تبليغاتX
شهر فرنگ
 
شهر فرنگه از همه رنگه...
 
 
  حال كنيد.......... اثر شيماي قشنگم.......  
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  تو ماشين نشسته بودم كنار خيابان. بابام رفته بوداينم اين آقا........ خريد كنه... واسه اينكه حوصله ام سر نره سعي كردم به آدما نگاه كنم... يه پيرمرد ديدم تو پياده رو داشت تندتند سيگار مي كشيد. چهره اش خندان بود حالا نمي دونم قيافش اونجوري بود يا داشت مي خنديد.
خلاصه مثل كسي كه گرسنه اشه تند تند به سيگار پك مي زد خيلي عجله داشت بعد هم سيگارشو پرت كرد تو جوب و رفت........... واسم عجيب بود نمي دونم سيگار كشيدن لذت داره؟؟؟؟؟؟؟ خيلي دوس دارم بدونم اونايي كه سيگار مي كشن چه حسي دارن؟؟؟؟
اما توي شهر پر بود از آدماي جورواجور يكي سيگاري يكي قد بلند يكي قدر كوتاه بعضي ها عينكي بعضي ها افغاني يكي جوون بود يكي پير يكي بي كار بود و پرسه مي زد يكي با عجله مي رفت... يكي بستني مي خورد يكي حرص... ماشينا هم جورواجور بودن بعضي ها خاكي بعضي ها پير و خميده بعضي ها خوش تيپ .........
اما اين همه تيپ.... اين همه تيپ و قيافه مختلف......... انگار همه يه جوري بودن يه وجه اشتراكي داشتن......... اسم اون همه جا بود همه جا بوش پيچيده بود تو قلباي آدما حك شده بود تو چشماي اون پيرمرد ... اون پسر بچه.......نمي دونم.........
آدما نمي تونن قلباشونو باز كنن اما قلباشونو رو ماشيناشون نوشته بودن...
                                      عجل لوليك الفرج............
 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  ولنجك بود... تا حالا اسمش رو نشنيده بودم... خب اينم از خصوصيات منه كه زياد شهرمو نمي شناسم... تو يه كوچه دراز بود يه سرباز هم اونورتر قدم مي زد همون نگهباني... از اول كه وارد شديم يه آقاي كت و شلواري ما رو راهنمايي كرد. تو همون انتهاي حياط يك اتاق تكي بود اول رفتيم تو اون بدن مقدمه... اتاق شلوغي بود اول به سختي تشخيص دادم كه كسي اونجا نشسته .... روي تختي كه جلوش يه كامپيوتر بود يه آقايي دراز كشيده بود با ما سلام عليك كرد لهجه ي عربي داشت.... ولي خوش سر و زبان بود.
همون موقع فهميديم كه ناشنواست يه دفتر بهمون داد تا حرفا رو براش بنويسيم من هم با يه واكمن مثل خبرنگارا اون جا وايساده بودم. جا نبود سي و خورده اي آدم تو يه اتاق كوچولو بوديم اما با تمام پر رويي همه رو كنار زدم و خودم را كشوندم جلوي تخت واكمن را روشن كرم و گذاشتم روي ميزش اول چند تا حرف معلما زدند يعني نوشتند و بعد من هم ورقه سؤالا رو دادم بهش و شروع كرد به خوندن:
شما به عنوان يك جانباز از زندگيتون راضي هستين؟

- بله. چرا راضي نيستم. افتخاره... ولي مشكلات دارم. ولي مهمه كه ما آزادي، امنيت داريم. تحمل مي كنيم مشكلات را. دوري خانواده. دو فرزند هم دارم. دانشجو هستن. اون موقع بچه بودن حالا 25 سال دارن دانشگاه ميرن.
از جبهه و جنگ چه درساي معنوي گرفتين؟
- از جبهه همون درس رو كه همت (شهيد همت) به ما داد. همه چيز گفته ، ناراحتي، مشكلات، صبر، استقامت و ايثارگري. همه چيز گفته. پيش گويي كرده مثل شعر حافظ...هنوزم فكرش و حرفش تو مغزم هست. علي رغم اينكه سالها گذشته ولي هنوز تو خوابم مياد. شما نوشته ها رو از همت حرف هاي همت سخنراني هاي همت بخوانيد. حسابش كنيد اون موقع مي فهميد چي كار كنيد.
از شهادت چه ذهنيتي داشتيد كه به جنگ رفتيد؟                      
- ما لياقت شهادت نداشتيم. ولي لياقت جانبازي پيدا كرديم. جانبازي هم افتخاره.
اينا همه ي حرفاي اون جانباز نبود... راستي گفتم لهجه عربي داشت اون اهل كوفه بود....
اتاق بعدي هم رفتيم دو نفر روي ويلچير نشسته بودند پشت يه ميز همه بچه ها جلوشون جمع شدند من هم يه كم خجالت كشيدم بعد رفتم جلو و گفتم ميشه چندتا سؤال كوچولو بپرسم؟ بله....
همون سؤال اول؟
- بله مگه ميشه كسي از خواسته خدا راضي نباشه. اگر شما هم اينچنين سرنوشتي واستون به وجود بياد و ناراضي باشيد معلومه كه اعتقادتون ضعيفه. مگه حضرت زينب نبود كه شانزده هفده تا از خونوادشو از دست داد ازش سؤال كردن چي ديدي؟ گفت: جز زيبايي چيز ديگري نديدم.
اصلا اينجا همش قشنگيه جز زيبايي چيزي نداره. تمام قشنگه؛ بده نده بگيره فقيرتون كنه داراتون كنه. و...
درس هاي معنوي..؟
- بچه ها فقط كشور عراق با ما نمي جنگيد. مي دونيد چند كشور كمك عراق مي كردند؟ حالا حداقلي كه اعلام شده 50 كشور با عراق همكاري مي كردند. يكي بهش آواكس مي داد يكي هواپيما مي داد. يكي موشك مي داد. يكي شيميايي مي داد. عرب ها بهش پول مي دادن. يكي پايگاه بهش مي داد. خيلي... همه كمش مي كردند. ما يك كشور مظلوم تنها در مقابل دنيا... يك جنگ جهاني عليه يك كشور. هيچ چي اون جا جز اينكه معنويت بچه ها بود كارساز نبود. و اگر نه اون عراقي ها مي آمدند جلو هيكل دو برابر قد شما. عراقي، درشت. انسان هاي ورزيده كاركشته. بچه هاي ما مثلا قد شما...
بعضي از اونا رو با لوله آفتابه مي رفتن اسير مي كردن. فكر مي كردن لوله تفنگه .... يه موقع مي رفتيم توي سنگري مي ديديم عراقيه بدون اينكه بهش تيري گلوله اي خورده باشه ، مرده. از وحشت سكته كرده. آدماي كاركشته ولي ما جووناي هيجده نوزده بيست ساله. همين حدود. من 20 سالم بود. اين كه مي فرماييد چيزي نبود جز معنويت. كه خداوند كمكمون كنه. نمونه حزب الله لبنان بود. 4000 لبناني حزب الله از جان گذشته در مقابل 400000 اسرائيلي تا دندان مسلح مقاومت كردند.
اگر ديانت باشه اينجوريه. شماها هم اينجوري اگه تو زندگيتون معنويت و ايمان نباشه طبيعتا مي بر
يد.
از شهادت چه ذهنيتي داشتين كه رفتين جنگيدين؟
- خب اون فوض عظيم و بزرگيه كه بزرگاي ما ادعا مي كنند از خدا مي خوان به شهادت برسن. خدا كنه كه عاقبت ما هم به شهادت ختم بشه. اين دعايست كه "اللهم الرزق شهادت في سبيلك " اين دعايي بود كه بچه ها هميشه مي گفتن. شهيد اولين قطره خونش كه به زمين برسه همه گناهاش بخشيده ميشه الّا حق الناس... مقامي بالاتر از مقام شهيد نيست...
امام را وقتي حاج احمد آقا تو خواب مي بينن ميگه براي دست تكان دادن براي مردم واسه شما حساب ميشه...
خيلي بچه ها آهسته بياييد آهسته بريد تو زندگيتون.
اگه جنگ بشه...؟
- بله حتما. ما نمونه اش را داريم. الان تو همين آسايشگاه زماني كه جنگ بود نيروهاي سالم مي رفتن جبهه كساني كه مي تونستن از دست هاشون استفاده كنند. اما جانبازاني را مي بيني كه از گردن قطع نخاع هستن. دست هاشون هم ديگه كار نمي كنه. شما رو به خدا خيلي مواظب باشيد. اين سختي هايي كه ديگران دارن مي كشن. مي بيني 25-24 سال طرف روي تخت افتاده هيچ كاري نمي تونه بكنه. يك ليوان آب نمي تونه بخوره. ...
بله هستن من تو جنگ خودم مي ديدم بچه هايي كه  دست و پاشون قطع بود اومده بودن. بعضي موقع ها مي بينيد. تو عكسا دقت كنيد به اين عكسا به اين فيلما با چشم بصيرت نگاه كنيد.
ما كه نبوديم اون زمان نديديم شجاعت هايي كه شماها و شهيدان عزيزمان داشتند چه حرفي واسه ما دارين؟
ببينيد مگه خيلي چيزا دليل به ديدنه. مگه ما پيغمبرو ديديم. مگه صدراسلام رو ديديم. اينه كه انسان فكر كنه. چرا ميگن يك ساعت تفكر بالاتر از هفتاد سال عبادته. تفكر كنيد. شما براي چي به اين جا آمده ايد. از كجا اومديد به كجا ميريد. بچه ها آدم باشيد. درست زندگي كنيد.

ادامه يه روز ديگه...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام...
بي اختيار اين روزا بايد از اين حرفا بزنيم:                                           
باز هم يك 22 بهمن ديگه... باز هم تصاويري تكراري كه
تكرارشان هميشه زنده است... باز هم شعارها باز هم راهپيمايي و باز ..                                                 .
اي... ما كه نبوديم و نديديم كه اونا چه كردن و چه نكردن اما به قول يكي از اون
جانبازا همه چيز كه به ديدن نيس راس مي گفت همه چيز به ديدن نيس بايد فكر كرد...
 بايد نامحدود فكر كرد... بايد حصارها را از دور وژه ي بلند آزادگي برداشت و آن را تا بي نهايت ادامه داد...
آنها همين كار را كردند...
اونا كردن ولي ما چي كار كرديم؟؟؟ وقتي بشيني فكر كني مي بيني هيچ كاري نكرديم...
هيچ... جز اينكه فقط بشينيم غر بزنيم بگيم هلو بپر تو گلو...
تنها كاري كه ميشه كرد اينه كه پاشي وايستي راه اونا رو ادامه بدي مثل شير...
مي دونم اين حرف يه حرف تكراريه...
اما تكرار هم يك واژه ي ديگر است. حالا بماند كه چه كساني راه خميني رو ادامه دادن و چه كسايي
ندادن ولي اونايي كه دارن ادامه مي دن اونقدر زياد نيستن خداييش...
اما در كنار همه اينا اگر او نبود كه توي دهان استكبار بزنه و دولت تعيين كنه كي اين كارو مي كرد؟؟؟
و اما..
اي ايران...اي مرز پر گهر...
ما همواره به عشق خاك پاكت مشت ها گره مي كنيم و دست ها به هم مي دهيم و شعا نه..!!
 تنها حقايق و آزادي را فرياد مي زنيم تا ستون هاي هميشه استوارت تا آسمان ها سر بكشد...
و نردبان عشق را تا فراترها بلند مي كنيم تا آرمان هاي آسماني شهدا را به زمين بياوريم...
                                      
      و آسماني بشويم...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  دلم عجيب گرفته...                                                         اين عكسه ربطي به دل گرفته من نداره ها...!!!
نمي دونم حرفي واسه گفتن دارم يا نه...
اصلا چرا ما فقط مي خوايم حرف بزنيم...
فكر كنم بايد بگم دلم هيچي واسه گفتن نداره....
نه... راستي راستي دلم خيلي حرف داره اندازه ي يك دنيا ... اندازه
يه خورشيد... اما دلم عجيب گرفته خيلي عجيب ...
اصلا شايد يه اشك مي خواد... يه بغض... يه دل باز ....
شايد يه شعر ... نمي دونم اما اين روزا دل آدم زياد مي گيره نمي دونم چرا...
يه احساس بي خود يهو به آدم دست ميده كه دلش مي خواد داد بزنه بگه بابا يكي نيس
بياد منو از اين بيخودي نجات بده...
گاهي اوقات يه چيزي آدمو غرق مي كنه تو خودش يه چيزي كه انگار بهت ميگه
هر كاري كه مي كني بي خوده درس، وبلاگ، نمي دونم هر چي...
خيلي اين حس به آدم دست ميده يه چيزي مثل:
من نه منم نه من منم...

فعلا...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام...
بالاخره اومدم . دليل نيومدنم اين بود كه به دليل استفاده بيش از حد از اينترنت و كارت اينترنت
كه مصرفم بالا بود تنبيه شدم...
ولي ديگه بچه ي خوبي شدم...
گزارشو بعدا آماده مي كنم...

        باران هنوز مي بارد
بايد براي سقف اتاقم فكري كنم
                     مثل دلم هميشه ترك دارد...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام
يه كمي خوشحال و يه كمي ناراحتم...
دوشنبه مي خوايم بريم آسايشگاه جانبازان ... و مي خوايم يه مصاحبه بكنيم...
منم ميشم خبرنگار!!!
مي خواستم شما هم سؤالاتي كه در نظردارين بگيد تا بپرسم...
و كمكم كنيد... حتما گزارش را مي نويسم...
ممنون ... ولي من هنوز به نجف زاده شك دارم...
فعلا...
 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام آقاي نجف زاده دروغين...

از اينكه لطف و مرحمت كردين اينقدر ابراز لطف به بنده نمودين و نظر گذاشتين ممنون...

بايد عرض كنم لطفا واسه من به ايميل جديدم كه گذاشتم آف بگذارين...

اگه لطف كني و با اسم خودت نظر بدي ممنون مي شم....

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام به همگي...

يه وبلاگ ساختم به عنوان ((تنها واژه))...

فقط مثل يه دفتر عقايده...

من واژه هايي كه مي نويسم شما عقيدتونو نسبت به اون بگيد...

از نظرتون ممنون ميشم...

تنها واژه

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  آغاز ابرها

در ساعت يك به وقت نجف

كمي پس از دو

باران گرفت در بقيع

درست ساعت سه

طوفان شد در كربلا                                

حالا به ساعت من

فقط كمي به لحظه ي موعود مانده است...

فقط كمي به لحظه ي موعود مانده است...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 
 
  سلام دوستان...
من خيلي شرمنده ام از اين كه وقتي كه بهتون گفتم مي خوام برم جمكران
دير شده بود... البته دو نفر سفارش دادن يكي شيماي عزيز و دوست ديگري كه خواسته بود شعرشو بدم به آقا... دير شده بود نتونستم بيام تو وبلاگم...اما درد دلامو مي نويسم:ساعت نزديك 8 صبح راه افتاديم يه حسي تو دلم بود حس مي كردم كه امام زمان منو طلبيده مي خواد يه چيزي بهم بگه ... همه رفيقا بوديم خيلي صفا داد توي اتوبوس جاده مثل ماري كنار ما مي خزيد و گاهي به چشم من جا مي موند... مي خواستم بشينم تو اتوبوس بنويسم ديدم اصلا نميشه پيش 20 نفر آدم مال خودم باشم و منزوي بشينم يه گوشه گفتم ولش كن... حافظه ام اينقدر ها هم ضعيف نيست... كاست مثلث لهراسبي را برده بودم با واكمن دوستم هم يه كم گوش دادم...
تو راه بوديم و داشتيم مشاعره مي كرديم كه ياد حافظ افتادم دل دادم به حافظ و نيت كردم:
اي حافظ شيرازي قسم به قرآني كه تو سينه داري (كتابخانه هدهد وارد مي شود...)
دل بده به آقا امام زمان زيارت هممون قبول باشه انشاا...
يه فاتحه و بسم الله... بازش كردم :
بيا كه رايت منصور پادشاه رسد      نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت      كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
.......
عزيز مصر به رغم برادران غيور        ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد
كجاست صوفي دجال ملحد شكل        بگو بسوز كه مهدي دين پناه رسيد
.......
مرو به خواب كه حافظ به بارگاه قبول            ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد
از فالم حسابي حال كردم....
ساعت نزديك ده و نيم بود كه به قم رسيديم رفتيم به حرم حضرت معصومه...
تقريبا شلوغ بود...يه جا داشتن واسه يكي نماز ميت مي خوندن...
قبل از اينكه وارد حرم كه بشم انتظار يه جمعيت وحشتناك با سر و صداي زياد رو داشتم اما وقتي داخل شدم خودم بيشتر آرامش گرفتم ... فقط صداي پچ پچ دل ها مي آمد... نور سبزرنگ با چلچراغ هاي بزرگ ديوارهاي برجسته با دعاها نماي خيلي قشنگي به حرم داده بود...
كم كم به ضريح نزديك مي شديم با دوستم... شلوغ نبود با زور خودمون رو رسوندييم جلوتر من كه فقط از دور يه دستي زدم به ولي جلوتر نتونستم برم زن هاي چاق ما ريزترها رو كنار مي زدن و با استفاده از هر عضوي خودشون رو به جلو مي راندند و يا با فشار دادن جمعيت پشت سر از جمع خارج مي شدند...
يكي از همين خانم هاي با شخصيت(با كمي اغراق...) كنار ما بود همه ي ما رو در هم پيچيد ... براي حركت خودش. من كه نزديك بود نفله بشم خدا بهم رحم كرد...خلاص با همون فشار خودشو
بيرون كشيد و واي بر حال ما ...
خداييش داشتيم مي مرديم دوس داشتم همون جا اون خانم را بگيرم (ببخشيد ها )پرتش كنم اون ور اما خيلي سنگين وزن بود...
اينم يكي از فرهنگ هاي زيباي ايروني ها...!!!
و ديگه از اينكه به حرف عقلم توجه نكردم و رفتم جلوي ضريح پشيمون شدم بعد از اون غوغا آرامش از ذهنم رفت... اما رفتيم سر قبر آيت ا... بروجردي يه فاتحه خونديم بعد هم به نماز خونه نماز شكسته خونديم و ديگه از اون قصه هاي رفيقي كرديم و روم سياه خيلي خنديديم ...
بعد هم رفتيم تو اتوبوس راهي سرزمين منتظران گريان و دل ها...
باز هم با واكمن و هدفون لهراسبي گوش دادم...
تو همون حس غريبي كه هميشه بامني....
آروم مي گرفتم...تو فكر فال هم بودم دم حافظ گرم...
تا ظهر جمكران رسيديم. چقدر غريب بود انگار حس مي كردم از اون قبرستون بقيعي كه ميگن غريب تر بود...حياط بزرگ جمكران آدمو يه حسي مي كرد و خلوتي اون جا .... رفتيم اون جاي حياط كه فرش انداختن با پذيرايي گربه هاي و گنجشگ هاي گرسنه نهار خورديم هر دفعه صداي جيغ يكي از دخترلوس ها ميومد:
گربه...گربه...!!
بعد هم رفتيم تو ... اول كه آدم ميره تو ساختمون از اون پله هاي مخوف مي گذره...وحشت ميكنه اما داخل محراب خيلي قشنگه همون آرامشي كه گفتم اون جا هم بود...
صداي ريز ريز گريه هاي دل و دست هاي بلند شده در انتظار يه زير چشمي...
يكي خيلي آروم باهاش درددل مي كرد يكي بلند بلند بغضشو مي تركاند...
يكي هم مثل من نمي دونم چرا دلم يه قطره اشك هم نريخت...
خلاصه ميدونستم همتون چي مي خوايد پس دعا كردم و از اون خواستم يه كم زودتر....
دو بار رفتم جلو محراب همه شفا مي خواستن اما من نمي دونستم چي مي خوام و دعاهاي تكراري... بعد رفتم نشستم نامه نوشتم و همون چيزاي تكراري رو نوشتم و رفتيم انداختيم تو چاه عريضه...
اون روز خيلي خلوت بود... رفتيم پيش اونايي كه چيز ميز مي فروشن و يك عروسك گاو براي خواهر كوچيكم خريدم و باسلوق و پشمك براي خونه از مغازه هاي تو راه ...
ديگه داشتيم مي آميديم بايد از قم خداحافظي مي كرديم
خيلي خوش گذشت با دوس رفيقا خيلي خنديديم...
با اين كه اولين بار نبود اما بازم تازه بود....

به اميد انتظار...

فعلا...

 
 
 |    نوشته شده توسط یه شاعر
 
 

pctfx3.3

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور