|
و بهار آمده است روی هر شاخه آواز و گیاه روی هر شوق نمو روی گلبرگ گل اطلسی کنج حیاط و بهار آمده است توی رگ های درخت توی آواز سپیدار بلند روی هر دست خدا و بهار آمده است روی این خاک عجیب روی ذرات هوا روی پاهای زمین روی سر انگشت گل داوودی و بهار آمده است... ************************************************************ آره بهار آمده ... فروردین...عید... سال تحویل و... یا مقلب القلوب والابصار ماهی آمده... سبزه آمده..... هفت سین آمده.... و تو آمده ای... تو که بعد از 365 بار دیدار خورشید و بعد از 365 بار دیدار مهتاب دو باره با خورشید و مهتاب و زمین عهدی بستی ... دوباره با شکفتن غنچه تو هم شکفتی و هر چقدر 365 بار را گذراندی امروز دوباره متولد شده ای... امسال تو هم یک ساله شده ای....میلادت مبارک... یا مدبر اللیل و النهار تو امروز شبیه دیروزی اما دست هایت بوی بهار می دهند... چشم هایت را زیر باران شسته ای... و لب هایت امروز به شگفتی باز شده اند. یا محول الحول و الاحوال اما بدان که امروز گلبرگ هایت بازتر شده اند امروز چشم هایت عمیق تر شده اند و دست هایت با آسمان آشناتر شده اند و پاهایت.... پاهایت با زمین خو گرفته اند... بدان که اگر آسمان را می خواهی باید پرواز کنی و پاهایت را از خاک جدا کنی ... می دانی که امروز یک قدم به آسمان نزدیکتر شده ای؟!! حول حالنا الی احسن الحال
***************************************************************** خوب، بد ، زشت .... بالاخره گذشت..... امسال هم گذشت با خاطرات خوب و بد ... انرژی هسته ای حق مسلم ما شد ... ملاقلی پور مرد .... گوجه کیلو دو هزار تومان شد و بعد ارزون شد ...... آقای عسگری مفقود شد.... شهرام جزایری در رفت بعد هم مشکوکانه دستگیر شد ... پوپک گلدره فوت کرد.... داروی ضد ایدز... شبیه سازی... حمله صهیونیست به لبنان...زلزله تو چند تا شهر که ما هم ازش بی نصیب نموندیم چند بار ما رو تو اونجا شبونه لرزوند.... آقای منوچهر نوذری که واقعا از دستش دادیم..... سقوط هواپیمای آنتونوف سپاه که یکی از اون شهیدا پسر سرایدار کدرسه ما بود (روحش شاد)..... ناصر عبدالهی ... دیگه دیگه ... دیگه چی؟ آها امروز همه ما متولد شده ایم یعنی امروز زمین متولد شده ...... فکر کن امروز خدا دوباره از روحش به ما دمید ... فکر کن امروز روز همون الست است... الست بربّکم ؟ قالوا : بلی... انشاءالله که وقتی صدای ساز و دو قل رو از تلوزیون شنیدین ما رو فراموش نکرده باشید ....
********************************************************* و اینک بعد از چند ماه....... من وقتی می خواستم وبلاگ درست کنم هیچی از وبلاگ سر در نمی آوردم اول در نظر داشتم ادبی باشه اما بعد به خاطر مسابقه وبلاگ نویسی نماز ساختمش اسمش هم گذاشتم« نماز و احساس» دیدم حسش نیس اسمشو گذاشتم «نگاه » بعد دیدم اسمش خوب نیس کردمش «شهر فرنگ» که دیگه همین طوری موند ..... من از اون روز هزار تا قالب عوض کردم ....... اوایل همین که هیچی از وبلاگ نویسی نمی دونستم زیاد از روش هاش سر در نمی آوردم مثلا زیاد به این وبلاگ اون وبلاگ نمی رفتم تا اینکه یه روز دوستم بهم گفت یه وبلاگه اسمش محکمه که قضیه ی اسمشم اینه و همش درباره کامران نوشته منم رفتم توش و به این خانوم نظر دادم که این خانوم هم به من نظر داد و دیدم که چقدر این رابطه لذت بخشه که با چند نفر از یه جای دور به فاصله چندین کیلومتر در ارتباط باشی و از اون به بعد دیگه یه کم به خودم تکون دادم و به این وبلاگ رونق دادم ....... خب همیشه از فاطمه عزیز ممنونم چون به من هیجان می داد و چون مثل خودم زیاد آپ می کنه منم انرژی می گرفتم و چون دیدم اکثر کسانی که بهش نظر میدن طرفدار کامران هستن رفتم سراغ رفیقای فاطمه خانوم و از اونا شیما خانوم شاعر و ساقی خانوم و پاییز رو پیدا کردم ..... باور کنید شعر نمی دم ولی چون مطمئنم من از همتون کم سن ترم اینو میگم که شماها یه بخشی از این سال منو گرفتین و من خیلی چیزا ازتون یاد گرفتم ... یه دنیا ممنون...... و باز از سعیده جان که فکر کنم الان رفته باشه مسافرت و فرزانه ، یاسمن، سهراب، مریم و دوست یاسمن خانوم و آقا سیاوش که یه بار به من سر زده و بهار، سونیا، آقای حسین رضاییان حامد آقا و آقای مهدی آزاده شاعر که این روزا منو فراموش کرده تشکر می کنم ........ باز هم میگم باور کنید همه ی شما در من تاثیر داشتین از خوبی های فاطمه که هر چی بگم کم گفتم ... فاطمه جان تو برای من مثل خواهری و خیلی عزیز.... از شیما هم صبوری رو یاد گرفتم چون ایشنو همیشه دیر به دیر آپ می کنه و اینکه یه ذره به شعرام آهنگ بدم.....پاییز هم همینطور ولی یادت باشه منم اسمتو کشف کردم ها ولی خب اسمتو لو نمی دم چون نمی خوای... ساقی خانوم هم ما رو همیشه یاد محرم می اندازن .... سعیده جان هم خیلی باحاله ولی آخرشم موفق نشد بره تو وبلاگ کامران نمی دونم مشکلش چیه!!!... و درباره بقیه دومستای گلم هم چون تازگیا باهاشون آشنا شدم زیاد ... ولی می دونم همشون باحالن .... آها آقا سهراب هم خیلی حرفاش قشنگه ولی ایشونم خیلی صبورن که اینقدر دیر میان....... در اینجا جا داره (مثل برنامه های تلوزیون شده....) از دوستا و رفیقای باحال مدرسه هم تشکر کنم چون منو حسابی کیفور می کردن وقتی می رفتن تو وبلاگم و از خودشون واسه من انرژی مثبت در می کردن ... زهرا و فائزه و نیلوفر و فاطمه و سبا و نگار و ..... خیلی ممنونم....
****************************************************************** آقا داداش..... نوبتی هم که باشه نوبت داداش ماس که اگه اون نبود ذوقی واسه ما هم نبود ...... من اینقدر از این آقا گفتم که دیگه حوصلم سر رفته خصوصا این روزها همش با مامانم درباره خوبی هاش سر به سر می ذاشتم ... من اسمم مائده است می دونین چرا ؟ چون که وقتی من دنیا اومدم اون موقع هایی بود که خبر فوت کردن دختر آقای افشار (اخبارگو) با یک حادثه ناگهانی پخش شد و مامان و بابای من از اسم دختر ایشون خوششون اومد و من شدم مائده... حال می کنید زندگیم با این آغاز شد ... باور می کنید من اصلا از این آقا کامران خوشم نمییومد حتی گاهی یه چیزایی هم بهش می گفتم که امیدوارم منو حلال کنه ولی یه جورایی ییهو خودمم نفهمیدم چه جوری تو دلم نشست ..... واقعا من خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم .... من به خودش هم گفتم که باعث شده آینده و هدف من تغییر کنه.... امیدوارم همیشه بهترین ها نصیبش بشه....
************************************************** خوک ... همونطور که می دونید امسال سال خوکه.... البت این حیوون زشت بد ترکیب به مزاج ما ایرونیا زیاد نمی سازه ولی حالا چون اومده خودشو انداخته تو این سال ما یه جوری باهاش می سازیم........... امیدوارم که هیچ وقت مثل این جونور نباشیم ...... من که ازش متنفرم امیدوارم با این تنفر امسال سر سالم بدر ببرم... *********************************************** بیوگرافی..... من مائده فرخی هستم (که جریان اسممو گفتم تو متن آقا داداش...) مصادره از تهران .... دوتا خواهر دارم که یکی بزرگتر و یکی کوچیکتره ... تاریخ تولدم هم 26 دی ماه سال 1371 است... الان در سال سوم راهنمایی به سر می برم.... عاشق قرمه سبزیم ........ می میرم واسه چیزای ترش...  از تلوزیون بدم میاد ولی اگه ولم کنن از صبح تا شب میشینم اخبار نگاه می کنم... البته تا همین تابستون پارسال از اخبار متنفر بودم ولی کم کمک و
نم نمک یه جورایی اخباری شدم همش هم تقصیر آقا کامرانه..... اصلا دوست ندارم مهندس و یا دکتر بشم.... تو مدرسه نمونه دولتی درس می خونم ولی اصلا خرخون نیستم یعنی خوشم نمیاد با
درس خودمو بکشم ..... قبلا می خواستم برم رشته ریاضی ولی بعد متوجه شدم این
علاقه کاذبیه و حالا تصمیم گرفتم برم مدرسه نمونه دولتی فرهنگ که مختص انسانیه..... اگه خبرنگاری مثل آقا کامران بشم (که نمیشم) ..... وای چه رویایی.... عاشق پرسه زدن تو اینترنتم و دوس دارم صبح تا شب بشینم پای اینترنت..... ای.... یه وقتایی شعر میگم ولی شعرام خیلی نو است..... عاشق سهراب و جلال آل اجمد و معلم ادبیات و
دکتر شریعتی و محمد اصفهانی و علی لهراسبی و کامران نجف زاده هستم... هیچ وقت نمی تونم بلند حرف بزنم یعنی
آخرین تون صدای من به آروم ترین صدای بقیه هم نمی رسه... از خرید کردن متنفرم ...... از بستنی خوردن لذت می برم(به خاطر همین تازگیا اضافه وزن پیدا کردم) از سریال دیدن خیلی بدم میاد البته یه استثناهایی داره... خیلی دوست دارم اگه خبرنگار نشدم سیاستمدار بشم و برم تو مجلس.... معمولا شخصیت منو دیگران به سختی می تونن بفهمن (اینو خیلی ها اعتراف کردن) هیچ وقت کسی سن منو درست نمیگه یا میگن که دانشجویی یا خب دوم سوم دبیرستان(البته فکر نکنید از لحاظ جسمانی درشتم ها....) خیلی می خندم یعنی منو فکر کنم هر کس با چهره خندان می شناسه البته بیشتر تو مدرسه هر چقدر هم حالم بد باشه می خندم.... به دلیل یه خاطره بد از حلزون متنفرم... یعنی اگه ببینم گریم می گیره... زود رنجم البته در بعضی از موارد اشکمو باید به زور درآرن.. از فیلم هندی متنفرم... یعنی کلا از هندی ها بدم میاد... خیلی بی حوصله ام ... از زمستون خوشم میاد... حیوون خونگی یه مرغ مینا داریم که خیلی باهوشه یعنی
خیلی باحاله ... باید بیان ازش گزارش بگیرن... کارای فوق العاده ای می کنه... ورزشو دوست دارم... کارگردانی و تاتر دوست دارم ... و از بلند تکرار کردن دیالوگ های قشنگ لذت می برم..... خیلی خلم.... از خواب رفتن دست و پا لذت می برم.... از صدای کشیده شدن چنگال روی بشقاب بدم نمیاد... خودم فکر می کنم شخصیت عجیبی دارم.....
***********************************************
حالا فکر کنم اندازه کل عید آپ کردم..... حالا دیدین من مالیخولیا دارم... آخه آدم عاقل کی میشینه اینا رو بخونه..... ببخشید .......
مواظب باشین تو عید زیاد نخورین..... من آخرین بیست و سی سال 85 رو ندیدم این تقصیر خرید عیده...... حالا هر کی دیده بگه ببینم چطور بود؟ کامران اومده بود؟ راستی کسی واسه عید میاد تهران....؟؟؟ اینم از اون حرفا بود نه؟ اونایی که تو مشهدن یه پارتی واسه مابشن امام رضا واسه اولین بار منو بطلبه...
امیدوارم همه دختر و پسرای ایرونی و همه مامان باباهای
ایرونی و همه مامان بزرگا و بابا بزرگای ایرونی تو این عیدی حسابی حال کنن...
( فکر نکنید من ناسیونالسیمم ها...)
عید شما مبارک......
نوروزتان پیروز .... هر روزتان نوروز
منو فراموش نکنید........
اینم یکی از شعرام :
«هر بار خواستم تو را معنا کنم یاد یک خورشید افتادم که نورش چشم هایم را می زد و من در آن جا نمی شدم چون حرارت حجیمش تنم را ذوب می کرد هر بار خواستم تو را معنا کنم چکه چکه جمجمه ام را سوراخ کردی و من تاب این همه زخم را نداشتم اما تو در همه جا بودی در ذهن پست ترین گربه های ولگرد حتی در ذهن کوچک گیاهی که توی لجنزار جوی آب رشد کرده بود تو حتی در ذهن ذوب شده زمین هم جاری هستی که هر لحظه غرشی می کنی و ... فوران... در بند ناف جنین های پیر و فرتوت... در رخنه های دیوارهای یک خرابه منفور که موش ها تو را می جوند ساده تریم معنای تو در سنگ ها چند تنی اهرام زمزمه می شود ای واژه ی زندانی! تو را از تاریک ترین دالان های زیر زمینی یافتند و وقتی زمین شناسان تو را یافتند رمز جاودانگی اهرام کشف شد... و سرگذشت تو هر روز در روزنامه ها چاپ می شد. و پسرکی که تو را در کفش های یخ زده اش پنهان کرده بود با صدایی مضحک می گفت: « روزنامه ... روزنامه .. را هورود به آسمان پیدا شد...» و مردمان بی جان هر روز قبل از طلوع خورشید می ایستادند به تماشای آسمان تا شاید تو را بیابند... ام دریغ از یک روزنه روشن... که آنها را به تو برساند... تو هر روز در لابه لای ذرات هوا پرواز می کردی که گاه گاه قورباغه ای با زبانش تو را می بلعید... تو ای معنای فراموش شده که زیر خنجرهای یک جانی تکه تکه شدی! هنوز هم هستی و هنوز هم عاقل ترین دیوانگان با نام تو در خیابان ها آواز سر داده اند و هنوز هم رگ های هر انسانی با نام تو ملتهب می شوند ورم می کنند و گاه تو را که در خود پنهان کرده اند بیرون می ریزند. تو در کنار سنگ قبرهای گمانم روییدی و لای انگشت های یک مشت ریشه دوانیدی تو هر روز زاییده می شوی و هر روز مادرانت با خوشحالی فریاد می زنند نام فرزند من آزادیست.......»
|