیم پیرزن آمد سراغمان که دیگر پاشید برین...
ما هم بساط رو جمع کردیم و زدیم به چاک...
رفتیم به سمت تهران ...
وسط راه هم یه همشهری جوان خریدیم ... که ابعد از تعطیلی مدارس یه شماره هم نخونده بودم...
رفتیم از شهرک اکباتان رد شدیم. و من می گفتم آخی الان امیرکیان تو یکی از این ساختموناست...
ولی دلم برای کامران سوخت که لای اون همه ساختمون زندگی می کنه... البته هواش بهتر از این طرفاست...
برج میلاد ظاهر شد... رفتیم پارک. برج هنوز جلویمان بود. چه قشنگ... یکی سگش را آورده بود... سفید و پشمالو. با پارس هایش یه بار من رو هم ترسوند... رفتیم تونل رسالت. روشن بود ... و باز ...
خانه که رسیدیم همه بلا نسبت همانند خرس خوابیدیم ... البته صبح نه و نیم بیدار بودیم... که بعد از ظهر تلافی شد...

**********************************************
شهروندان ملی پوش...

رفتیم مانتو مدرسه سایز کنیم... مدرسه گفته باید پایین زانو باشد... آخر  مدرسه ما که چادر الزامی هست چه نیازی به این همه سخت گیری است؟ ابته ما که چادری هستیم برای سهل شدن کار رفتیم چادر ملی خریدیم و شدیم همشهری ملی پوش...
فروشنده آنقدر زبان داشت که ما رو وادار به خرید کرد...
خانم شما معلومه آنقدر با شهصیت هستین که این دخترای با شخصیت رو دارین... و از زن های پلیسی می گفت که یکی بعد از دیگری اومده بوندن از مغازه اش چادر ملی خریده بودند...
ما هم خریدیم ... مادر همونطور که فروشنده گفت هوس خریدن به سرش زد...

***********************************************
نمی دانم چرا این دولت اینقدر وزیر عوض می کند و اسمش را می گذارد اصلاح ساختار...؟؟؟؟؟؟؟
چرا الهام ان قدر شغل دارد و مجلس منع چند شغلی بودن را تصویب می کند؟
به قول آقا کامران چند وقت دیگه الهام می شود مربی تیم ملی...

سوگلی رئیس جمهور تشریف دارن؟؟؟؟!!!

***********************************************
یک خبرنگار و هزار دردسر....

بروید اسم کامران نجف زاده را سرچ کنید چیزهای جدیدی می بینید...
بیچاره آقای نجف زاده که هر کاری کند یکی بهش گیر می دهد ... نمونه اش آن افشاگری... و یا همان گزارش برای احزاب... که چیزهای بوداری می گویند... اصلا این چیزها را از معده چه کی در می آورند؟ خدا عالم است......

راستی تو پست قبلی ما رو شرمنده کردن... ممنون..

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  هنوز این بی حوصلگی مزمن من را ول نکرده...
من هم وقتی حوصله ندارم شعر میگم...
شعر رو می نویسم توی سررسید...(همون خط خطیه). بعد می نویسمش توی دفتر شعر... این هم از یکی از اراده های منه که خط خطیش نکردم آخه یکی میگه شعرهاتو بده بخونم باید لای ورق پاره ها پیداشون کنم... بعد هم برای مامان می خونمش...
مامان میگه حالا این شعر درباره چی بود؟ من هم خنده ام می گیرد... نمی دونم... آخر من همیشه بعد از شعر گفتن برای خودم معنیشان می کنم... راستی معنی این یکی شعرم چیست؟...


اینجا...
میان جمجه و فکر
من از هبوط یک تخیل مفت
سرم درد می گیرد...
هنوز شرم حقیقت
روی سینه ام سنگینی می کند
اینجا...
درون هوای سرد چشم های تو
من از نگاه بی حوصله خود
حوصله ام سر می رود.
چقدر مریضم من...
اینجا...
میان سکوت و صدا
من نشسته ام درون یک شیشه ی دو جداره
و نمی دانم سکوت و صدا چیست...؟
اینجا...
میان زمختی دیوار،
دست های من از لای هوا رد می شود.
اینجا...
میان من و قلب
یک حرف مانده است
من به کجا می روم؟

*********************************************

یه مدت شنگول بودم. دوباره درد این قلب لامصب آمده سراغم. آخر رفتم سراغ قرص قرمز کوچولو... افتادگی دریچه قلب...
آخر ما هم دکتر داریم؟ می گفتند قلبت کیپ شده...
هفت سال یا تقریبا هشت سال می گذرد. از اون موقعی که دکتر زد پس گردنم و گفت قلبت چطوره؟ من هم خندیدم. بدجوری زد. فکر می کرد دارد می زند پس گردن پسرش...
آن روزها هیچ وقت یادم نمی رود.
مجید... پسری که او هم عمل کرده بود. هم سن بودیم...
یکی دیگه که پنجیمن عملش بود... خیلی قد بلند بود.. هر شب برایمان جوک می گفت...
مستخدم ها... که وقتی مامان نبود بیدارم می کردند که چایی می خوری یا شیر... من هم می گفتم چایی... می ترسم اعتیاد چایی بلا سرم بیاورد...
وقتی همه آمدند ملاقاتم گریه می کردم... نمی دانم چرا من از اون بچگی اینطوری بودم...
دختر افغانی... که همیشه از پشت پرده به اتاق ما نگاه می کرد و برای من شکلک در می آورد...
بیمارستان قبلی... مردی که بهم دیوان حافظ رو هدیه کرد... دمش گرم... من از بچگی با حافظ بزرگ شدم...
روز آخر رفتیم خونه مامان جون اینا... خواهر سر کوچه بود. پرید رفت خونه گفت آمدند...
گوسفند بیچاره رو کشتند تا همه را به من بدهند بخورم... هنوز خون گوسفند را روی پیشانیم حس می کنم... من یک گوسفند را تنهایی خوردم...
من بیمارستان را دوست داشتم... نمی دانم چرا؟ اما من آمپول را دوست دارم... شاید چون از بچگی با اینها بزرگ شدم...
اما من شک دارم... گاهی فکر می کنم یک روز قلبم مرا می کشد...
شاید هم این درد را بهار خانوم به یاد قلبم آورد... آخر او هم قلبش درد می کرد...
راستی بهار نیست... چه جای خوبی هست... کاش من هم بیایم...!!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  اول از همه این روز را به بهترین خبرنگار دنیا آقای کامران نجف زاده ی گل تبریک میگم...پخش خواربار بین خبرنگاران
با اینکه  آقا کامران از اون موقع که خبرنگار شده فکر کنم چند سال پیر شده باشه اما اگه خبرنگارا خصوصا آقا کامران بدونه که چه جواهریه ........

اگر خبرنگارای خوب و فعالی مثل آقای نجف زاده ، خانم کوه خضری، آقای دلاوری، خانم اسلامی ، آقای رنجبران ، آقای حسینی بای و ... و .... و... نبودند اخبارها رونقی نداشتند و حتی شاید یک روزنه برای بعضی از آدم ها که منتظر یه چیزایی هستند نبود.

 

کار خبرنگاری از سخت ترین کارهاست......
خصوصا توی کشور ما، با بعضی از مشکلات، خبرنگارها باید خیلی در تهیه گزارش دقت داشته باشند........

خبرنگارهای اعزامی به خصوص کسانی که به کشورهایی که درگیری های سیاسی و جنگ رخ داده می روند ، یعنی جانشان را در کف دست گرفته اند و این کار را می کنند... خدایی باید قبول کنیم که باید دستمزد خوبی بگیرند........

خبرنگارها باید خیلی تیزبین باشند و به همه چیز از حرکات یک آدم مهم گرفته تا به یک
آدم معمولی یا حتی کسانی که شغل های خیلی پایینی دارند، توجه کنند.....

لحن خبرنگار و چهره اون در گزارش دادن خیلی مهمه ... مثلا اگه می خواد خبری را با گوشه و کنایه بیشتری بگویند باید با حرکات چهره اون رو به مخاطب القا کنند...

خبرنگارایی که بیشتر تو کارای سیاسی هستند اونقدر باید حواسشون جمع باشه که نه سیخ بسوزه و نه کباب و نه خودشون........ وگرنه.......

خبرنگاری که طرف حزب و یا گروهی باشه هر روز یکی بهش گیر میده .... ولی اگر هم هستند به هیچ وجه نباید رو کنند ....... خب این هم سخته....

خبرنگارا باید حواسشون خیلی به سوژه هایی که انتخاب می کنند باشه. سوژه ها اگر خوب نباشند معمولا آدم کانال رو عوض می کنه......

حالا می بینیم که خبرنگاری خیلی سخته و تازه اگه بشینید فکر کنید می بینید که اینا از مشکلات کوچک آن هاست........

متاسفانه در کشور ما به خبرنگارا زیاد بها نمیدن ...... و ما در کشور کمتر کسی رو می بینیم که مسن باشه و هنوز خبرنگاری رو ادامه بده ولی ما معمولا می بینیم در کشورهای خارجی معمولا خبرنگارا پا تو سن گذاشته اند و خیلی از اونا از مشهورترین آدمای مملکتشون هستند...

دکتر عاطفه میر سیدی...
ما خبرنگارای خوبی داریم ولی باید هواشونو داشته باشیم که مثلا خبرنگار خوبی مثل
آقای کامران آقا نگویند خبرنگاری از سن سی سال به بعد فایده ای نداره.....


********************************
بیوگرافی چند تا خبرنگار.....

آقای کامران نجف زاده :
 متولد 29 اردیبهشت ماه سال 1357
تحصیلات :لیسانس مهندسی کشاورزی
تحریریه : مستند
قبل از ورود به واحد مرکزی خبر در روزنامه ها یی مثل
کیهان ورزشی قلم زده اند. در کودکی هم شعر می گفته و شعرهاش رو به کیهان بچه ها می فرستاده. اما از نوجوانی شعر گفتن رو ترک کرده....
آقا کامران دو تا کتاب داره یکیش به نام تلخه نارنج و
دیگری رمانی به نام هفت داستان...
از سال 81 هم وارد اخبار شده و گزارشگری رو شروع کرده.
در فروردین ماه بابای امیرکیان کوچولوی خوشگل هم شده.
وقتی که آقای حیاتی یا یه اخبارگوی دیگه.. بخواد بگه یه گزارش داریم و لبخندی بر لب داشته باشه یعنی اینکه این گزارش آقای نجف زاده است...

 

 

 

*********************
آقای محمد حسین رنجبران(اینا رو خودشون گفتن)محمد حسین رنجبران...
 محمد حسین رنجبران هستم 28 ساله ولیسانس ریاضی محض. در ضمن بیش از پنج ساله که در عرصه خبر صداوسیما فعالیت می کنم وپیش از آن در کاری غیر از خبرمشغول بودم.  

 

 

 

**********************

خانم میترا لبافی

 من متولد 1354 . از سال 72 تا 75 همکاری خودم را با روزنامه کیهان شروع کردم . از سال 75 تا 79 به طور ثابت در تحریریه نشریه زن روز که از نشریات وابسته به کیهان بود شروع به کار کردم و همزمان با سروش هفتگی . سروش بانوان . روزنامه همشهری و نشریه کتاب هفته و برخی مجلات شروع به همکاری کردم و در زمینه نقد فیلم و کتاب فعالیت کردم. از سال 79 به عنوان خبرنگار واحد مرکزی خبر مشغول به کار شدم...و این داستان ادامه دارد. لیسانس زبان و ادبیات فارسی. چند تا کتاب هم کار کردم . خوشحال می شم که به لینک انتشارات شهر قصه سر بزنید . .....یک قسمت هست که یکی از کتابهایم در آن هست.

*******************************************
آقای سید مهدی شریفی

یک خبرنگار علاقمند به گزارشهای تحقیقی که دوست داره برای مردم مطالبش محتوا داشته باشه .متولد 18 تیر 1358 از شهر اراک .مدرس دانشکده ارتباطات دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز.
این آقا تازگیا پدر علیرضا کوچولو شده.

*************************************
من چند تا اسکرین سیور (SCREEN SAVER) با تصاویر آقا کامران ساختم که توی هیچ سایتی آپلود نشد... البته مشکل سرعت اینترنت توی ایرانه.....

 

 خب...

اول اینکه باز این روز رو تبریک میگم......

بعد هم آرزو می کنم همه  ما که به این شغل باحال علاقه داریم یه روزی بهش برسیم و همدیگه رو توی واحد مرکزی خبر ببینیم......

 


 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام سلاممممممممممممممممم
یه خبر دارم دست اول....
بالاخره بعد از یه ماه و خورده ای انتظار برای نتایج آزمون نمونه دولتی خبر رسید که جواب ها اومده آموزش و پرورش.. من هم بابا رو فرستادم که بره نگاه کنه... صبح زنگ زده و میگه مائده هر چی نگاه می کم اسمت نیس... من هم داشتم سکته می کردم...
چی میگی بابا؟ چاخان نکن...
-
چرا اسمت نیس؟ فلانی قبول شده با این رتبه...
اه..... باباااااااااا... چی میگیییییییی..... (اینجا داشت گریم می گرفت)
- رتبت شده 22
این هم از سکته کردن ما... خداییش بیشتر کش میداد من سکته می کردم...
حالا مائده جون!!!!!!
مبارکهههههههههههههههه ...
میرم مرکز دبیرستان و پیش دانشگاهی نمونه دولتی شهید جواد باهنر...
فرداش رفتیم مدرسه پرونده رو گرفتیم... حالا فردا امروز میریم ثبت نام...
ولی از رتبم راضی نیستم....
 خدایا بازم کمکم کردی...
یکی طلبت......
این خبر واسه خودم و چند نفر دیگه یه خبر سوخته شده...
می خواستم همون موقع بذارم تو وبلاگ که نشد تا امروز...
امیدوارم این پایه رو با خوبی و خوشی بگذرونم...
حالا یا باید سال دیگه برم تجربی و یا ریاضی...
این مدرسه متوسط قبولی دانشگاهش 94 درصده ...
حدود 90 نفر از مدرسه قبلی ما میرن تو اون مدرسه ... مدرسمون فقط 4 نفر تو مدارس نمونه قبول نشدند...
حال می کنید؟....
فعلا....
 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  مائده جان چطوری؟
آخرین باری که سراغه خودت آمدی کی بود راستی؟
به قول یکی چلا هشتی نالاحت؟
من هم با خودم فکر می کنم که آیا می شود بعضی چیزها را مثل
گریه مثل ناراحتی و حتی شاید مثل خوشحالی را از طریق اینترنت
ارسال کرد... ؟
نه مگر می شود؟ این چه حرفی است دیگر؟
مائده جان!
کلاهت پس معرکه است... نشسته ای گوشه ی این اتاق که شده انباری خانه... کنارت غرغر یخچال قدیمی مامان که مال جهیزیه است... این کامپیوتر گنده هم جلوی پنجره را گرفته یعنی بیشتر یخچال... از آن ور پنجره صدای مرغ مینای همسایه می آید.
انگار مرغ مینا اپیدمی شده. ما داریم. پایینی ها دارند. بغلی ها دارند. مامان جون داشت...
یکی می خواهد برود. تو هم در فکر این هستی که بگویی التماس دعا...
آخر مگر خدا اینجا نیست؟   
دختر خوب چرا خداحافظی گوش می کنی؟ آن هم کوله پشتی...
یکی هست که هیچ وقت ندیدمش. هر شب خوابم را می بیند و هر شب در خواب یه چیزی از من کشف می کند. مثل یه خال توی صورت....
با خودت فکر می کنی چقدر دوستش داری...!!!
گاهی فکر می کنم این شعر گفتن ها هم مرا سر کار گذاشته اند...
دوست داری بری اعتکاف ولی نمی شود...
اعتکاف سخت است. اما حرف زدن سخت نیست...
آن ور صدای نخراشیده ی یک خواننده پاپ یا رپ چه می دانم شاید هم جاز... چیز هایی مضخرف تر پیدا نمی شود...؟
آخر حیف نیست آدم صدای اصفهانی را ول کند برود سراغ ...
مامان در را باز می کند... می رود در را نمی بندد... در را می بندم...
حوصله ندارم... حوصله هیچی ...
می گویند عروسی فلان کس است... من هم التماس می کنم که نرویم... حوصله خاله خانباجی های مسخره رو ندارم...
از بچگی از عروسی و مجلس خوشم نمیومد...
خدا رو شکر نرفتیم...
الان چی دلم می خواد؟
دلم می خواد خودم رو بغل کنم و یه دل سیر گریه کنم....
اینجا نمیشه گریه کرد... می گویند یه کم باحال باش.. یه کم ورجه وورجه کن...
حالم رو فقط یکی می دونه...
تو که الان می خونی و خودت می فهمی که حالم را می دانی...
شب یادم باشد وقت خوابیدم بغضم را بترکانم...
قیافه شهرام جزایری رو می بینم...
تو هم دلت خوش است مرد!!!!!
دلم می خواد برویم اوشون فشم یا یه کم پایین تر اسمش چی بود؟
یادم نیست... اونجا که یه رود داشت و یه بار رفتیم ... صدا به صدا نمی رسید کنار رود... اونجا برم بخونم... گریه کنم...
زانوهام درد می کنه... مامان قرص مولتی ویتامین بهم میده...
دانه ای صد تومان قیمت... ما هم بی کاریم انگار...
خدایا نمی شود... به فکر اینم که فردا دوباره باید چشمام رو باز کنم...
فلانی! زیاد حرف می زنی...
می دانم... دلم برایت تنگ شده...
مائده جان!
خداحافظ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

حتی یه ذره حوصله توی تنم جا نمونده. داشتم دیوونه می شدم...
حتی والیبال بازی کردن هم حوصله منو سر جاش نمیاره. میشینم... سهراب را باز می کنم. انگار سهراب هم از بی حوصلگیش شعر گفته... بره روشن و علف خستگی... کتاب رو می بندم. نون والقلم رو باز می کنم. جلال هم یادم میاره که دنیا همین سی و دو تا حرفه. تمام خوبی ها و بدی ها... کتاب رو می بندم. کتاب فروغ چشمک بهم می زنه. دستم رو می برم بالاتر. کتاب جلد قرمز رو باز می کنم. می آید طسم... کتاب رو می بندم. دراز می کشم. درد پا ولم نمی کنه. میرم سراغ تی وی. می زنم شبکه دو. بیست و سی... امروز روز کامرانه. اه... کامران هم که نیومد. حتی تو ویژه ها... کنترل رو خواهر می گیره. شبکه سه... شیرهای جوان. فیلم مسخره ای که هیچ ارزشی نداره. تا ساعت ده ما رو سر کار میذاره. حالا خواهر اخبار شبانگاهی رو دوست داره میذاره همونجا واسه اخبار... باز هم کامران نیومد...
گاهی آدم به قول کامران چقدر دچار روزمرگی میشه...
کارمون شده پرسه زدن توی این وبلاگ فکسنی.
یه چیزی رو باید اعتراف کنم... من دلم مدرسه می خواد. حالا نگین بچه خرخونه. نه بابا از این خبرا نیس... من از بچگیام عشق مدرسه رفتن بودم...
خواهر کوچیکه میاد سراغم...
مائده بیا غول بازی کنیم....!!!!!!
این هم یکی از بدبختیا.......
دیروز نشسته بودم . مامان توهم زد. یه دفعه گفت زلزله. من هم که داشتم سررسید خط خطیمو خط خطی تر می کردم از جام بریدم. تو دلم هم گفتم آخ جون مثل اینکه یه انرژی اکتیواسیون از اونایی که آقا کامران  می خواست واسه من اومده...
نه بابا... این هم توهمی بیش نبود...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
 

مطلب درباره اسم شهردار تصحیح شد از سارا خانومهم ممنونم...

سبزی فروش خیلی تنبل بود. هر وقت با مامان می رفتیم یه چیز بگیریم تازه از میدون اومده بود و داشت بار خالی می کرد. و همه خاله خانباجی ها دور مغازه جمع می شدند برای سبزی. من دیگه داشتم دیوونه می شدم.
یه پیرزن ترک اونجا بود که بدجوری بلند حرف می زد. دیدم که داره با یه موبایل شیک حرف می زنه. راس میگن این روزا هر کی یه گوشی داره ها...
 مامان من هم یاد آلبالو و موز و کدو  کرده بود که تا بگیره بیاره من بیرون مغازه حسابی علاف شدم. بعد دیدم یه پیرزن دیگه می خواد یه کارتون لوبیا سبز که انگار خرابا بودن رو بریزه توی جوب... و ریخت... همینه که اینجاها جوب هاش شدن یه خروار بغالی و سبزی فروشی و کشتارگاه گوسفند و این جور چیزا...
من هنوز چشمام زده بود بیرون و داشتم به جوب بیچاره نگاه می کردم...
واقعا ما ایرانیا نیاز به یه آموزش فرهنگی ضربتی داریم. این کارا رو می کنیم که غربیا میگن ال و بل...
من نمیگم که ما بی فرهنگیم اما یه کم بیشتر باید حواسمون جمع باشه...
یه نمونه که همین بود.
یه نمونه هم در مراسم ختم و این حرفا تابلو می کنیم...
مثلا میت بیچاره رو اینقدر می کشیم و اینور و اونور می کنیم و می زنیم تو سر و صورتمون که میت از مردن خودش پشیمون میشه... آخه مگه دین اسلام نگفته که مسلمون باید آرام و متین باشه؟
حالا من که اینو بگم هزار نفر دور بر میدارن که مگه ما مثه غربیا بی احساسیم...
لطفا احساسات خود را کنترل کنید...
یکی هم در مجالس عزاداری ائمه که حسابی دیگه دیگه...
مثلا یه نفر هست تو محله ما که من به چشم خودم دیدم...
اول مجلس که با صدای بلند گریه می کرد و بعد افتاد به نفس نفس بعد هم که اینقدر فریاد می زد که ما رو هم از عزاداری انداخت و آخرش هم غش کرد و مجلس رو به هم زد...
خیلی هم تابلو بود که همیشه این کارشه.
حالا کاری به این چیزا نداریم...
اگه به عزاداریه که ما ایرانیا شناگر ماهری هستیم اما بهتره به جای این کارا که باعث میشه ما رو وحشی خطاب کنند بیایم اخلاق اسلامی رو پیاده کنیم و پیرو راه اونا باشیم ...
والا به خدا خود ائمه راضی به این عزاداری ها نیستند...
مثلا من ختم این مهستی رو که دیدم می گفتند که برای قبرستان مشکل داشتند و مسئولا که عزاداری ایرانیا رو دیده بودند می ترسیدند اجازه ورود به مردم بدن... با اینکه شهردار اون شهر تو لس آنجلس یه ایرانی بود که اسمش جمشید بود بهش می گفتن جیمی... (اینم غرب زدگیه حتما!)
نمونه دیگر از این عزاداری ها تو ماه محرم برای عاشورا و تاسوعا:
آدم فکر می کنه که خدای نکرده یکی حمله کرده به ایران . ولی یه کم دقت می کنی می بینی که نه بابا از این جغجغه های (البته جهش یافته) پر سروصدای عزادارین...
فکر کنم آمار تلفات تو این شب ها یه 50 درصدی افزایش پیدا کنه ...
بدبخت اون آدمی که خوابیده تو رخت خواب و یه بار هم سکته کرده ... دیگه بیچاره اگه سکته اولیش ناقص بوده این یکی کامل میشه...
گاهی اوقات آدم فک می کنه زبونم لال دارن بزن و برقص می کنن ...فک می کنیم که دارن از این دوبس دوبس ها می ذارن... حالا بگذریم از تریپ هایی که جوانان برومند ایران زمین در این ایام می زنند...

خب اگه به کسی برخورد ، معذرت می خوام...
اما اگه منطقی باشیم فک کنم حرفام درست باشه.....

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  اینجا ایران است.
صدای تهران......
صدای پایتخت!
خوانندگان عزیز
تهران هنوز زنده است.
دود و ماشین هیاهو می کند
تهران!
این شهر آهن زده خشک
دلی دارد قدر آسمان
تهران!
این شهر نوستالژی
هنوز زنده است
لای درزهای ساختمان های دراز
آسمان پیداست
روی ساختمان سنگی سرد
پرنده ای نشسته است...
 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 

pctfx3.3

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور